{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق ممنوعه

#عشق ممنوعه
#پارت_۱

با صدای مامانم از خواب بیدارم شدم که داشت میگفت :
هلن بیدار شو خالت اینا رسیدن تهران نیست ساعت دیگه میان ها اگه میخوای تو اون وضع ببیننت باز بگیر بخواب

اینو که شنیدم سیم های مغزم جرقه زد و زود بلند شدم که چشمام سیاهیی رفت یکم رو تختم نشستم بعد آروم بلند شدم رفتم دست و صورتم و شستم و یه راست رفتم تو اتاقم
لباس های جدیدی که تازه دیروز خرید بودم رو پوشیدم و یه ارایش خیلی ملایم و سریعی هم کردم و رفتم صبحونه بخورم

که مامانم گفت:
انقدر عجله ای اومدن وقت نکردم خوب خونه رو تمیز کنم واسه ظاهر یه دستی بهش کشیدم

گفتم:
مامان همونم خیلی خوبه به خودت سخت نگیر

خالم و شوهر خالم و پسرخالم و بعد دوسال می خواستم ببینم از اصفهان میومدن
وقتی شنیدم میخوان بیان خیلی هیجان زده شدم و چون خیلی دلتنگ خالم بودم و اما یه حس عجیبی هم داشتم که میخوام شایان رو ببینم

ولی فوری این حس رو کنار زدم من باید به چشم برادر میدیدمش نه چیز دیگه ای اگه برادر داشتم الان سن برادرم بود

تو همین فکرا بودم که زنگ خونه خورد و با عجله پاشدم رفتم ایفن و زدم که بابام از حموم اومد و گفت:

امدن؟

گفتم:بله بابا

رفتن درو باز کردم که دیدم...

پایان پارت ۱
شب هم بازم یه پارت دیگه میزارم روزی دوتا پارت میزارم
دیدگاه ها (۰)

#عشق_ممنوعه #پارت_۲درو باز کردم که دیدم...شایان نیست و فقط خ...

#عشق_ممنوعه#پارت_۳که دیدم دستشو آورد جلو و لپامو کشید و گفت:...

شخصیت هاشخصیت اصلی دختر:هلن _۱۵ ساله_شهر تهران شخصیت اصلی مر...

داشتن فکر میکردم... چطوره برم هری پاتر ببینم🤔علاقه من شدمفقط...

پارت 2وقتی رسیدم در بسته بود انگار دیر رسیده بودم اما کم نیا...

داستان ترسناک شووووماااا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط