پارت دومم مینویسم به امید خدا ببینیم چی میشه
"پارت دومم مینویسم به امید خدا ببینیم چی میشه.
پارت ۲
اوبیتو سعی کرد روحیه ی شاد همیشگی اش را حفظ کند، مطمئن بود میتواند با ان پسرک مو قهوه ای دوست شود، البته فکر میکرد. کنار پسرک نشست.
"سلام،من اوبیتو ام، اوچیها فامیلیمه. تو شاگرد جدیدی؟"
پسرک سرش را چرخاند و به او نگاه کرد، یک لبخند بهش تحویل داد.
"سلام، منم تنکی ام. تنکی هیوگا. اره، جدید اومدم"
○
چند صندلی عقب تر، در ردیف وسط، کاکاشی نشسته بود. پسرک مو سفیدی که همیشه ماسک میزدو همه او را به عنوان یک فرد باهوش و با استعداد میشناختند، دقیقا برعکس اوبیتو. کاکاشی شاگرد اول کلاس بود، همیشه با نمره های عالی و جوتسو های خفن.
و مثل همیشه، هر جا که ابهت و قدرت یکجا باشند، دخترانی هم هستند که به ان شخص علاقه داشته باشند.
کاکاشی علاوه بر استعدادش، بخاطر رفتار خونسرد و رک اش هم مورد توجه بود و دختر های زیادی به دنبال جلب توجه او بودند.
این قضیه باعث شده بود که کاکاشی خیلی از اوبیتو خوشش نیاید، رفتار هایشان دقیقا متضاد هم بود. اوبیتو شاد و بازیگوش بود و قلب مهربانی داشت ولی کاکاشی؟ او کمتر اهمیت میداد و برایش مهم نبود کلمات یا رفتارش خشک یا سرد باشند.
پس ان ها در ابتدا با هم کنار نیامدند، البته که نه. کاکاشی نگاهی زیرزیرکی به اوبیتو که داشت با بغل دستی اش حرف میزد انداخت.
"خنگول کله فندوقی. معلوم نیس باز داشته چه غلطی میکرده که دیر رسیده."
او غر زد و با چشم هایش یک دور اوبیتو را برانداز کرد.
"مثل همیشه هم پرحرفه."
در همان حین، معلم کمی با گچ زد رو تخته تا توجه بچه ها را جلب کند.
"بچه ها موضوع امروز در مورد تیم بندی شماست. به اندازه ی کافی بزرگ شدید تا هم گروهی های ماموریتتون رو مشخص کنیم."
بعد کلمات 'در اینده میخواهید چه کاره شوید' را نوشت.
●
صدای پچ پچ بچه ها بلند شد و اوبیتو با ذوق شروع کرد به گوش دادن. کاکاشی اهی زیر لب بیرون داد. برعکس بقیه، او اصلا با این موضوع حال نکرد. با اینکه فرد باهوشی بود ولی قضیه این بود که کاکاشی هنوز نمیدانست باید با آینده اش چه کار کند.
معلم گفت که بچه ها باید یکی یکی از رویاهایشان بگویند. بعد سریع یک دخترک از ردیف اول بلند شد.
"من میخوام یه نینجای پزشک بشم!"
دخترک با اشتیاق گفت، چند تا از زمزمه های پر هیجان بچه ها بلند شد.
همانطور که بچه ها به نوبت از رویایشان میگفتند، معلم با لبخند گوش میداد. نوبت جلو رفت تا اینکه چند دقیقه بعد رسید به اوبیتو. پسرک مو مشکی هم که دنبال همین فرصت بود، با خوشحالی بلند شد و با یک دستش یک علامت لایک نشان داد.
"من میخوام هوکاگه بشم!"
اوبیتو با لبخند براق همیشگی اش گفت. کاکاشی از ردیف عقب با تعجب پلک زد، جا خورد. چند لحظه سکوت همه جا را گرفت قبل از اینکه بچه ها بزنند زیر خنده.
"هوکاگه؟"
"رویات زیادی بزرگه. بعدشم، اوچیها ها نمیتونن هوکاگه بشن، خود هوکاگه دوم گفته."
دو نفر از بچه ها به اوبیتو گفتند. اوبیتو نفسش را داد تو سینهش و سعی کرد امیدش را از دست ندهد. به ان ها اخم کرد.
"چه حرفا. من خودممم هوکاگه میشم، حالا میبینی."
ولی بچه ها حرفش را باور نکردند.
چون اوبیتو جزو شاگرد های اخر کلاس بود و وضع درسی اش همچین خوب نبود. در جوتسو ها هم که به زور قبول میشد. دوباره همه زدند زیر خنده.
"شاید اگه وضع درس مشقت مثل کاکاشی بود جدی میگرفتیم.
پارت ۲
اوبیتو سعی کرد روحیه ی شاد همیشگی اش را حفظ کند، مطمئن بود میتواند با ان پسرک مو قهوه ای دوست شود، البته فکر میکرد. کنار پسرک نشست.
"سلام،من اوبیتو ام، اوچیها فامیلیمه. تو شاگرد جدیدی؟"
پسرک سرش را چرخاند و به او نگاه کرد، یک لبخند بهش تحویل داد.
"سلام، منم تنکی ام. تنکی هیوگا. اره، جدید اومدم"
○
چند صندلی عقب تر، در ردیف وسط، کاکاشی نشسته بود. پسرک مو سفیدی که همیشه ماسک میزدو همه او را به عنوان یک فرد باهوش و با استعداد میشناختند، دقیقا برعکس اوبیتو. کاکاشی شاگرد اول کلاس بود، همیشه با نمره های عالی و جوتسو های خفن.
و مثل همیشه، هر جا که ابهت و قدرت یکجا باشند، دخترانی هم هستند که به ان شخص علاقه داشته باشند.
کاکاشی علاوه بر استعدادش، بخاطر رفتار خونسرد و رک اش هم مورد توجه بود و دختر های زیادی به دنبال جلب توجه او بودند.
این قضیه باعث شده بود که کاکاشی خیلی از اوبیتو خوشش نیاید، رفتار هایشان دقیقا متضاد هم بود. اوبیتو شاد و بازیگوش بود و قلب مهربانی داشت ولی کاکاشی؟ او کمتر اهمیت میداد و برایش مهم نبود کلمات یا رفتارش خشک یا سرد باشند.
پس ان ها در ابتدا با هم کنار نیامدند، البته که نه. کاکاشی نگاهی زیرزیرکی به اوبیتو که داشت با بغل دستی اش حرف میزد انداخت.
"خنگول کله فندوقی. معلوم نیس باز داشته چه غلطی میکرده که دیر رسیده."
او غر زد و با چشم هایش یک دور اوبیتو را برانداز کرد.
"مثل همیشه هم پرحرفه."
در همان حین، معلم کمی با گچ زد رو تخته تا توجه بچه ها را جلب کند.
"بچه ها موضوع امروز در مورد تیم بندی شماست. به اندازه ی کافی بزرگ شدید تا هم گروهی های ماموریتتون رو مشخص کنیم."
بعد کلمات 'در اینده میخواهید چه کاره شوید' را نوشت.
●
صدای پچ پچ بچه ها بلند شد و اوبیتو با ذوق شروع کرد به گوش دادن. کاکاشی اهی زیر لب بیرون داد. برعکس بقیه، او اصلا با این موضوع حال نکرد. با اینکه فرد باهوشی بود ولی قضیه این بود که کاکاشی هنوز نمیدانست باید با آینده اش چه کار کند.
معلم گفت که بچه ها باید یکی یکی از رویاهایشان بگویند. بعد سریع یک دخترک از ردیف اول بلند شد.
"من میخوام یه نینجای پزشک بشم!"
دخترک با اشتیاق گفت، چند تا از زمزمه های پر هیجان بچه ها بلند شد.
همانطور که بچه ها به نوبت از رویایشان میگفتند، معلم با لبخند گوش میداد. نوبت جلو رفت تا اینکه چند دقیقه بعد رسید به اوبیتو. پسرک مو مشکی هم که دنبال همین فرصت بود، با خوشحالی بلند شد و با یک دستش یک علامت لایک نشان داد.
"من میخوام هوکاگه بشم!"
اوبیتو با لبخند براق همیشگی اش گفت. کاکاشی از ردیف عقب با تعجب پلک زد، جا خورد. چند لحظه سکوت همه جا را گرفت قبل از اینکه بچه ها بزنند زیر خنده.
"هوکاگه؟"
"رویات زیادی بزرگه. بعدشم، اوچیها ها نمیتونن هوکاگه بشن، خود هوکاگه دوم گفته."
دو نفر از بچه ها به اوبیتو گفتند. اوبیتو نفسش را داد تو سینهش و سعی کرد امیدش را از دست ندهد. به ان ها اخم کرد.
"چه حرفا. من خودممم هوکاگه میشم، حالا میبینی."
ولی بچه ها حرفش را باور نکردند.
چون اوبیتو جزو شاگرد های اخر کلاس بود و وضع درسی اش همچین خوب نبود. در جوتسو ها هم که به زور قبول میشد. دوباره همه زدند زیر خنده.
"شاید اگه وضع درس مشقت مثل کاکاشی بود جدی میگرفتیم.
- ۱.۵k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط