{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴

پارت ۴
این قسمت:پایان
چند ماه گذشت زمان مثل باد میگذشت
الان هرسه انها مثل یک دوست یا خانواده باهم بودن
ولی یک روز همچی تغییر کرد
بابا:یونگی یونا رو صدا کن مامان تهیونگ و مامان جونگکوک اومدن
بعد رفت سمت گوشش
بابا:فک کنم دیگه وقتشه
یونگی:یونا بیا پایین چند نفر منتظرتن
یونا بدو بدو از پله ها پایین اومد
یونا:چی شده
یونگی:تهیونگ و جونگکوک اینجان
یونا رفت سمت در
یونا:سلام😊
تهیونگ نزدیک تر اومد بعد
رو به جونگکوک کرد
تهیونگ:بهتره بهش بگیم
کوک:راستش ما میخوایم از این شهر بریم
یونا همینطوری تعجب مانند ماند.
یونا:چی چی گفتی
تهیونگ:خب آره ما باید بریم سئول
مامان تهیونگ خم شدتا هم قد یونا شود
مامان تهیونگ:شاید دوباره همو ببینید
اشک در چشمان یونا حلقه زد
تهیونگ وجونگکوک رفتن تا از ماشین یک چیزی بیارن
تهیونگ:بیا این خرس کوچولو مال تو
یونا اورا گرفت
یونا:مال من؟
تهیونگ سرش را به نشانه آره تکان داد
جونگکوکم نزدیکتر شد
کوک:این دستبند آبی هم مال تو هرموقع بهش نگاه کنی یاد من میوفتی
یونا اشک هایش را پاک کرد
انها دوباره سوار ماشین شدن
وماشین آرام آرام ار انجا دور شد...
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳این قسمت:آغازصبح روز بعد...یونا هنوز خواب بودیونگی از ...

پارت ۲این قسمت:روز های باهماونزدیک اومد؟؟:حالت خوبهیونا:آ......

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 111✦...................

گل خونی پارت 31تهیونگ  با  عجله رفت توی اتاق که جونگکوک رو ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط