همسایه من
همسایه من 🎀
پارت 7
ویو جنا ✨
ساعت 12 شب بود که رسیدم خونه و دیدم آقای جئون هم خونمون و داره به من نگاه میکنه و همینطور بابام
بابای جنا: دخترم بیا بشین میخوایم باهات حرف بزنیم
جنا : چشم
بابای جنا: دخترم تو مجبوری با جئون جونکوک ازدواج کنی
جنا: چییییی (با داد و بغض)
پدر جنا: همین که گفتم فردا هم مراسم عروسیتونه
جنا : بابا چی میگی آخه چرااااا
بابای جنا: اونش به خودم مربوط
فلش بک به قبل اومدن جنا
جونکوک: آقای جئون من میخوام با دخترتون ازدواج کنم
بابای جنا: شوخیت گرفته کوکی
جونکوک: نه کاملا جدی ام و حتما برای خودمون هم خوبه برای قوی شدن باندمون
بابای جنا : امممممم باشه
(پایان فلش بک)
زمان حال :
جنا : بابا من نمیخوام با مردی که دوسش ندارم ازدواج کنم(گریه شدید)
جونکوک که تمام این مدت داشت این چیز هارو میدید با خودش میگفت
یعنی ممکنه که از من متنفر بشه
نکنه که دیگ هیچوقت نخواد منو
نهههه جونکوک نفوذ بد نزن
جونکوک : با اجازتون من میرم
جنا : ازت بدم میاددددددددددد جئون جونکوک ازت بدم میادددد
جونکوک با چشمانی پر از غم و گلویی پر از بغض رفت
ویو جونکوک ✨
وقتی اون حرف هارو بهم زد واقعا ناراحت شدم و داشتم آبروی مافیا هارو میبردم نزدیک بود گریم بگیره و سریع از اونجا خارج شدم و رفتم بار و چند ساعت بعد اومدم دیدم جنا نشسته بود روی یه نیمکت و به یه جا زل زده بود رفتم سمتش و....
ادامه دارد...
پارت بعدیی؟
پارت 7
ویو جنا ✨
ساعت 12 شب بود که رسیدم خونه و دیدم آقای جئون هم خونمون و داره به من نگاه میکنه و همینطور بابام
بابای جنا: دخترم بیا بشین میخوایم باهات حرف بزنیم
جنا : چشم
بابای جنا: دخترم تو مجبوری با جئون جونکوک ازدواج کنی
جنا: چییییی (با داد و بغض)
پدر جنا: همین که گفتم فردا هم مراسم عروسیتونه
جنا : بابا چی میگی آخه چرااااا
بابای جنا: اونش به خودم مربوط
فلش بک به قبل اومدن جنا
جونکوک: آقای جئون من میخوام با دخترتون ازدواج کنم
بابای جنا: شوخیت گرفته کوکی
جونکوک: نه کاملا جدی ام و حتما برای خودمون هم خوبه برای قوی شدن باندمون
بابای جنا : امممممم باشه
(پایان فلش بک)
زمان حال :
جنا : بابا من نمیخوام با مردی که دوسش ندارم ازدواج کنم(گریه شدید)
جونکوک که تمام این مدت داشت این چیز هارو میدید با خودش میگفت
یعنی ممکنه که از من متنفر بشه
نکنه که دیگ هیچوقت نخواد منو
نهههه جونکوک نفوذ بد نزن
جونکوک : با اجازتون من میرم
جنا : ازت بدم میاددددددددددد جئون جونکوک ازت بدم میادددد
جونکوک با چشمانی پر از غم و گلویی پر از بغض رفت
ویو جونکوک ✨
وقتی اون حرف هارو بهم زد واقعا ناراحت شدم و داشتم آبروی مافیا هارو میبردم نزدیک بود گریم بگیره و سریع از اونجا خارج شدم و رفتم بار و چند ساعت بعد اومدم دیدم جنا نشسته بود روی یه نیمکت و به یه جا زل زده بود رفتم سمتش و....
ادامه دارد...
پارت بعدیی؟
- ۱۳.۶k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط