پارت صدو پانزده
#پارت صدو پانزده...
#جانان...
دختره : میخوای من باتو بیام تنها نباشی اینم باشه پیش سورین کارن عزیزم...
من: اولا این رو به درخت میگن عزیززززززم...بعدم شما باشین خدمت ایشون من خودم کارن رو همراهی میکنم....
کارن: بله سویل شما بشینین لذت ببرید ما میریم...
و بعددست منو کشید و دنبال خودش برد..اخ که داشتم زیر نگاه هیز این مردک اب میشدم لیییییدی...اه اه حالم تو هم شد...
همین طور داشتم واسه خودم غور میزدم و همه از جمله این کارن بی شعور که منو با کش اشتباه گرفته و هی میکشه فک کنم الان این دستم چند سانتی از این یکی بلند تر شده...
کارن: خسته نشدی این همه غور زدی مثل پیرزنا....
من: خیلی رو داری به خدا میگم نمیخوای ولم کنی برم به خدا گناه دارم اینا واسه خودشون دارن قر میدن من باید با تو این ور و اونور برم ...
کارن: خوب کاری میکنم لازم نیست بین این همه پسر بری قر بدی...
چیزی نگفتم بعد از کمی که گذشت بالاخره اقا رضایت دادن بشینن توی این کفشا پام دیگه داشت میشکست والا مراسم مردمه این باید خوشامد بگه حالا این بگه من این وسط چه کارم ...
نشستم اونم واسه خودش با یه مرده مشغول بود کمی شیرینی خوردم که گلوم خشک شد از گارسون که داشت شربت تقسیم میکرد یکی گرفتم این قدر تشنه بود اومد همه رو سر بکشم که دیدم اهنگ واسه تانگو رقصیدن پخش شد حواسم رفت پی اونا بعضی هاشون واقعا خوب میرقصیدن داشتم همین جوری که نگاه میکردم شربت کامل خوردم که تا فیها خالدونم گلوم رو سوزوند اه این چه کوفتی بود لیوان رو روی میز کبوندم که کارن نگام کرد که چشمش که به لیوان افتاد انگار دوباره گاو درونش پارچه قرمز دیده باشه چشماش سرخ شد نمیدونم چی به مرده گفت سریع اومد طرفم و دستم و دوباره گرفت و کشوند پشت خودش نمیدونم کجا میرفت فقط تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که تعادلم رو حفظ کنم رسید به اتاقی درش رو باز کرد و پرتم کرد تو ....
کارن: خوب جانان خانم داشتی چه غلطی میکردی ...اخه من نباید بتونم تو رو دو دقیقه تنها بزارم هااان ....
واسه چی اون کوفتی رو میخوردی....
من: به خدا منم نمیدونستم این قدر بد مزس فک کردم شربت البالو هست ورداشتم این قدر به درد نخور بود که تمام گلوم رو سوزوند حالا هم احساس سر گیجه میکنم نمیدونم واسه چی...
کارن: اخه من از دست تو چی کار کنم گمشو بیا برم اب صورتت بدزنم تا بد تر نشدی...
من: وا واسه چی ارایشم خراب میشه ...
کارن: ارایش بخوره تو سرت بی شعور اخه تو نمیفهمی اینا مشروبه نه شربت با اون مقدار که تو خوردی و دوز بالای اون الان رو دستم نیوفتی خیلیه...
من دیگه تمرکزی روی حرفاش نداشتم دلم خنده میخواست و هم گریه نمیدونم دقیقا چم بود کارن اومد سمتمو کشیدم دوباره ولی من همین طوری واسه خودم پشت سرش تلوتلو میخوردم...
نظر...
#جانان...
دختره : میخوای من باتو بیام تنها نباشی اینم باشه پیش سورین کارن عزیزم...
من: اولا این رو به درخت میگن عزیززززززم...بعدم شما باشین خدمت ایشون من خودم کارن رو همراهی میکنم....
کارن: بله سویل شما بشینین لذت ببرید ما میریم...
و بعددست منو کشید و دنبال خودش برد..اخ که داشتم زیر نگاه هیز این مردک اب میشدم لیییییدی...اه اه حالم تو هم شد...
همین طور داشتم واسه خودم غور میزدم و همه از جمله این کارن بی شعور که منو با کش اشتباه گرفته و هی میکشه فک کنم الان این دستم چند سانتی از این یکی بلند تر شده...
کارن: خسته نشدی این همه غور زدی مثل پیرزنا....
من: خیلی رو داری به خدا میگم نمیخوای ولم کنی برم به خدا گناه دارم اینا واسه خودشون دارن قر میدن من باید با تو این ور و اونور برم ...
کارن: خوب کاری میکنم لازم نیست بین این همه پسر بری قر بدی...
چیزی نگفتم بعد از کمی که گذشت بالاخره اقا رضایت دادن بشینن توی این کفشا پام دیگه داشت میشکست والا مراسم مردمه این باید خوشامد بگه حالا این بگه من این وسط چه کارم ...
نشستم اونم واسه خودش با یه مرده مشغول بود کمی شیرینی خوردم که گلوم خشک شد از گارسون که داشت شربت تقسیم میکرد یکی گرفتم این قدر تشنه بود اومد همه رو سر بکشم که دیدم اهنگ واسه تانگو رقصیدن پخش شد حواسم رفت پی اونا بعضی هاشون واقعا خوب میرقصیدن داشتم همین جوری که نگاه میکردم شربت کامل خوردم که تا فیها خالدونم گلوم رو سوزوند اه این چه کوفتی بود لیوان رو روی میز کبوندم که کارن نگام کرد که چشمش که به لیوان افتاد انگار دوباره گاو درونش پارچه قرمز دیده باشه چشماش سرخ شد نمیدونم چی به مرده گفت سریع اومد طرفم و دستم و دوباره گرفت و کشوند پشت خودش نمیدونم کجا میرفت فقط تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که تعادلم رو حفظ کنم رسید به اتاقی درش رو باز کرد و پرتم کرد تو ....
کارن: خوب جانان خانم داشتی چه غلطی میکردی ...اخه من نباید بتونم تو رو دو دقیقه تنها بزارم هااان ....
واسه چی اون کوفتی رو میخوردی....
من: به خدا منم نمیدونستم این قدر بد مزس فک کردم شربت البالو هست ورداشتم این قدر به درد نخور بود که تمام گلوم رو سوزوند حالا هم احساس سر گیجه میکنم نمیدونم واسه چی...
کارن: اخه من از دست تو چی کار کنم گمشو بیا برم اب صورتت بدزنم تا بد تر نشدی...
من: وا واسه چی ارایشم خراب میشه ...
کارن: ارایش بخوره تو سرت بی شعور اخه تو نمیفهمی اینا مشروبه نه شربت با اون مقدار که تو خوردی و دوز بالای اون الان رو دستم نیوفتی خیلیه...
من دیگه تمرکزی روی حرفاش نداشتم دلم خنده میخواست و هم گریه نمیدونم دقیقا چم بود کارن اومد سمتمو کشیدم دوباره ولی من همین طوری واسه خودم پشت سرش تلوتلو میخوردم...
نظر...
- ۸.۹k
- ۱۲ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط