در زندان فهمیدم

در زندان فهمیدم
همه ی دربندها
یک جور نمی خوابند
اما
یک جور خواب می بینند
تمام فرداهای زندان
پر از آزادی بود
که از یک جای خوابشان بیرون زده بود
آزادی

«تیسا کایر»
دیدگاه ها (۶)

به خدا گفتم: «منو نجات بده...»اولین کاری که کرد، این بود که ...

.مرا امشب تماشا كن، نگاه ناب می‌خواهمچو مردابى كه تنهایم، تب...

عاشقانه های شبنم

تولدت مبارک، صدای آرامشِ دل‌ها… 🐶🤍سونگمین عزیز، امیدوارم سال...

.قهوه‌ی چشم ِ تو را با بوسه شیرین می‌کنمبا نگاهت عشق را هر ل...

سواد سیاسیت رو بالا ببر سیا کردی بختمومو ایرانی

🖤My little girl~» 🖤دختر کوچولوی من~» 🖤Part لبخندی زدم... جای...

ویو هان :_ات خواهش میکنم می دونم ناراحتی ولی من بیشتر ناراح...

قسمت ۸ فردا صبح، وقتی جونگ‌کوک با سردرد از خواب بیدار شد و ر...

... پارت بیست و سوم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط