{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همسایه من 🎀

همسایه من 🎀
پارت 9 آخر
اومد و دستم و گرفت و کاملا معلوم بود از روی اجبار این کار رو کرد
ولی من قلبش رو بدست میارم
فلش بک به بعد از عروسی
رفتیم خونه ی خودم که چند کیلو با خونه خودش فاصله داشت
دیدم داره لباسش رو عوض می‌کنه و ولی دستش به زیپ لباسش نمی‌رسید من رفتم کمکش کردم
جنا : ممنون
جونکوک : خواهش میکنم عزیزم
و جنا گفت اتاق من کجاست
جونکوک: کنار اتاق من
جنا : ممنونم
و رفتم بخوابم که جونکوک دستم رو گرفت گونه ام رو بوسید
و منم امممم یکم خوشحال شدم
چند رو بعد دیگ کم کم داشتم با جونکوک گرم می‌گرفتم . و ازش خوشم میومد چند ماه بعد چند روزی بود که احساس حالت تهوع داشتم داشتم . و رفتم آزمایشگاه و جونکوک سر کار بود چند ساعت بعد جواب آزمایشم اومد و گرفتم دکتر گفت تبریک میگم شما یک ماه باردار هستید
جنا: چییییی
دکتر...
جنا :ممنون
و جنا خانم سریع اونجا رو ترک کرد و به محل کار شوهرش رفت . و این خبر خوب رو بهش داد و اونم انگار تمام دنیا رو بهش دادن
چند ماه بعد 🙂‍↔️
ویو جونکوک
تقریباً جنا هفته ی آخرش بود باید خیلی حواسم بهش باشه
داشتیم می‌خوابیدیم‌ که درد جنا خانوم شروع شد
سریع بردمش بیمارستان و یه دختر زیبا و جذاب مثل جنا به وجود اومد که اسمش هم یوری بود
و اون خانواده به خوبی خوشی زندگی کردن
🛑مهم 🛑
بچه ها واقعا شرمندم که خیلی کم گذاشتم این پارت آخر بود و قول میدم فیک بعدی رو خیلی طولانی تر کنم و جالب ترو... اممم بچه‌ها فیک بعدی درباره ی تهیونگ و خیلی داستان باحالی داره امیدوارم خوشتون بیاد فردا شروع میکنیم
دوستون دارم🎀💜
دیدگاه ها (۹)

ممنونم بچه هاااااا ممنونمممم✨✨✨💜💜🫶🏻

🍄اسم رمان :زندگی با بودن تو قشنگ میشود🍄شخصیت ها : جنا ✨ دختر...

همسایه من 🎀 پارت 8رفتم سمتش جونکوک: سلام جنا :...جونکوک : با...

همسایه من 🎀 پارت 7ویو جنا ✨ ساعت 12 شب بود که رسیدم خونه و د...

#شراب_سرخ Part:⁶⁷تهونگ: ای خدا صبر بده بع زن آینده این کوک.....

#شراب_سرخ Part:⁶⁸پرستار: آقای کیم ما همه آزمایش هارو انجام د...

پارت 20 اخردر ذهن جونکوک : انیارو بردم داخل بیمارستان ک انیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط