{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان زیبا تر از الماس

رمان زیبا تر از الماس

پارت ۵۳

ارسلان: شرت و کم کن

من پدر اون بچم

ارسلان: پدری که در عوض بدهیش به این و اون دخترش و عقد کنه پدر نیست دیگه دور وبر زنم نبینت که برای خودت بد میشه دست دیانا و مثل عروسک گرفتم و دنبال خودم کشوندم

دیانا: سوار ماشین شدیم داشتیم میرفتیم سمت خونه که چشمم به یه مغازه اسباب بازی فروشی خورد از یکی از عروسک ها خوشم اومد آروم به شونش زدم که بهم نگاه کرد

ارسلان: جان

دیانا: آروم لب زدم من اون عروسک و میخوام

ارسلان: تو دلم خندیدم البته برای دختری هم سن اون خوب باید با عروسک بازی می‌کرد لبخندی زدم و پارک کردم دستشو گرفتم بردم تو مغازه کدوم و میخوای دختر کوچولو

دیانا: با ذوق به عروسک عروسی اشاره کردم بعد به یه عروسکی که توی ویترین بود
دیدگاه ها (۳)

رمان زیبا تر از الماس پارت ۵۴ارسلان: لبخندی زدم و از فروشنده...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۵۵دیانا: تو ماشین با عروسکم بازی ...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۵۲ارسلان: گفتم پدر باید باشه که ا...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۵۱دیانا: من کاری نکردم وقت یکم از...

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط