{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۵

پارت۵
این قسمت:زندگی جدید
چند سال گذشت
زمان مثل باد میگذشت
یونا دیگر کوچک نبود او الان۱۷سالش بود.
روز اول دبیرستان...
یونا:اوف من امادم
او از پله ها پایین اومد
تا خواست از خانه خارج شود مامان صداش زد
مامان:صبحونه!
یونا:دیرم میشه
مامان:پس بیا این کیک که خودم پختم رو ببر
یونا سریع کیک را از مامان گرفت و از خانه بیرون رفت بعد چند دقیقه به مدرسه رسید
سوجین:اه بالاخره اومدی
زود بیا دوتا دانش اموز انتقالی داریم
یونا:مهم نیست
سوجین😐
هردو رفتن سر صف
مدیر:خب دوتا دانش اموز انتقالی داریم
تهیونگ وجونگکوک
چشمای یونا گرد شد
سوجین:این زیادی اشنا نیست😅
یونا:اصلا خنده نداره
ش..شاید فقط اسمشون این باشه
مدیر:اقای کیم تهیونگ رتبه اول ریاضی هارو دارن
و اقای جئون جونگکوک رتبه دوم
یونا:ا..امکان نداره...
ادامه دارد...
۱۳لایک
۴کامنت
۳تا بازنشر
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴این قسمت:پایانچند ماه گذشت زمان مثل باد میگذشتالان هرس...

پارت ۳این قسمت:آغازصبح روز بعد...یونا هنوز خواب بودیونگی از ...

فیک تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط