برادران یوسف وقتی میخواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف ل

برادران یوسف وقتی میخواستند یوسف را به چاه بیفکنند یوسف لبخندی زد.یهودا پرسید:چرا میخندی؟اینجا که جای خنده نیست!یوسف گفت:روزی در فکر بودم کسی می تواند به من اظهار دشمنی کند با اینکه برادران نیرومندی دارم!اینک خداوند همین برادران را بر من مسلط کر تا بدانم که
نباید به هیچ بنده ای تکیه کرد...
دیدگاه ها (۱)

هنگامی که برادران یوسف می خواستند او را به چاه بیفکنند، وی خ...

فاصله یک لبخند تا جنون

خاطرات ناتمامPart7(Minji)همین که تلفن قطع شد بدون اینکه چشما...

۴۳part جونگکوک همان‌طور که نگاهش به موبایلش بود لب زد: «ساعت...

007-پنهان در مه - پارت ۷۸

مافیای من

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۱۰۱چرخی توی خونه زد ...

My lovely neighbor part : 61

برادران حضرت یوسـف ( ع ) وقتـی میخواسـتند او را به چـاه بیفک...

برادران يوسـف وقتـي مي‌خواسـتند يوسف را به چـاه بيفکنند، يوس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط