چهار شمع به آرامی می سوختند..
چهار شمع به آرامی می سوختند..
اولی گفت:من صلح هستم
هیچکس نمی تواند مرا روشن نگهدارد
بزودی خاموش خواهم شد. همین را گفت و شعله اش بسرعت کم شد و کاملا“ خاموش شد.
شمع دوم گفت
من ایمان هستم
اغلب مردم دیگر نیازی به بودن من حس نمی کنند از اینرو دیگر دلیلی ندارد بیش از این روشن بمانم
نسیمی به آرامی وزید و آن را خاموش کرد.
شمع سوم با اندوه گفت
من عشق هستم
من آنقدرقوی نیستم که بتوانم روشن بمانم.
مردم مرا کنارگذاشته اند و اهمیت مرا نمی دانند.
حتی فراموش کرده اند چگونه به نزدیکترین کسانشان عشق بورزند.
و بیش از این صبر نکرد و خاموش شد.
ناگهان....
کودکی وارد اتاق شد و دید یک شمع بیشتر روشن نیست وباقی
خاموشند.
گفت
قرار بود شما تا آخردنیا روشن بمانید
کودک این را گفت و شروع کرد به گریه کردن.
دراین حین شمع چهارم گفت:
”نترس تازمانیکه من روشنم ما می توانیم
صلح
ایمان
و عشق را برگردانیم
چون من امیدم
کودک با چشمانی درخشان شمع امید را برداشت و با آن شمعهای دیگر را روشن کرد
شعله های امیدتان هیچگاه خاموش نگردد
#ســـــــــــــلام_صــــبـــح _ــــخــــیـــر
اولی گفت:من صلح هستم
هیچکس نمی تواند مرا روشن نگهدارد
بزودی خاموش خواهم شد. همین را گفت و شعله اش بسرعت کم شد و کاملا“ خاموش شد.
شمع دوم گفت
من ایمان هستم
اغلب مردم دیگر نیازی به بودن من حس نمی کنند از اینرو دیگر دلیلی ندارد بیش از این روشن بمانم
نسیمی به آرامی وزید و آن را خاموش کرد.
شمع سوم با اندوه گفت
من عشق هستم
من آنقدرقوی نیستم که بتوانم روشن بمانم.
مردم مرا کنارگذاشته اند و اهمیت مرا نمی دانند.
حتی فراموش کرده اند چگونه به نزدیکترین کسانشان عشق بورزند.
و بیش از این صبر نکرد و خاموش شد.
ناگهان....
کودکی وارد اتاق شد و دید یک شمع بیشتر روشن نیست وباقی
خاموشند.
گفت
قرار بود شما تا آخردنیا روشن بمانید
کودک این را گفت و شروع کرد به گریه کردن.
دراین حین شمع چهارم گفت:
”نترس تازمانیکه من روشنم ما می توانیم
صلح
ایمان
و عشق را برگردانیم
چون من امیدم
کودک با چشمانی درخشان شمع امید را برداشت و با آن شمعهای دیگر را روشن کرد
شعله های امیدتان هیچگاه خاموش نگردد
#ســـــــــــــلام_صــــبـــح _ــــخــــیـــر
- ۱.۶k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط