اگر بنده رو بشناختیده باشید
اگر بنده رو بشناختیده باشید
با هر آدمی دوست بودم
روزی و روزگاری بنده ۵ رفیق ایرانی
که درکل کارگر هم بودن برداشتم بردم
پیش سرکارگر افقانی که کارگرانش
رد کرده بودن گفتم میتونی کار بگیری
من و اینا برات کار می کنیم و خانم شماهم
برای همه ما آشپزی کنه یه درآمدی هم اون داشته باشه
بنده ای خدا خوشحال شد گفت باشه
رفت دنبال کار خلاصه رفت جای و کاری رو
پیدا کرد که صاحب اون کارهم خلبان بود
یه مردی چشم آبی مو خاکستری که وقتی تو چشاش نگاه می کردی ترس
برت میداشت🥲
این سرکارگر واسطه شد اون صاحب کارهم ۸ تا کارگر پاکستانی داشت که
به خودش گفته بود چه خوب افقانستانی بهتره اونا رو بخاطر ما با ناراحتی بیرون کرد کارگری که ۱۰ساعت همالی می کرد انداخت بیرون و کارو داد دست ما
و ماهم شروع به کار کردیم حدودا
دو نیم هفته ما آنجا کار کردیم
بدون این که صاحب کاری ببینیم
خب همه اختیارات داده بودیم دست سرکارگر
من با این دوستان که رفیق ام بودن
از صبح ساعت ۷ تا ۱۱ ظهر کار می کردیم
و به من می گفتن پاشو بریم بگردیم تو شهر آن هم هروز
من هم نگاهه شریک میکنم هرچه اون بگه قبول می کنم وگرنه بنده اهل عمل ام
و کارکن😎
تا روزی که صاحب کار بخاطر پیشرفت نکردن کارش همه رو دفتر فراخوانده😥
تا دید کارگرا همش ایرانی اند
پاشد با لحن تندی به سرکارگر گفت
تو گوه خوردی تو غلط کردی برای من
کارگر ایرانی آوردی...
حالا ماهم سرمون انداختیم پایین
و فقط گوش می کنیم
و اون همین طور داشت چیز بارمون می کرد
می گفت من خودم سراغ داشتم ولی
نمیخوام ایرانی یک روز ننه اش میمیره
روز دوم باباش می میره
و در آخر گفت به سرکارگر افقانی که
زن بچه هم داشت گفت🥲
باشه من قفل میزنم پشت در خانه ای
زن و بچهات تا برام کارگر پیدا کنی
من بخاطر تو اونا رو بیرون کردم
چرا به من نگفتی اینا ایرانی اند
که من همون موقع بهت می گفتم
من ایرانی نمی خواهم😒
خلاصه برگشتیم اتاق بدیدم حال افقانی
خیلی بده چون ناموسش آنجا بود
و منم به ایرانی ها گفتم اغا این هرچه گفت
فکر کنید به من گفت شما بخاطر من
و زن بچه ای این آقا که برای ما کار
پیدا کرده تا دوباره کارگر افقانی پیدا می کنه
بیایید یک هفته ای دیگه کار کنیم
تا این این بلا رو سر زن و بچه این نیاره
ولی اون ایرانی ها هم بخاطر
ما نامردی نکردن و یک هفته دیگر هم
کارکردن تا این که همه از آنجا رفتیم...
خلاصه اش که دوستان🥲
از این نو داستان ها زیاد برای گفتن
دارم ولی حوصله ای نوشتن ندارم
این مطلب برای آنانی است
که از اومق ماجرا بی خبر اند
وگرنه ما و شما که از همه چی
خبر داریم💔🚶
با هر آدمی دوست بودم
روزی و روزگاری بنده ۵ رفیق ایرانی
که درکل کارگر هم بودن برداشتم بردم
پیش سرکارگر افقانی که کارگرانش
رد کرده بودن گفتم میتونی کار بگیری
من و اینا برات کار می کنیم و خانم شماهم
برای همه ما آشپزی کنه یه درآمدی هم اون داشته باشه
بنده ای خدا خوشحال شد گفت باشه
رفت دنبال کار خلاصه رفت جای و کاری رو
پیدا کرد که صاحب اون کارهم خلبان بود
یه مردی چشم آبی مو خاکستری که وقتی تو چشاش نگاه می کردی ترس
برت میداشت🥲
این سرکارگر واسطه شد اون صاحب کارهم ۸ تا کارگر پاکستانی داشت که
به خودش گفته بود چه خوب افقانستانی بهتره اونا رو بخاطر ما با ناراحتی بیرون کرد کارگری که ۱۰ساعت همالی می کرد انداخت بیرون و کارو داد دست ما
و ماهم شروع به کار کردیم حدودا
دو نیم هفته ما آنجا کار کردیم
بدون این که صاحب کاری ببینیم
خب همه اختیارات داده بودیم دست سرکارگر
من با این دوستان که رفیق ام بودن
از صبح ساعت ۷ تا ۱۱ ظهر کار می کردیم
و به من می گفتن پاشو بریم بگردیم تو شهر آن هم هروز
من هم نگاهه شریک میکنم هرچه اون بگه قبول می کنم وگرنه بنده اهل عمل ام
و کارکن😎
تا روزی که صاحب کار بخاطر پیشرفت نکردن کارش همه رو دفتر فراخوانده😥
تا دید کارگرا همش ایرانی اند
پاشد با لحن تندی به سرکارگر گفت
تو گوه خوردی تو غلط کردی برای من
کارگر ایرانی آوردی...
حالا ماهم سرمون انداختیم پایین
و فقط گوش می کنیم
و اون همین طور داشت چیز بارمون می کرد
می گفت من خودم سراغ داشتم ولی
نمیخوام ایرانی یک روز ننه اش میمیره
روز دوم باباش می میره
و در آخر گفت به سرکارگر افقانی که
زن بچه هم داشت گفت🥲
باشه من قفل میزنم پشت در خانه ای
زن و بچهات تا برام کارگر پیدا کنی
من بخاطر تو اونا رو بیرون کردم
چرا به من نگفتی اینا ایرانی اند
که من همون موقع بهت می گفتم
من ایرانی نمی خواهم😒
خلاصه برگشتیم اتاق بدیدم حال افقانی
خیلی بده چون ناموسش آنجا بود
و منم به ایرانی ها گفتم اغا این هرچه گفت
فکر کنید به من گفت شما بخاطر من
و زن بچه ای این آقا که برای ما کار
پیدا کرده تا دوباره کارگر افقانی پیدا می کنه
بیایید یک هفته ای دیگه کار کنیم
تا این این بلا رو سر زن و بچه این نیاره
ولی اون ایرانی ها هم بخاطر
ما نامردی نکردن و یک هفته دیگر هم
کارکردن تا این که همه از آنجا رفتیم...
خلاصه اش که دوستان🥲
از این نو داستان ها زیاد برای گفتن
دارم ولی حوصله ای نوشتن ندارم
این مطلب برای آنانی است
که از اومق ماجرا بی خبر اند
وگرنه ما و شما که از همه چی
خبر داریم💔🚶
- ۴.۴k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط