otagh baghli
otagh baghli
part 6
( دوستان پارت معرفی فیک و پارت خلاصه ی داستان یکم تغییر کرده پس اول اونا رو بخونید تا گیج نشید)
در زدمو وارد خونه شدم
تا پامو تو خونه گذاشتم بوی دلنشین غذا
وارد ریه هام شد
فکر کنم مامان امروز نرفته سرکار ( لونا دکتره و توی بیمارستان کار میکنه )
وارد خونه شدم و کیفمو پرت کردم روی مبل
مامان متوجه اومدنم شدو گفت
لونا : سلام عزیزم
خوش اومدی ( لبخند)
منم متقابل لبخندی بهش زدمو گفتم
ا/ت : سلام مامانی
آروم رفتم سمتش
اونم که انگار متوجه منظورم شد
دستاشو به صورت بغل بالا برد
خودمو تو بغلش انداختم و سرمو توی موهاش فرو بردم
واقعا اگه من این زنو نداشتم چیکار میکردم
حتی بعضی وقتا یادم میره که اون مامان واقعی من نیست
شاید چون هیچ وقت باهام مثل بچه ای که از پرورشگاه اومده رفتار نکرده
انگار که بچه ی خونیه خودشم
بخاطر همینم بود که انقد دوسش داشتم
آروم خودشو از بغلم بیرون آوردو با همون لبخند همیشگیش بهم گفت ...
لونا : گشنته ؟
ا/ت: آره خیلی ( لبخند و کیوت)
لبخندی بهم زد و گفت
لونا : پس برو لباساتو عوض کن و یه آبی به سرو صورتت بزن تا وقت منم غذا رو میکشم
درزمن امروز قراره واسمون مهمون بیاد
متعجب رو به مامان گفتم
ا/ت: مهمون ؟
تا حالا کسی واسمون مهمون نیومده
با کنجکاوی گفتم ...
ا/ت: کی قراره بیاد مامانی ؟
لونا : حالا تو برو لباساتو عوض کن بعد بیا بهت
میگم
ا/ت: حالا کی میاد ؟
لونا : چند دقیقه پیش بهش زنگ زدم
گفت تا نیم ساعت دیگه میاد
سری تکون دادمو گفتم
ا/ت: اوکی پس من میرم تو اتاقم
لباسامو عوض میکنم میام
لونا : باشه عزیزم برو ( لبخند )
به سمت اتاقم پا تند کردم و رفتم داخل
لباسامو در آوردمو وارد حموم شدم
یه دوش پنج مینی گرفتم و اومدم بیرون لباسامو
پوشیدم و رفتم پشت میز آرایش نشستم
اول موهامو با سشوار خشک کردمو آزادانه پشتم
رهاشون کردم
شروع کردم به انجام روتین پوستیم
ده دقیقه ای شدو آروم از پشت میز بلند
شدم تا به مامان کمک کنم
«ادامه دارد ....»
part 6
( دوستان پارت معرفی فیک و پارت خلاصه ی داستان یکم تغییر کرده پس اول اونا رو بخونید تا گیج نشید)
در زدمو وارد خونه شدم
تا پامو تو خونه گذاشتم بوی دلنشین غذا
وارد ریه هام شد
فکر کنم مامان امروز نرفته سرکار ( لونا دکتره و توی بیمارستان کار میکنه )
وارد خونه شدم و کیفمو پرت کردم روی مبل
مامان متوجه اومدنم شدو گفت
لونا : سلام عزیزم
خوش اومدی ( لبخند)
منم متقابل لبخندی بهش زدمو گفتم
ا/ت : سلام مامانی
آروم رفتم سمتش
اونم که انگار متوجه منظورم شد
دستاشو به صورت بغل بالا برد
خودمو تو بغلش انداختم و سرمو توی موهاش فرو بردم
واقعا اگه من این زنو نداشتم چیکار میکردم
حتی بعضی وقتا یادم میره که اون مامان واقعی من نیست
شاید چون هیچ وقت باهام مثل بچه ای که از پرورشگاه اومده رفتار نکرده
انگار که بچه ی خونیه خودشم
بخاطر همینم بود که انقد دوسش داشتم
آروم خودشو از بغلم بیرون آوردو با همون لبخند همیشگیش بهم گفت ...
لونا : گشنته ؟
ا/ت: آره خیلی ( لبخند و کیوت)
لبخندی بهم زد و گفت
لونا : پس برو لباساتو عوض کن و یه آبی به سرو صورتت بزن تا وقت منم غذا رو میکشم
درزمن امروز قراره واسمون مهمون بیاد
متعجب رو به مامان گفتم
ا/ت: مهمون ؟
تا حالا کسی واسمون مهمون نیومده
با کنجکاوی گفتم ...
ا/ت: کی قراره بیاد مامانی ؟
لونا : حالا تو برو لباساتو عوض کن بعد بیا بهت
میگم
ا/ت: حالا کی میاد ؟
لونا : چند دقیقه پیش بهش زنگ زدم
گفت تا نیم ساعت دیگه میاد
سری تکون دادمو گفتم
ا/ت: اوکی پس من میرم تو اتاقم
لباسامو عوض میکنم میام
لونا : باشه عزیزم برو ( لبخند )
به سمت اتاقم پا تند کردم و رفتم داخل
لباسامو در آوردمو وارد حموم شدم
یه دوش پنج مینی گرفتم و اومدم بیرون لباسامو
پوشیدم و رفتم پشت میز آرایش نشستم
اول موهامو با سشوار خشک کردمو آزادانه پشتم
رهاشون کردم
شروع کردم به انجام روتین پوستیم
ده دقیقه ای شدو آروم از پشت میز بلند
شدم تا به مامان کمک کنم
«ادامه دارد ....»
- ۵.۵k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط