ایا همیشه تنفر باقی میماند؟
ایا همیشه تنفر باقی میماند؟
✨پارت۸✨
_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒________________
صدایِ در بسته میشود. پدرِ جونگکوک بالاخره میرود، اما
بویِ سنگینِ سیگارِ برگِ او هنوز در هواست. جونگکوک در میانهیِ اتاق ایستاده، دستانش را رویِ لبهیِ میزِ سنگینِ چوبی میفشارد و سرش را پایین انداخته است. شانههایِ پهنش زیرِ کتِ مشکی میلرزند. او نه فقط از پدرش، بلکه از خودش و از این بازیِ کثیف خسته است.
تو از پشتِ پردههایِ مخمل بیرون میآیی. صدایِ قدمهایت رویِ فرشِ قدیمیِ اتاق حتی بلندتر از صدایِ تپشِ قلبت است. جونگکوک سرش را به سرعت برمیگرداند؛ چشمانش از خشم و تعجب گشاد میشود.
(جونگکوک): با صدایی خشدار و تهدیدآمیز: «چرا هنوز اینجایی؟ احمقی؟ اگه برمیگشت و تو رو میدید…»
(آت): حرفش را قطع میکنی. بدونِ اینکه عقبنشینی کنی، به سمتش میروی. حالا انقدر به او نزدیکی که هرمِ گرمِ نفسهایش را رویِ صورتت حس میکنی. دستت را بالا میآوری و به آرامی رویِ یقه کتش میکشی و بعد، با جسارتی که تمامِ منطقش را بهم میریزد، انگشتانت را رویِ گردنِ عضلانیاش میگذاری و کمی به سمتِ خودت میکشی. «من احمق نیستم، جونگکوک. من فقط… نمیخواستم تنها باشی. وقتی اینطوری هستی…»
(جونگکوک): دستانش دورِ کمرت گره میخورد، با فشاری که همزمان نشوندهندهیِ میلِ شدید و درگیریِ درونی است. او تو را به سمتِ میز میکشد و حالا تو لبهیِ میز هستی. «داری چیکار میکنی؟ تو میدونی من کیام، تو میدونی قراره چه اتفاقی بیفته…»
(آت): نگاهت را به لبهایش میدوزی و صدایت را پایین میآوری، طوری که انگار داری یک رازِ ممنوعه را اعتراف میکنی. «میدونم… میدونم قراره فردا شب چه کار کنی. میدونم نقشهات برایِ پدرم چیه.» کارتِ شناساییای که از رویِ میز برداشته بودی را از جیبت در میآوری و بینِ سینهیِ خودت و او قرار میدهی، طوری که متوجه شود به تمامِ اطلاعاتِ او دسترسی داری. «میخوای من رو ببوسی یا میخوای بهم بگی چرا اینقدر میترسی از اینکه اعتراف کنی نمیخوای این کارو انجام بدی؟»
جونگکوک مکث میکند. او به کارت در دستت نگاه میکند، بعد به چشمانِ نقرهایِ تو. او در تله افتاده، اما نه یک تلهیِ فیزیکی؛ او در تلهیِ عشقی افتاده که حتی نمیتواند انکارش کند.
✨خماری✨
✨پارت۸✨
_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒________________
صدایِ در بسته میشود. پدرِ جونگکوک بالاخره میرود، اما
بویِ سنگینِ سیگارِ برگِ او هنوز در هواست. جونگکوک در میانهیِ اتاق ایستاده، دستانش را رویِ لبهیِ میزِ سنگینِ چوبی میفشارد و سرش را پایین انداخته است. شانههایِ پهنش زیرِ کتِ مشکی میلرزند. او نه فقط از پدرش، بلکه از خودش و از این بازیِ کثیف خسته است.
تو از پشتِ پردههایِ مخمل بیرون میآیی. صدایِ قدمهایت رویِ فرشِ قدیمیِ اتاق حتی بلندتر از صدایِ تپشِ قلبت است. جونگکوک سرش را به سرعت برمیگرداند؛ چشمانش از خشم و تعجب گشاد میشود.
(جونگکوک): با صدایی خشدار و تهدیدآمیز: «چرا هنوز اینجایی؟ احمقی؟ اگه برمیگشت و تو رو میدید…»
(آت): حرفش را قطع میکنی. بدونِ اینکه عقبنشینی کنی، به سمتش میروی. حالا انقدر به او نزدیکی که هرمِ گرمِ نفسهایش را رویِ صورتت حس میکنی. دستت را بالا میآوری و به آرامی رویِ یقه کتش میکشی و بعد، با جسارتی که تمامِ منطقش را بهم میریزد، انگشتانت را رویِ گردنِ عضلانیاش میگذاری و کمی به سمتِ خودت میکشی. «من احمق نیستم، جونگکوک. من فقط… نمیخواستم تنها باشی. وقتی اینطوری هستی…»
(جونگکوک): دستانش دورِ کمرت گره میخورد، با فشاری که همزمان نشوندهندهیِ میلِ شدید و درگیریِ درونی است. او تو را به سمتِ میز میکشد و حالا تو لبهیِ میز هستی. «داری چیکار میکنی؟ تو میدونی من کیام، تو میدونی قراره چه اتفاقی بیفته…»
(آت): نگاهت را به لبهایش میدوزی و صدایت را پایین میآوری، طوری که انگار داری یک رازِ ممنوعه را اعتراف میکنی. «میدونم… میدونم قراره فردا شب چه کار کنی. میدونم نقشهات برایِ پدرم چیه.» کارتِ شناساییای که از رویِ میز برداشته بودی را از جیبت در میآوری و بینِ سینهیِ خودت و او قرار میدهی، طوری که متوجه شود به تمامِ اطلاعاتِ او دسترسی داری. «میخوای من رو ببوسی یا میخوای بهم بگی چرا اینقدر میترسی از اینکه اعتراف کنی نمیخوای این کارو انجام بدی؟»
جونگکوک مکث میکند. او به کارت در دستت نگاه میکند، بعد به چشمانِ نقرهایِ تو. او در تله افتاده، اما نه یک تلهیِ فیزیکی؛ او در تلهیِ عشقی افتاده که حتی نمیتواند انکارش کند.
✨خماری✨
- ۵۳
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط