چپتر اول
چپتر اول
بوی آسفالت خیس و دود سیگار در هوا پیچیده بود. شینجیرو، در حالی که خستگیِ یک درگیری کوچک اما بیمزه را با خود داشت، قدمزنان از میان کوچههای باریک عبور میکرد. کنار او، واکاسا با آن نگاه خونسرد و همیشگیاش و تاکائومی که با بیخیالی همیشگی به اطراف نگاه میکرد، راه میرفتند. آنها تازه از یکی از جلسات مهم «بلک دراگنز» برگشته بودند و ذهن شینجیرو هنوز درگیر گنگ بود.
ناگهان، سکوت شب با صدای قدن های لرزان و نفسنفس زدنهای شدیدی شکسته شد.
از انتهای یک کوچه تاریک، سایهای کوچک و بیثبات به سمت آنها دوید. شینجیرو قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، متوجه شد که یک دختربچه، با لباسی که از کثیفی و پاره شدن رنگش مشخص نبود و موهای آشفتهای مشکی که صورتش را پوشانده بود، با وحشتی خالص و اشکی که روی گونههای خاکیاش میدرخشید، به سمت او میآید.
دختربچه بدون مکث، خودش را به پای شینجیرو کوبید و با تمام توان، پاهای او را در آغوش گرفت. لرزش بدن کوچک او چنان بود که انگار تمام دنیاش در حال فرو ریختن است.
شینجیرو خشکش زده بود. واکاسا اخمی کرد و تاکائومی کمی جلو آمد تا ببیند ماجرا چیست.
«چی شده کوچولو؟» شینجیرو زیر لب گفت، اما قبل از اینکه بتواند دستش را برای آرام کردن کودک دراز کند، صدای قدمهای سنگین و عصبی از تاریکی کوچه شنیده شد.
مردی با چهرهای برافروخته و چشمان سرخ از خشم، از میان سایهها بیرون پرید. «آنجایی؟! تو کجایی؟! بیا اینجا!» مرد فریاد کشید. وقتی نگاهش به دختربچه افتاد که کنار شینجیرو پناه گرفته بود، چهرهاش از خشم به انزوا تغییر کرد. «بیا پیش بابایی! زود باش!»
اما دختربچه با شنیدن صدای مرد، نه تنها به سمت او نرفت، بلکه با ترسِ بیشتر، پاهای شینجیرو را محکمتر فشرد و سرش را بین زانوهای شینجیرو پنهان کرد. صدای هقهق او در سکوت کوچه پیچید.
مرد با لحنی تهدیدآمیز و در حالی که به سمت آنها نزدیک میشد، زمزمه کرد: «بسه دیگه... گند زدی به همه چیز. بیا اینجا!» او با خشونت دستش را دراز کرد تا بازوی دختربچه را بگیرد و او را از شینجیرو جدا کند.
قبل از اینکه انگشتان مرد به لباس پاره دختر برسد، واکاسا مچ دست مرد را گرفت. نگاه واکاسا، برخلاف همیشه، سرد بود.
«فکر کردی کجا هستی؟» صدای واکاسا آرام اما برنده بود.
مرد که از برخورد با واکاسا جا خورده بود، فریاد زد: «به شما مربوط نیست! اون دختر منه، دارم تربیتش میکنم!»
مرد سعی کرد با ضربه آرنج خود واکاسا را کنار بزند، اما در یک لحظه، شینجیرو که تا آن لحظه فقط تماشاگر بود، سنگینی و وحشت آن کودک را که پاهایش را در آغوش گرفته بود حس کرد. او بدون اینکه حرفیبزند، مرد را به عقب هل داد.
درگیری کوتاهی در گرفت. مرد سعی کرد از قدرت خود استفاده کند، اما کاری از پیش نبرد. تاکائومی با یک حرکت خونسردانه، راه فرار مرد را بست و واکاسا با ضربهای دقیق، توان او را برای ادامه درگیری گرفت.
شینجیرو اما به درگیری نگاه نمیکرد. او زانو زد و در حالی که دستهایش از خشم کمی میلرزید، با صدایی که سعی میکرد تا حد ممکن نرم باشد، گفت: «آروم باش... چیزی نیست جات امنه.»
دختربچه با ترس به چشمان شینجیرو نگاه کرد. در آن لحظه، شینجیرو چیزی فراتر از یک رهبر گنگ را در خود حس کرد؛ او حس کرد که باید از این دختر کوچولو محافظت کند.
وقتی مرد با نالههایی از شدت درد و ترس، در حالی که توسط واکاسا کنترل شده بود، از صحنه دور شد، سکوت دوباره حکمفرما شد. شینجیرو نگاهی به لباسهای پاره و صورت گریه کرده دختر انداخت. او نمیتوانست او را در این وضعیت به حال خود بگذارد.
«نمیشه این بچه رو اینجا ول کرد،» شینجیرو گفت، بدون اینکه به واکاسا یا تاکائومی نگاه کند.
«داری چی میگی؟» تاکائومی با تعجب پرسید. «میخوای با خودت ببریس خونه اصلا چرا فکر کردی پدربزرگت موافقت میکنه.»
شینجیرو بلند شد، دختربچه را با احتیاط در آغوش گرفت (که در ابتدا از ترس خشکش زد اما بعد به گرمای بدن شینجیرو تکیه کرد) و گفت: «من میبرمش پیش خونه. اونجا حداقل جای امنتری نسبت به اینکه پیش این مرد بمونه هست تا وقتی که تکلیفش مشخص شه و بفهمم قضیه چیه پیش خودم نگهش میدارم پدربزرگ رو هم یکاریش میکنم کلی فکر نکنم مخالفتی کنه تازه اما و مانجیرو هم حتما خوشحال میشن.»
آن شب، در حالی که نور ماه از میان ساختمانها عبور میکرد، شینجیرو با یک مسئولیت جدید و غیرمنتظره، به سمت خانه سانو ها قدم برداشت؛ خانهای که قرار بود زندگی او و این دختربچه را برای همیشه تغییر دهد.
خب چطور بود؟
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#شینجیرو
#واکاسا
#بلک_دارگنز
#تاکائومی
بوی آسفالت خیس و دود سیگار در هوا پیچیده بود. شینجیرو، در حالی که خستگیِ یک درگیری کوچک اما بیمزه را با خود داشت، قدمزنان از میان کوچههای باریک عبور میکرد. کنار او، واکاسا با آن نگاه خونسرد و همیشگیاش و تاکائومی که با بیخیالی همیشگی به اطراف نگاه میکرد، راه میرفتند. آنها تازه از یکی از جلسات مهم «بلک دراگنز» برگشته بودند و ذهن شینجیرو هنوز درگیر گنگ بود.
ناگهان، سکوت شب با صدای قدن های لرزان و نفسنفس زدنهای شدیدی شکسته شد.
از انتهای یک کوچه تاریک، سایهای کوچک و بیثبات به سمت آنها دوید. شینجیرو قبل از اینکه بتواند واکنشی نشان دهد، متوجه شد که یک دختربچه، با لباسی که از کثیفی و پاره شدن رنگش مشخص نبود و موهای آشفتهای مشکی که صورتش را پوشانده بود، با وحشتی خالص و اشکی که روی گونههای خاکیاش میدرخشید، به سمت او میآید.
دختربچه بدون مکث، خودش را به پای شینجیرو کوبید و با تمام توان، پاهای او را در آغوش گرفت. لرزش بدن کوچک او چنان بود که انگار تمام دنیاش در حال فرو ریختن است.
شینجیرو خشکش زده بود. واکاسا اخمی کرد و تاکائومی کمی جلو آمد تا ببیند ماجرا چیست.
«چی شده کوچولو؟» شینجیرو زیر لب گفت، اما قبل از اینکه بتواند دستش را برای آرام کردن کودک دراز کند، صدای قدمهای سنگین و عصبی از تاریکی کوچه شنیده شد.
مردی با چهرهای برافروخته و چشمان سرخ از خشم، از میان سایهها بیرون پرید. «آنجایی؟! تو کجایی؟! بیا اینجا!» مرد فریاد کشید. وقتی نگاهش به دختربچه افتاد که کنار شینجیرو پناه گرفته بود، چهرهاش از خشم به انزوا تغییر کرد. «بیا پیش بابایی! زود باش!»
اما دختربچه با شنیدن صدای مرد، نه تنها به سمت او نرفت، بلکه با ترسِ بیشتر، پاهای شینجیرو را محکمتر فشرد و سرش را بین زانوهای شینجیرو پنهان کرد. صدای هقهق او در سکوت کوچه پیچید.
مرد با لحنی تهدیدآمیز و در حالی که به سمت آنها نزدیک میشد، زمزمه کرد: «بسه دیگه... گند زدی به همه چیز. بیا اینجا!» او با خشونت دستش را دراز کرد تا بازوی دختربچه را بگیرد و او را از شینجیرو جدا کند.
قبل از اینکه انگشتان مرد به لباس پاره دختر برسد، واکاسا مچ دست مرد را گرفت. نگاه واکاسا، برخلاف همیشه، سرد بود.
«فکر کردی کجا هستی؟» صدای واکاسا آرام اما برنده بود.
مرد که از برخورد با واکاسا جا خورده بود، فریاد زد: «به شما مربوط نیست! اون دختر منه، دارم تربیتش میکنم!»
مرد سعی کرد با ضربه آرنج خود واکاسا را کنار بزند، اما در یک لحظه، شینجیرو که تا آن لحظه فقط تماشاگر بود، سنگینی و وحشت آن کودک را که پاهایش را در آغوش گرفته بود حس کرد. او بدون اینکه حرفیبزند، مرد را به عقب هل داد.
درگیری کوتاهی در گرفت. مرد سعی کرد از قدرت خود استفاده کند، اما کاری از پیش نبرد. تاکائومی با یک حرکت خونسردانه، راه فرار مرد را بست و واکاسا با ضربهای دقیق، توان او را برای ادامه درگیری گرفت.
شینجیرو اما به درگیری نگاه نمیکرد. او زانو زد و در حالی که دستهایش از خشم کمی میلرزید، با صدایی که سعی میکرد تا حد ممکن نرم باشد، گفت: «آروم باش... چیزی نیست جات امنه.»
دختربچه با ترس به چشمان شینجیرو نگاه کرد. در آن لحظه، شینجیرو چیزی فراتر از یک رهبر گنگ را در خود حس کرد؛ او حس کرد که باید از این دختر کوچولو محافظت کند.
وقتی مرد با نالههایی از شدت درد و ترس، در حالی که توسط واکاسا کنترل شده بود، از صحنه دور شد، سکوت دوباره حکمفرما شد. شینجیرو نگاهی به لباسهای پاره و صورت گریه کرده دختر انداخت. او نمیتوانست او را در این وضعیت به حال خود بگذارد.
«نمیشه این بچه رو اینجا ول کرد،» شینجیرو گفت، بدون اینکه به واکاسا یا تاکائومی نگاه کند.
«داری چی میگی؟» تاکائومی با تعجب پرسید. «میخوای با خودت ببریس خونه اصلا چرا فکر کردی پدربزرگت موافقت میکنه.»
شینجیرو بلند شد، دختربچه را با احتیاط در آغوش گرفت (که در ابتدا از ترس خشکش زد اما بعد به گرمای بدن شینجیرو تکیه کرد) و گفت: «من میبرمش پیش خونه. اونجا حداقل جای امنتری نسبت به اینکه پیش این مرد بمونه هست تا وقتی که تکلیفش مشخص شه و بفهمم قضیه چیه پیش خودم نگهش میدارم پدربزرگ رو هم یکاریش میکنم کلی فکر نکنم مخالفتی کنه تازه اما و مانجیرو هم حتما خوشحال میشن.»
آن شب، در حالی که نور ماه از میان ساختمانها عبور میکرد، شینجیرو با یک مسئولیت جدید و غیرمنتظره، به سمت خانه سانو ها قدم برداشت؛ خانهای که قرار بود زندگی او و این دختربچه را برای همیشه تغییر دهد.
خب چطور بود؟
_________________________________
#مایکی
#سناریو_انیمه
#توکیو_رونجرز
#بانتن
#فن_فکیشن_انیمه
#سناریو_توکیو_رونجرز
#فن_فیک_توکیو_رونجرز
#شینجیرو
#واکاسا
#بلک_دارگنز
#تاکائومی
- ۱۷۶
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط