𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹²
𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹²
_بخش اول_
هرگز با کسی که سعی کرده شخصیت شما را پایین بیاورد دوباره دوست نشوید.یک مار ممکن است پوست خود را بریزد اما همچنان یک مار است.
- پابلو اسکوبار
✩₊˚.⋆☾𓃦 ✩₊˚.⋆☾𓃦 ✩₊˚.⋆☾𓃦
دیوارهای سنگی چراغ های پرنور راهروهای شلوغ و شمع های روشنی که از سقف بدون هیچ نخی آویزان شده اند...این مدرسه ست یا کاخ؟تقریباً دو دقیقه بعد از رسیدنمان مکس با رفقایش جیم میزند و من...خب من با دیگران صحبت میکنم اما فکرم اینجا نیست.چند سال پیش پدر و مادرم بین همین دیوارها عاشق هم شدند اینجا خندیدند،گریه کردند،رقصیدند و قد کشیدند اما سهم من از این خنده ها و اشکها چیست؟یک چهاردیواری سنگی و یک مشت خاطره؟پسر مو مشکی قدبلندی که با توجه به ستاره شنلش سال دومی ست توجهم را جلب میکند گوشه ای
ایستاده و سرش در کتابش است چشمهای درشت مشکی بی حاشیه،قاطع و عجیبی دارد موهایش براق و کمی حالت دار اند بینی استخونی، انگشت هایی کشیده و اندامی لاغر.حس عجیبی نسبت به او دارم.کراوات ردایش سبز یشمی و همرنگ مال مکس است پس همگروهی اوست.میخواهم با او هم صحبت کنم اما هنوز نرسیده آبروی خودم را با این معاشرت های بی دلیل بردم پس از خیر این کار میگذرم
توی جمعیت راه میروم و گاهی هم با آدمها همصحبت میشوم اوضاع کسل کننده است و زمان واقعا دیر میگذرد مشغول نگاه کردن به اطراف هستم که ناگهان دستی روی شانه ام می خورد بهت زده برمیگردم.ریگولوس با پسری چند سانتی متر بلندتر از خودش روبه رویم ایستاده اند و نگاهم میکنند"ریگولوس!ترسوندیم!"
ریگولوس دست روی شانه مرد جوان همراهش میگذارد"معذرت میخوام.ریچل این برادرم سیریوسه¹"
نگاهی به برادر چموش و موفرفری اش می اندازم،به نظر نمیآید از آن سال بالایی های عوضی که مکس کفته بود باشد پس ادب حکم میکند سلام کنم"سلام سیریوس"
دست راستش را جلو میآورد"سلام.به هاگوارتز خوش اومدی ا.ت.خوشحالم میبینمت"
با او دست میدهم"ممنونم.منم همینطور"
لبخند میزند"دوست داری تا قبل از گروهبندی و شام به ما ملحق بشی؟"
متقابلاً لبخند میزنم"باعث افتخاره"
_بخش اول_
هرگز با کسی که سعی کرده شخصیت شما را پایین بیاورد دوباره دوست نشوید.یک مار ممکن است پوست خود را بریزد اما همچنان یک مار است.
- پابلو اسکوبار
✩₊˚.⋆☾𓃦 ✩₊˚.⋆☾𓃦 ✩₊˚.⋆☾𓃦
دیوارهای سنگی چراغ های پرنور راهروهای شلوغ و شمع های روشنی که از سقف بدون هیچ نخی آویزان شده اند...این مدرسه ست یا کاخ؟تقریباً دو دقیقه بعد از رسیدنمان مکس با رفقایش جیم میزند و من...خب من با دیگران صحبت میکنم اما فکرم اینجا نیست.چند سال پیش پدر و مادرم بین همین دیوارها عاشق هم شدند اینجا خندیدند،گریه کردند،رقصیدند و قد کشیدند اما سهم من از این خنده ها و اشکها چیست؟یک چهاردیواری سنگی و یک مشت خاطره؟پسر مو مشکی قدبلندی که با توجه به ستاره شنلش سال دومی ست توجهم را جلب میکند گوشه ای
ایستاده و سرش در کتابش است چشمهای درشت مشکی بی حاشیه،قاطع و عجیبی دارد موهایش براق و کمی حالت دار اند بینی استخونی، انگشت هایی کشیده و اندامی لاغر.حس عجیبی نسبت به او دارم.کراوات ردایش سبز یشمی و همرنگ مال مکس است پس همگروهی اوست.میخواهم با او هم صحبت کنم اما هنوز نرسیده آبروی خودم را با این معاشرت های بی دلیل بردم پس از خیر این کار میگذرم
توی جمعیت راه میروم و گاهی هم با آدمها همصحبت میشوم اوضاع کسل کننده است و زمان واقعا دیر میگذرد مشغول نگاه کردن به اطراف هستم که ناگهان دستی روی شانه ام می خورد بهت زده برمیگردم.ریگولوس با پسری چند سانتی متر بلندتر از خودش روبه رویم ایستاده اند و نگاهم میکنند"ریگولوس!ترسوندیم!"
ریگولوس دست روی شانه مرد جوان همراهش میگذارد"معذرت میخوام.ریچل این برادرم سیریوسه¹"
نگاهی به برادر چموش و موفرفری اش می اندازم،به نظر نمیآید از آن سال بالایی های عوضی که مکس کفته بود باشد پس ادب حکم میکند سلام کنم"سلام سیریوس"
دست راستش را جلو میآورد"سلام.به هاگوارتز خوش اومدی ا.ت.خوشحالم میبینمت"
با او دست میدهم"ممنونم.منم همینطور"
لبخند میزند"دوست داری تا قبل از گروهبندی و شام به ما ملحق بشی؟"
متقابلاً لبخند میزنم"باعث افتخاره"
- ۸۰
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط