تکپارتییییی نامجون شیییی
تکپارتییییی نامجون شیییی؟؟؟؟
صدای بسته شدن در، مثل پتکی بر روحت فرود آمد. "دیگه اینجا جایی نداری." کلمات نامجون، سرد و بُرنده، هنوز در گوشت زنگ میزد. یک سال. یک سالی که در تاریکی و سکوت گذشت. خانه مشترکتان، که زمانی پناهگاه عشقتان بود، حالا فقط خاطرهای تلخ از خیانت و تحقیر بود. افسردگی، سایهی سنگین خود را بر زندگیت انداخته بود و روزها و شبها در هم میآمیختند، بیرنگ و بیحس.
"یک سال بعد"
امروز فرق داشت. خبری به گوشت رسید؛ خبری که قلبت را به درد آورد. نامجون، مردی که روزی تمام دنیایت بود، حالا در خود شکسته بود. میگفتند حالش خوب نیست، روزهایش را با اندوه و خودآزاری میگذراند.
توانستی طاقت نیاوری. لباس پوشیدی، هرچند لرزش دستهایت مانع میشد. مقصد، همان خانهای بود که زمانی خانهی تو بود. با ترس و لرز در را باز کردی.
فضای خانه سنگین بود، بوی نا و کهنگی میداد. در اتاق نشیمن، او را دیدی. نامجون، با چشمانی گود افتاده و چهرهای که دیگر آن صلابت همیشگی را نداشت، روی زمین نشسته بود. موهایش آشفته بود و نگاهش به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود. وقتی تو را دید، چشمانش برقی زد؛ برقی از ناامیدی و التماس.
"خواهش میکنم..." صدایش گرفته بود، "برگرد. من... من بدون تو هیچی نیستم. اشتباه کردم. بدترین اشتباه زندگیم رو کردم. من رو ببخش." اشک روی صورتش میلغزید، اشکهایی که سالها بود ندیده بودی از چشمان او بریزد.
نگاهت را به او دوختی. در عمق چشمانش، پشیمانی واقعی را میدیدی. درد او، درد تو را تازه کرده بود. شاید هنوز هم دوستش داشتی، شاید هم فقط دلت به حال او سوخته بود. اما یک چیز مشخص بود: نمیتوانستی او را در این حال رها کنی.
نفس عمیقی کشیدی و به آرامی به سمتش رفتی. "باشه نامجون. برمیگردم....
خبخبخبخببب لینایی هاممم یه لایک و کامنت کوچولو میتونه خیلی خوشحالم کنه:)))
صدای بسته شدن در، مثل پتکی بر روحت فرود آمد. "دیگه اینجا جایی نداری." کلمات نامجون، سرد و بُرنده، هنوز در گوشت زنگ میزد. یک سال. یک سالی که در تاریکی و سکوت گذشت. خانه مشترکتان، که زمانی پناهگاه عشقتان بود، حالا فقط خاطرهای تلخ از خیانت و تحقیر بود. افسردگی، سایهی سنگین خود را بر زندگیت انداخته بود و روزها و شبها در هم میآمیختند، بیرنگ و بیحس.
"یک سال بعد"
امروز فرق داشت. خبری به گوشت رسید؛ خبری که قلبت را به درد آورد. نامجون، مردی که روزی تمام دنیایت بود، حالا در خود شکسته بود. میگفتند حالش خوب نیست، روزهایش را با اندوه و خودآزاری میگذراند.
توانستی طاقت نیاوری. لباس پوشیدی، هرچند لرزش دستهایت مانع میشد. مقصد، همان خانهای بود که زمانی خانهی تو بود. با ترس و لرز در را باز کردی.
فضای خانه سنگین بود، بوی نا و کهنگی میداد. در اتاق نشیمن، او را دیدی. نامجون، با چشمانی گود افتاده و چهرهای که دیگر آن صلابت همیشگی را نداشت، روی زمین نشسته بود. موهایش آشفته بود و نگاهش به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود. وقتی تو را دید، چشمانش برقی زد؛ برقی از ناامیدی و التماس.
"خواهش میکنم..." صدایش گرفته بود، "برگرد. من... من بدون تو هیچی نیستم. اشتباه کردم. بدترین اشتباه زندگیم رو کردم. من رو ببخش." اشک روی صورتش میلغزید، اشکهایی که سالها بود ندیده بودی از چشمان او بریزد.
نگاهت را به او دوختی. در عمق چشمانش، پشیمانی واقعی را میدیدی. درد او، درد تو را تازه کرده بود. شاید هنوز هم دوستش داشتی، شاید هم فقط دلت به حال او سوخته بود. اما یک چیز مشخص بود: نمیتوانستی او را در این حال رها کنی.
نفس عمیقی کشیدی و به آرامی به سمتش رفتی. "باشه نامجون. برمیگردم....
خبخبخبخببب لینایی هاممم یه لایک و کامنت کوچولو میتونه خیلی خوشحالم کنه:)))
- ۳.۱k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط