پارت چهار کوکچیکار میکنی ولمکن یعنیچی اون پسره

( پارت چهار): +کوک‌چیکار میکنی ولم‌کن -یعنی‌چی‌ اون پسره بوست می‌کنه دستتو‌میگیره؟+ به تو مربوط نمیشه - چرا خیلیم مربوط میشه + چرا مربوط میشه؟- چون دوست دارم احمق دوست دارم با این حرفش شکه شدم خیلی شکه شدم پوزخندی زدم + دوسم داری؟ مگه تو مین هو رو دوست نداشتی؟ الان من؟ چقدر زود عشقت نسبت به یکی رو فراموش میکنی ...- ا.ت‌من فهمیدم چیزی که من نسبت به مین هو داشتم هوس‌بوده عشق نبوده من تورو دوست دارم + نمیتونم باورت کنم نمیتونم میخوای منو جایگزین کنی برات متاسفم سریع هلش دادم دویدم صدای کوک رو‌پشت سرم می‌شنیدم اما ری اکشنی نشون ندادم اشکام جاری شد یهو پام به سنگی گیر کرد و خوردم زمین کوک‌ سریع نزدیکم شد و اومد سمتم - ا.ت چی شد حالت خوبه؟ پاک خیلی می‌سوخت کوک‌که دید جوابشو نمیدم سریع بلندم کرد و منو برد به سمت خونمون وقتی در و زد و مامانم درو باز کرد با دیدن اینکه کوک منو بلند کرده جا خورد - آجوما میشه برید کنار پای ا.ت صدمه دیده مامان رفت کنار و کوک‌ منو آورد داخل و برد به سمت اتاقم و گذاشت روی تختم و رفت از مامانم وسایل پانسمان و گرفت و دامنکوه زد بالا روی رونم یه زخم بزرگ شده بود روی اونو پانسمان کرد اما همش نگاش روی پای سفید و کشیده ام بود با اهمی که گفتم به خودش اومد - ا.ت‌ دفعه بعدی حواست به خودت باشه سرمو تکون دادم - من میرم فعلا + فعلا کوک‌ رفت .روی تختم دراز کشیدم پام بهتر شده بود چشمامو بستم و خوابیدم . صبح که بیدار شدم پام آروم آروم بود و میدونستم راحت راه برم .لباسامو پوشیدم و کمی آرایش کردم امروز موهامو دم اسبی بستم چون خیلی بهم میومد از مامان خداحافظی کردم و به سمت مدرسه رفتم . وارد مدرسه شدم و مثل همیشه پیش جیمین نشستم با جیمین کلی حرف زدم چشمم خورد به موهای جیمین خیلی موهاشو دوست داشتم دستمو کردم و توی موهاشو و تکون دادم + جیمینا موهات خیلی خوشگله× خودم چی ؟از بس لحنش بامزه بود لبخند عمیقی زدم + تو همچیت قشنگع با این حرفم منو توی آغوش گرفت و موهامو بوسید .باز تعجب کردم رفتار هاش جدیدا خیلی عجیب بودن ... آقای چانگ اومد سر کلاسمون قرار بود به گروه های پنج نفره تقسیم بشیم برای اردو دو هفته ای که قرار بود بریم گروه ها مشخص شد من و کوک و جیمین و یونا و سوجون باهم افتادیم یعنی این اردو چجوری میشد؟ خوش می‌گذشت؟ هنوز سوال های در مغزم بودن ولی با وجود جیمین و کوک مطمئنم خوش‌میگذشت ...
دیدگاه ها (۷)

حالا به من نگاه کن! این بخشی از وجود منه که تو هیچوقت نمیتون...

خدایا کاشکی چشمای منم این رنگی بود🥲

(پارت سه) : چهار ماهی از بی محلی های من به کوک‌ می‌گذشت اونم...

(پارت دوم): لباسمو در آوردم و حولمو برداشتم و به سمت حمام رف...

"سرنوشت "p,28..ویو کوک *.با این حرفم جیهوپ اومد بغلم کرد ......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط