{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳

پارت ۳
این قسمت:آغاز
صبح روز بعد...
یونا هنوز خواب بود
یونگی از پله ها بالا رفت تا یونا را بیدار کند
یونگی:یونا!یونابیدار شو
یونا چشماشو مالید
یونا:چی شده؟
یونگی:دوستای جدیدت اومدن
یونا:تهیونگ و جونگکوک؟
یونگی:آره
یونا از رخت خواب بیرون اومد
بابا:بیدار شدی انگار چند نفر دنبالت
یونا دم درو نگاه کرد دونفر وایستاده بودن
یونا:سلام
هردو دستشان را به نشان سلام تکان دادن
کوک:میخوایم بریم پارک میای
یونا:آرهه بابا تو هم باهامون بیا
بابا:با یونگی برین من باید برم سرکار
انها با یونگی به پارک رفتن بستنی خوردن ،بازی کردن و...
ولی یک اتفاق افتاد که زندگی آنها رو تمام میکرد...
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴این قسمت:پایانچند ماه گذشت زمان مثل باد میگذشتالان هرس...

پارت۵این قسمت:زندگی جدیدچند سال گذشتزمان مثل باد میگذشتیونا ...

پارت ۲این قسمت:روز های باهماونزدیک اومد؟؟:حالت خوبهیونا:آ......

تیتراز ،همیشه اینو نمیزارمپارت۱این قسمت:وقتی کوچک تر بودمیک ...

چندپارتی‌ &یونگی&وقتی:``باهم تصمیم‌ میگیرید بعد‌از‌ فارغ‌الت...

موضوع:برادر ناتنی منپارت ۷+خب ببین تهیونگ اینجا رو هیچکس ندی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط