فصل دوم رمان گرفتار تو پارت دوم
رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
قسمت دوم: معاملهای با بهای سنگین
صاحبِ کافه، یه مردِ میانسال که همیشه فکر میکرد خیلی زرنگه، همین که نگاهش به چشمهای سرد و نافذِ جونگکوک افتاد و اون کتوشلوارِ دستدوز و محافظهای سیاهپوش پشت سرش رو دید، خون توی رگهاش یخ کرد. اون توی دنیای خودش زیاد شنیده بود؛ داستانِ رئیسِ کل مافیا های جهان که حتی اسمش هم لرزه به تنِ همه میاندازه.
صاحبِ کافه سریع خودش رو رسوند سرِ میز. عرقِ سرد روی پیشونیش نشسته بود. با دستپاچگی، تهیونگ رو که داشت سفارش رو یادداشت میکرد، کنار زد و با صدایی که میلرزید گفت: «برو اونور ببینم پسر! تو برو استراحت کن، بقیهاش با من.»
تهیونگ که از این رفتارِ طلبکارانهی رئیسش عادت داشت، فقط سرش رو پایین انداخت و بدونِ هیچ حرفی به سمتِ اتاق استراحتِ کارکنان رفت. صاحبِ کافه با یه لبخندِ تصنعی و مضطرب به جونگکوک نگاه کرد: «قربان… عذر میخوام، این پسر… یه کم حواسپرتِ. خودم شخصاً بهترین قهوهی کافه رو براتون میآرم، هر چی بخواید…»توی اتاقِ استراحت، فضای دلگیر و تاریکی بود. تهیونگ روی یه صندلیِ چوبی نشست و دستاش رو دورِ سرش گرفت. هنوز داشت سعی میکرد اون نگاهِ آشنایِ جونگکوک رو تحلیل کنه که همکارش، «سونگ هو»، با پوزخند وارد شد و یه لگدِ آروم به صندلیِ تهیونگ زد.
سونگ هو با لحنی تحقیرآمیز گفت: «بازم داری با اون ریختِ بیخاصیتت به مشتریها خیره میشی؟(نویسنده =ایشون با همون قیافه خوشگلش کراش کلی آرمی هست ) پسر جون، تو اصلاً میفهمی کجایی؟ اگه رئیس نبود که تو رو از توی اون خرابشده پیدا کنه و بیاره اینجا، الان معلوم نبود کجایِ گورستون بودی. فقط کافیه یه بار دیگه گند بزنی، اونوقت میبینی که چطور بندازمت بیرون.»
تهیونگ فقط سکوت کرد. اونقدر به این حرفها عادت کرده بود که دیگه حتی دردی هم حس نمیکرد. فقط توی دلش میگفت: «کاش میدونستم چرا این حرفها انقدر برام پوچه…»
بیرون از اتاق، جونگکوک اصلاً به قهوهای که صاحبِ کافه با کلی چاپلوسی آورده بود، دست نزد. نگاهش هنوز به درِ اتاقِ استراحت بود. با صدایی که از تهِ گلوش میاومد، سرد و سنگین پرسید: «اسم اون پسر چیه؟»
صاحبِ کافه که ترسیده بود، آب دهنش رو قورت داد: «اون؟… خب… ما بهش میگیم “ته”. وقتی پیداش کردیم مدارکِ شناسایی نداشت، خودش هم چیزی یادش نبود. ولی… یه کارتِ قدیمی توی جیبش بود که اسمش رو نوشته بود “تهیونگ”. ما هم… خب، دیگه برامون مهم نبود. الان فقط “ته” صداش میکنیم.»قلبِ جونگکوک یه لحظه از کار افتاد. تهیونگ. خودش بود. تمامِ این مدت این آدمِ بیرحمِ مافیا، داشت دنبالِ همین “ته” میگشت. اونجین که تا اون لحظه ساکت بود، دستِ جونگکوک رو محکم گرفت و با چشمهای اشکی گفت: «جونگکوک… اون داداشِ منه. من داداشم رو میخوام. نذار اینجا بمونه، اون با این آدمها خوشحال نیست…»
جونگکوک نگاهی به اونجین انداخت و بعد چرخید سمتِ صاحبِ کافه. لحنش دیگه اون لحنِ عادی نبود، لحنِ رئیسِ مافیا بود: «من اون پسر رو میخوام.»
صاحبِ کافه شوکه شد: «چی؟ قربان… اون… اون که کارگرِ منه. بدونِ اون کارِ کافه میخوابه! من نمیتونم…»
جونگکوک بدونِ اینکه پلک بزنه، یه برگه چک از توی جیبش درآورد، یه عددِ نجومی روش نوشت و روی میز کوبید. «صد میلیون دلار. این پولیه که برای خریدنِ تمامِ این کافه و هر چی توش هست، زیاده. یا همین الان میذاری اون پسر با من بیاد، یا… قول میدم دیگه هیچوقت نتونی از این در بری بیرون.»
صاحبِ کافه وقتی رقمِ چک رو دید، چشماش از حدقه بیرون زد. وسوسهی پول، ترسِ از مرگ رو توی ذهنش خنثی کرد. اون سریع چک رو برداشت و با لکنت گفت: «ق… قربان… حتماً. همین الان… همین الان میگم بیاد.»جونگکوک بلند شد، نگاهش رو به درِ اتاق استراحت دوخت. اونجین که انگار روحش پرواز کرده بود، بلند شد و با خوشحالیِ عجیبی گفت: «جونگکوک… بگو بیاد دیگه! زودباش داداشی رو صدا کن، من دلم براش خیلی تنگ شده!»
جونگکوک دستِ اونجین رو گرفت و به سمتِ درِ اتاق استراحت رفت. صدای کوبیده شدنِ در، تمامِ فضای کافه رو پر کرد. تهیونگ از جا پرید و با چشمهای گشاد شده و گیج، به جونگکوک و اونجین که واردِ اتاق شدن، خیره شد. اون نمیدونست چرا این آدمها انقدر با اصرار و ترس واردِ دنیایِ کوچیکِ اون شدن…
[پایان پارت دوم]
قسمت دوم: معاملهای با بهای سنگین
صاحبِ کافه، یه مردِ میانسال که همیشه فکر میکرد خیلی زرنگه، همین که نگاهش به چشمهای سرد و نافذِ جونگکوک افتاد و اون کتوشلوارِ دستدوز و محافظهای سیاهپوش پشت سرش رو دید، خون توی رگهاش یخ کرد. اون توی دنیای خودش زیاد شنیده بود؛ داستانِ رئیسِ کل مافیا های جهان که حتی اسمش هم لرزه به تنِ همه میاندازه.
صاحبِ کافه سریع خودش رو رسوند سرِ میز. عرقِ سرد روی پیشونیش نشسته بود. با دستپاچگی، تهیونگ رو که داشت سفارش رو یادداشت میکرد، کنار زد و با صدایی که میلرزید گفت: «برو اونور ببینم پسر! تو برو استراحت کن، بقیهاش با من.»
تهیونگ که از این رفتارِ طلبکارانهی رئیسش عادت داشت، فقط سرش رو پایین انداخت و بدونِ هیچ حرفی به سمتِ اتاق استراحتِ کارکنان رفت. صاحبِ کافه با یه لبخندِ تصنعی و مضطرب به جونگکوک نگاه کرد: «قربان… عذر میخوام، این پسر… یه کم حواسپرتِ. خودم شخصاً بهترین قهوهی کافه رو براتون میآرم، هر چی بخواید…»توی اتاقِ استراحت، فضای دلگیر و تاریکی بود. تهیونگ روی یه صندلیِ چوبی نشست و دستاش رو دورِ سرش گرفت. هنوز داشت سعی میکرد اون نگاهِ آشنایِ جونگکوک رو تحلیل کنه که همکارش، «سونگ هو»، با پوزخند وارد شد و یه لگدِ آروم به صندلیِ تهیونگ زد.
سونگ هو با لحنی تحقیرآمیز گفت: «بازم داری با اون ریختِ بیخاصیتت به مشتریها خیره میشی؟(نویسنده =ایشون با همون قیافه خوشگلش کراش کلی آرمی هست ) پسر جون، تو اصلاً میفهمی کجایی؟ اگه رئیس نبود که تو رو از توی اون خرابشده پیدا کنه و بیاره اینجا، الان معلوم نبود کجایِ گورستون بودی. فقط کافیه یه بار دیگه گند بزنی، اونوقت میبینی که چطور بندازمت بیرون.»
تهیونگ فقط سکوت کرد. اونقدر به این حرفها عادت کرده بود که دیگه حتی دردی هم حس نمیکرد. فقط توی دلش میگفت: «کاش میدونستم چرا این حرفها انقدر برام پوچه…»
بیرون از اتاق، جونگکوک اصلاً به قهوهای که صاحبِ کافه با کلی چاپلوسی آورده بود، دست نزد. نگاهش هنوز به درِ اتاقِ استراحت بود. با صدایی که از تهِ گلوش میاومد، سرد و سنگین پرسید: «اسم اون پسر چیه؟»
صاحبِ کافه که ترسیده بود، آب دهنش رو قورت داد: «اون؟… خب… ما بهش میگیم “ته”. وقتی پیداش کردیم مدارکِ شناسایی نداشت، خودش هم چیزی یادش نبود. ولی… یه کارتِ قدیمی توی جیبش بود که اسمش رو نوشته بود “تهیونگ”. ما هم… خب، دیگه برامون مهم نبود. الان فقط “ته” صداش میکنیم.»قلبِ جونگکوک یه لحظه از کار افتاد. تهیونگ. خودش بود. تمامِ این مدت این آدمِ بیرحمِ مافیا، داشت دنبالِ همین “ته” میگشت. اونجین که تا اون لحظه ساکت بود، دستِ جونگکوک رو محکم گرفت و با چشمهای اشکی گفت: «جونگکوک… اون داداشِ منه. من داداشم رو میخوام. نذار اینجا بمونه، اون با این آدمها خوشحال نیست…»
جونگکوک نگاهی به اونجین انداخت و بعد چرخید سمتِ صاحبِ کافه. لحنش دیگه اون لحنِ عادی نبود، لحنِ رئیسِ مافیا بود: «من اون پسر رو میخوام.»
صاحبِ کافه شوکه شد: «چی؟ قربان… اون… اون که کارگرِ منه. بدونِ اون کارِ کافه میخوابه! من نمیتونم…»
جونگکوک بدونِ اینکه پلک بزنه، یه برگه چک از توی جیبش درآورد، یه عددِ نجومی روش نوشت و روی میز کوبید. «صد میلیون دلار. این پولیه که برای خریدنِ تمامِ این کافه و هر چی توش هست، زیاده. یا همین الان میذاری اون پسر با من بیاد، یا… قول میدم دیگه هیچوقت نتونی از این در بری بیرون.»
صاحبِ کافه وقتی رقمِ چک رو دید، چشماش از حدقه بیرون زد. وسوسهی پول، ترسِ از مرگ رو توی ذهنش خنثی کرد. اون سریع چک رو برداشت و با لکنت گفت: «ق… قربان… حتماً. همین الان… همین الان میگم بیاد.»جونگکوک بلند شد، نگاهش رو به درِ اتاق استراحت دوخت. اونجین که انگار روحش پرواز کرده بود، بلند شد و با خوشحالیِ عجیبی گفت: «جونگکوک… بگو بیاد دیگه! زودباش داداشی رو صدا کن، من دلم براش خیلی تنگ شده!»
جونگکوک دستِ اونجین رو گرفت و به سمتِ درِ اتاق استراحت رفت. صدای کوبیده شدنِ در، تمامِ فضای کافه رو پر کرد. تهیونگ از جا پرید و با چشمهای گشاد شده و گیج، به جونگکوک و اونجین که واردِ اتاق شدن، خیره شد. اون نمیدونست چرا این آدمها انقدر با اصرار و ترس واردِ دنیایِ کوچیکِ اون شدن…
[پایان پارت دوم]
- ۹۲۰
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط