part 22
part 22
اهوم:ا.ت...ا.تتتت
از جا پرید و با چشمای اشکی بهم نگاه میکرد اروم زمزمه کرد
ا.ت:یع.....یعنی..یعنی....من میتونم درس بخونم و به ارزو هام برسم
لبخندی زدم انگار حرفام روش تاثیر داشت
اهوم :البته ا.ت البته
ا.ت:اما اما جونگکوک چی اون...
با عصبانیت تو حرفش پریدم
اهوم:بس کن ا.ت فکر کردی ما خبر نداریم جونگکوک با هات چیکار میکنه
یک دفعه عصبی پاشد
ا.ت:این به خودم مربوطه تو حق دخالت تو زندگی منو نداری اهوم تو اگه مریض نمی شدی قرار نبود برگردی اینو مطمئنم و الان به خاطر خودت بر گشتی نه من.....
و بعد عصبی بیرون زد
اه خواهر دل پاک من کاش میتونستم زنده بمونم تا برات جبران کنم....حالا چطور با جیمین حرف بزنم مطمئنم اشتباه متو جه شده
.....ا.ت
از اتاق اهوم بیرون زدم داشتم به آسانسور نزدیک میشدم که یک دفعه سرم گیج رفت دستمو به دیوار گرفتم و چند بار پلک زدم که در آسانسور باز شد و جیمین بیرون اومد چشمش به من افتاد خواستم صداش بزنم اما چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم
...... جیمین
با داد ا.ت که زد ترسیدم اهوم بهش فشار بیاد و دوباره خو*نریزی کنه پس زود رفتم داخل اما با حرف های آهوم که زد تازه فهمیدم این داد های ا.ت برای چیه یعنی عشق من به خودش رو اینقدر ضعیف دونسته که داره منو برای خواهرش پیشنهاد میکنه دیگه نتونستم و زدم بیرون عصبی بودم از خودم از خدا از اهوم که میخواد من و پسر مون رو تنها بزاره من با اون بچه که فقط یک سالشه چیکار کنم چطور بدون مادر بزرگش کنم خداااا بعد اینکه یکم تو حیاط بیمارستان هوا خوردم برگشتم تو سوار آسانسور شدم اما همین که درش باز شد ا.ت رو دیدم که به دیوار تکیه زده بود دستشو بالا اورد و خواست صدام کنه که انگار نتونست و چشماش بسته شد سریع سمتش دویدم و گرفتمش چند تا پرستار به سمتمون اومدن کمک کردن و اونو به طبقه پایین بردیم یه دکتر به سمتمون اومد
دکتر:چه اتفاقی افتاده
جیمین:نمیدونم یک دفعه بیهوش شد
دکتر:مریضی خاصی داره
من چه بدونم ای بابا جواب دادم
جیمین: نمیدونم
دکتر: خیلی خوب ببریدش برای آزمایش ....شما هم فرم رو پر کنید
اون ها رفتن و من کار ی که گفت رو انجام دادم ....با اینکه نگران اهوم بودم اما منتظر موندم که بعد نیم ساعتی یه پرستار اومد
پرستار:دکتر میخواد باهاتون حرف بزنه
سری تکان دادم و دنبالش راه افتادم رفتیم تو اتاق ا.ت زو تخت هنوز بیهوش بود و سِرُم بهش وصل بود و دکتر بالا سرش نزدیک رفتم دکتر برگشت سمتم با اخم نگاهم کرد
دکتر:چه نسبتی با خانم ا.ت دارید
جیمین:شوهر خواهرش هستم
دکتر مشکوک و یه جوری نگاهم کرد که تونستم بفهمم یه چی فکر میکنه زود گفتم
جیمین: ....
اهوم:ا.ت...ا.تتتت
از جا پرید و با چشمای اشکی بهم نگاه میکرد اروم زمزمه کرد
ا.ت:یع.....یعنی..یعنی....من میتونم درس بخونم و به ارزو هام برسم
لبخندی زدم انگار حرفام روش تاثیر داشت
اهوم :البته ا.ت البته
ا.ت:اما اما جونگکوک چی اون...
با عصبانیت تو حرفش پریدم
اهوم:بس کن ا.ت فکر کردی ما خبر نداریم جونگکوک با هات چیکار میکنه
یک دفعه عصبی پاشد
ا.ت:این به خودم مربوطه تو حق دخالت تو زندگی منو نداری اهوم تو اگه مریض نمی شدی قرار نبود برگردی اینو مطمئنم و الان به خاطر خودت بر گشتی نه من.....
و بعد عصبی بیرون زد
اه خواهر دل پاک من کاش میتونستم زنده بمونم تا برات جبران کنم....حالا چطور با جیمین حرف بزنم مطمئنم اشتباه متو جه شده
.....ا.ت
از اتاق اهوم بیرون زدم داشتم به آسانسور نزدیک میشدم که یک دفعه سرم گیج رفت دستمو به دیوار گرفتم و چند بار پلک زدم که در آسانسور باز شد و جیمین بیرون اومد چشمش به من افتاد خواستم صداش بزنم اما چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم
...... جیمین
با داد ا.ت که زد ترسیدم اهوم بهش فشار بیاد و دوباره خو*نریزی کنه پس زود رفتم داخل اما با حرف های آهوم که زد تازه فهمیدم این داد های ا.ت برای چیه یعنی عشق من به خودش رو اینقدر ضعیف دونسته که داره منو برای خواهرش پیشنهاد میکنه دیگه نتونستم و زدم بیرون عصبی بودم از خودم از خدا از اهوم که میخواد من و پسر مون رو تنها بزاره من با اون بچه که فقط یک سالشه چیکار کنم چطور بدون مادر بزرگش کنم خداااا بعد اینکه یکم تو حیاط بیمارستان هوا خوردم برگشتم تو سوار آسانسور شدم اما همین که درش باز شد ا.ت رو دیدم که به دیوار تکیه زده بود دستشو بالا اورد و خواست صدام کنه که انگار نتونست و چشماش بسته شد سریع سمتش دویدم و گرفتمش چند تا پرستار به سمتمون اومدن کمک کردن و اونو به طبقه پایین بردیم یه دکتر به سمتمون اومد
دکتر:چه اتفاقی افتاده
جیمین:نمیدونم یک دفعه بیهوش شد
دکتر:مریضی خاصی داره
من چه بدونم ای بابا جواب دادم
جیمین: نمیدونم
دکتر: خیلی خوب ببریدش برای آزمایش ....شما هم فرم رو پر کنید
اون ها رفتن و من کار ی که گفت رو انجام دادم ....با اینکه نگران اهوم بودم اما منتظر موندم که بعد نیم ساعتی یه پرستار اومد
پرستار:دکتر میخواد باهاتون حرف بزنه
سری تکان دادم و دنبالش راه افتادم رفتیم تو اتاق ا.ت زو تخت هنوز بیهوش بود و سِرُم بهش وصل بود و دکتر بالا سرش نزدیک رفتم دکتر برگشت سمتم با اخم نگاهم کرد
دکتر:چه نسبتی با خانم ا.ت دارید
جیمین:شوهر خواهرش هستم
دکتر مشکوک و یه جوری نگاهم کرد که تونستم بفهمم یه چی فکر میکنه زود گفتم
جیمین: ....
- ۴۶۷
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط