جنگ دو نژاد♤
جنگ دو نژاد♤
♡○♡
فصل اول : برف و خاکستر
راوی : ویلو
دانههای برف یکی پس از دیگری روی گونههایم فرود میآیند. حتی آسمان هم میخواهد من را
زیر آوار و درد دفن کند.
صدای انفجار، شلیک گلوله و فریادها لحظهای خاموش نمیشوند.
بوی دود و خون بینیام را اذیت میکند و بدنم به خاطر سرمای برفی که رویش افتادهام بیحس
شده. میخواهم بخوابم. تکان نخورم و این کابوس تمام شود. نمیخواهم
در این جنگ لعنتی هیچکس کشته شود. چشمهایم را به زور باز میکنم. خاکستری رنگاند ولی
دنیا را رنگارنگ میبیند. دنیایی که
هیچوقت چیزی جز خاکستر آتش جنگ نبوده.
دهها تکه چوب شکسته و سوخته دورم ریخته است. تمام خانههای شهر نابود و تخریب شده.
آسمان پوشیده از ابرهای تیره و دودهای سیاه است. بدنه چند خودروی سوخته واژگون شده و
کنار دیوار های آجری ریخته شده خانهها افتادهاند.
(( ویلو!)) میلو است.میلو اینجاست. بین برف و دود به سمتم میدود.روی شکم غلت میزنم و با
کمک آرنجهایم بلند میشوم. (( میلو...))
میخواهم کلمات بیشتری بگویم اما فقط نامش است که از دهانم خارج میشود. انگار که
نام او تنها کلمه در لغتنامه من است.
روی برف میخزم و با چشمهایی که از اشک میسوزند سعی میکنم به میلو برسم. تنها دوستم.
تنها داراییام. تنها کسی که مرا وادار به بودن میکند.
میلو به من میرسد و محکم من را در آغوش میگیرد.(( فکر کردم از دستت دادم، ویلو. خوشحالم که
سالمی.)) حلقه دستهایش دور کمرم محکمتر میشود. انگار میخواهد مطمئن شود که یک توهم
نیستم؛ که پیش او هستم.
نفسم را با آسودگی بیرون میدهم و در آغوش امنش غرق میشوم. اگر او نبود...
(( ویلو. خیلی آسیب دیدی؟)) صدایش میلرزد و لحنش سرشار از نگرانی و ترس است.
♤♤♤
♡○♡
فصل اول : برف و خاکستر
راوی : ویلو
دانههای برف یکی پس از دیگری روی گونههایم فرود میآیند. حتی آسمان هم میخواهد من را
زیر آوار و درد دفن کند.
صدای انفجار، شلیک گلوله و فریادها لحظهای خاموش نمیشوند.
بوی دود و خون بینیام را اذیت میکند و بدنم به خاطر سرمای برفی که رویش افتادهام بیحس
شده. میخواهم بخوابم. تکان نخورم و این کابوس تمام شود. نمیخواهم
در این جنگ لعنتی هیچکس کشته شود. چشمهایم را به زور باز میکنم. خاکستری رنگاند ولی
دنیا را رنگارنگ میبیند. دنیایی که
هیچوقت چیزی جز خاکستر آتش جنگ نبوده.
دهها تکه چوب شکسته و سوخته دورم ریخته است. تمام خانههای شهر نابود و تخریب شده.
آسمان پوشیده از ابرهای تیره و دودهای سیاه است. بدنه چند خودروی سوخته واژگون شده و
کنار دیوار های آجری ریخته شده خانهها افتادهاند.
(( ویلو!)) میلو است.میلو اینجاست. بین برف و دود به سمتم میدود.روی شکم غلت میزنم و با
کمک آرنجهایم بلند میشوم. (( میلو...))
میخواهم کلمات بیشتری بگویم اما فقط نامش است که از دهانم خارج میشود. انگار که
نام او تنها کلمه در لغتنامه من است.
روی برف میخزم و با چشمهایی که از اشک میسوزند سعی میکنم به میلو برسم. تنها دوستم.
تنها داراییام. تنها کسی که مرا وادار به بودن میکند.
میلو به من میرسد و محکم من را در آغوش میگیرد.(( فکر کردم از دستت دادم، ویلو. خوشحالم که
سالمی.)) حلقه دستهایش دور کمرم محکمتر میشود. انگار میخواهد مطمئن شود که یک توهم
نیستم؛ که پیش او هستم.
نفسم را با آسودگی بیرون میدهم و در آغوش امنش غرق میشوم. اگر او نبود...
(( ویلو. خیلی آسیب دیدی؟)) صدایش میلرزد و لحنش سرشار از نگرانی و ترس است.
♤♤♤
- ۷۹
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط