من من واقعا متاسفم صدایش لرزید هر روز هر ساعت
"من... من واقعاً متاسفم." صدایش لرزید. "هر روز، هر ساعت، فقط به اشتباهم فکر میکنم. اون شب... اون شب هیچ بهانهای نداشت. ترس من... منو از خودم بیخود کرد. من فقط... فقط میخواستم از دست دادنِ یه چیزی که خیلی دوستش داشتم رو انکار کنم، اما در عوض، خودم اونو از دست دادم. تو رو از دست دادم."
او به سمت تو آمد، اما تو عقب رفتید. "نامجون... حرفات... میفهمم. میدونم که پشیمونی. اما... گاهی وقتا، یه زخمی اونقدر عمیقه که دیگه هیچ مرهمی روش اثر نمیکنه."
اشک در چشمانش جمع شد. "ولی... ما میتونیم دوباره شروع کنیم. من تغییر کردم. این تجربه... منو عوض کرد. فهمیدم که تو، تنها کسی هستی که میخوام. آیندهی من، با تو معنی پیدا میکنه، حتی بدونِ... حتی بدونِ اون رویایِ قدیمی."
تو به پنجره نگاه کردید، به آسمان ابریِ پاییزی. "گاهی وقتا، آدمها انتخابهایی میکنن که مسیر رو برای همیشه عوض میکنه. اعتماد، مثل یه شیشهی ظریفه. وقتی شکست، دیگه هیچوقت مثل اولش نمیشه."
نامجون با چشمانی پر از درد به شما خیره شد. "پس... یعنی... هیچ شانسی نیست؟"
تو برگشتید و به چشمانش نگاه کردید، نگاهی که دیگر در آن هیچ جرقهی عشقی نبود، فقط یک تسلیمِ تلخ. "من... نمیتونم. دلم شکسته، نامجون. و بعضی از شکستهها، دیگه قابل ترمیم نیستن."
نگاهش شکست. دستانش بیحال افتادند. انگار تمام امیدش در همان لحظه خاموش شد. او میدانست که تو تصمیمتان را گرفتهاید. تو، با قلبی که دیگر تاب تحمل این درد را نداشت، راهِ خودتان را انتخاب کرده بودید.
نامجون، در میانِ پژواکِ پشیمانیِ عمیق خود، در سکوتِ خانهای که زمانی خانهاش بود، ایستاد. او حالا تنها با عواقبِ انتخابِ اشتباهش روبرو بود، و شما، در راهِ بازسازیِ آیندهای که دیگر او در آن نقشی نداشت.
خبخبخبخببب لینایی هاممم یه لایک و کامنت کوچولو میتونه خیلی خوشحالم کنه هاا:))) اولین باری که اینجوری نوشتم:)) خیلی چرت شد
او به سمت تو آمد، اما تو عقب رفتید. "نامجون... حرفات... میفهمم. میدونم که پشیمونی. اما... گاهی وقتا، یه زخمی اونقدر عمیقه که دیگه هیچ مرهمی روش اثر نمیکنه."
اشک در چشمانش جمع شد. "ولی... ما میتونیم دوباره شروع کنیم. من تغییر کردم. این تجربه... منو عوض کرد. فهمیدم که تو، تنها کسی هستی که میخوام. آیندهی من، با تو معنی پیدا میکنه، حتی بدونِ... حتی بدونِ اون رویایِ قدیمی."
تو به پنجره نگاه کردید، به آسمان ابریِ پاییزی. "گاهی وقتا، آدمها انتخابهایی میکنن که مسیر رو برای همیشه عوض میکنه. اعتماد، مثل یه شیشهی ظریفه. وقتی شکست، دیگه هیچوقت مثل اولش نمیشه."
نامجون با چشمانی پر از درد به شما خیره شد. "پس... یعنی... هیچ شانسی نیست؟"
تو برگشتید و به چشمانش نگاه کردید، نگاهی که دیگر در آن هیچ جرقهی عشقی نبود، فقط یک تسلیمِ تلخ. "من... نمیتونم. دلم شکسته، نامجون. و بعضی از شکستهها، دیگه قابل ترمیم نیستن."
نگاهش شکست. دستانش بیحال افتادند. انگار تمام امیدش در همان لحظه خاموش شد. او میدانست که تو تصمیمتان را گرفتهاید. تو، با قلبی که دیگر تاب تحمل این درد را نداشت، راهِ خودتان را انتخاب کرده بودید.
نامجون، در میانِ پژواکِ پشیمانیِ عمیق خود، در سکوتِ خانهای که زمانی خانهاش بود، ایستاد. او حالا تنها با عواقبِ انتخابِ اشتباهش روبرو بود، و شما، در راهِ بازسازیِ آیندهای که دیگر او در آن نقشی نداشت.
خبخبخبخببب لینایی هاممم یه لایک و کامنت کوچولو میتونه خیلی خوشحالم کنه هاا:))) اولین باری که اینجوری نوشتم:)) خیلی چرت شد
- ۳.۱k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط