پارت صدوهفتده
#پارت صدوهفتده....
#کارن...
عجب این رقص بهم مزه داد بعد از این که اهنگ تموم شد اومدم ازش جدا شن که چون تو حال خودش نبود پاش پشت پاش گیر کرد و نزدیک بود از پشت بیوفته که سریع دستم رو دورش حلقه کردم اطرافانمون با لبخند بعضی ها هم با یه هوی کوچولو نشون دادن که فکرشون رفته جا های به قول جانان خاک بر سری...
سریع بلندش کرد و کشوندمش سمت میزمون نشوندمش بقیه واسه شام رفتن مثل این که خسته بود که سرش رو روی میز گذاشت و ساکت شده نشست دستم رو توی جیبم کرد که به یه چیز سرد خورد انگشتم بیرون اوردمش که همون پلاک زنجیری رو که واسه جانان خریده بود رو دیدم امروز شخواستم بهش بدم گردن بندازه ولی غرورم نزاشت ...فکری به ذهنم رسید بلند شدم و جانان که حالا همون طور سر روی میز خوابش برده بود رو بلند کردم و زنجیر رو گردنش انداختم واقعا پلاک روی گردنش خودش رو نشون میداد عالی شده بود با لبخند نگاهی انداختم ...
گوشی رو در اوردم و به کامین پیام دادم که منو جانان رو میبرم خونه کمی سرش درد میکنه اونم بعد از این که نگرانیش رو با زور رفع کردم دیگه پیام نفرستاد بغل گرفتمش و بردمش سمت جایی که لباسا رو میزاشتن لباسش رو تنش کردو شالش رو سرش دوباره بغل گرفتمش و گذاشتمش توی ماشین عجیب کنارش ریتم قلبم منظم میزد...سوار شدم و به سمت خونه روندم توی راه تمام فکردم به این جوجه رنگی بود خدایا من چم شده ...چرا این حسا دست از سرم بر نمیدارن من نمیدونم چرا کنارش بودن ارومم میکنه....
خدایا خودت اخر عاقبت منو با این حس به خیر کن...
رسیدیم خونه ماشین رو گذاشتم توی پارکینگ و دوباره جانان بغل کردم و بردم بالا توی اتاقش خابوندم نگاهی به صورت خوشگلش انداختم نمی دونم چرا هر لحظه به سمتش کشیده میشدم و چشمم رو نمیتونستم از اون لبایی که حالا جمع شده بود بردارم عجیب دلم میخواست مزه اون ها رو بچشم فاصله صورت ها مون کم شده بود که یهو به خودم اومد...
کارن داشتی چه غلطی میکردی...یعنی این قد پست شدی که به حریمش تجاوز کنی اونم توی خواب واقعا که..
پریشون و داغ کرده دستی توی موهام کشیدم و از اتاقش زدم بیرون به سمت اتاق خودم رفتم ...
ولی هر کاری میکردم نمیتونستم فکر اون لبا رو از مخم بیرون کنم چند ضربه ای به دیوار اتاق دزدم لعنت بهت جانان که باعث بانی تمام اینا تویی...
لباسم رو در اوردم و رفتم حموم و یه دوش اب سرد باید حالم رو جا بیاره و از فکر بیرون ..
حموم هم کردم اومدم بیرون لبتس پوشیدم و دراز کشیدم ولی تا چشمام رو میبستم باز عکس جانان پشت پلکام ظاهر میشد...
اخر کار این قدر این پهلو اون پهلو شدم تا خوابم برد...
نظر عشقولیا ..
اینم پارت اخر واسه امشب راضی شدین مراسم اخر تموم شد...
#کارن...
عجب این رقص بهم مزه داد بعد از این که اهنگ تموم شد اومدم ازش جدا شن که چون تو حال خودش نبود پاش پشت پاش گیر کرد و نزدیک بود از پشت بیوفته که سریع دستم رو دورش حلقه کردم اطرافانمون با لبخند بعضی ها هم با یه هوی کوچولو نشون دادن که فکرشون رفته جا های به قول جانان خاک بر سری...
سریع بلندش کرد و کشوندمش سمت میزمون نشوندمش بقیه واسه شام رفتن مثل این که خسته بود که سرش رو روی میز گذاشت و ساکت شده نشست دستم رو توی جیبم کرد که به یه چیز سرد خورد انگشتم بیرون اوردمش که همون پلاک زنجیری رو که واسه جانان خریده بود رو دیدم امروز شخواستم بهش بدم گردن بندازه ولی غرورم نزاشت ...فکری به ذهنم رسید بلند شدم و جانان که حالا همون طور سر روی میز خوابش برده بود رو بلند کردم و زنجیر رو گردنش انداختم واقعا پلاک روی گردنش خودش رو نشون میداد عالی شده بود با لبخند نگاهی انداختم ...
گوشی رو در اوردم و به کامین پیام دادم که منو جانان رو میبرم خونه کمی سرش درد میکنه اونم بعد از این که نگرانیش رو با زور رفع کردم دیگه پیام نفرستاد بغل گرفتمش و بردمش سمت جایی که لباسا رو میزاشتن لباسش رو تنش کردو شالش رو سرش دوباره بغل گرفتمش و گذاشتمش توی ماشین عجیب کنارش ریتم قلبم منظم میزد...سوار شدم و به سمت خونه روندم توی راه تمام فکردم به این جوجه رنگی بود خدایا من چم شده ...چرا این حسا دست از سرم بر نمیدارن من نمیدونم چرا کنارش بودن ارومم میکنه....
خدایا خودت اخر عاقبت منو با این حس به خیر کن...
رسیدیم خونه ماشین رو گذاشتم توی پارکینگ و دوباره جانان بغل کردم و بردم بالا توی اتاقش خابوندم نگاهی به صورت خوشگلش انداختم نمی دونم چرا هر لحظه به سمتش کشیده میشدم و چشمم رو نمیتونستم از اون لبایی که حالا جمع شده بود بردارم عجیب دلم میخواست مزه اون ها رو بچشم فاصله صورت ها مون کم شده بود که یهو به خودم اومد...
کارن داشتی چه غلطی میکردی...یعنی این قد پست شدی که به حریمش تجاوز کنی اونم توی خواب واقعا که..
پریشون و داغ کرده دستی توی موهام کشیدم و از اتاقش زدم بیرون به سمت اتاق خودم رفتم ...
ولی هر کاری میکردم نمیتونستم فکر اون لبا رو از مخم بیرون کنم چند ضربه ای به دیوار اتاق دزدم لعنت بهت جانان که باعث بانی تمام اینا تویی...
لباسم رو در اوردم و رفتم حموم و یه دوش اب سرد باید حالم رو جا بیاره و از فکر بیرون ..
حموم هم کردم اومدم بیرون لبتس پوشیدم و دراز کشیدم ولی تا چشمام رو میبستم باز عکس جانان پشت پلکام ظاهر میشد...
اخر کار این قدر این پهلو اون پهلو شدم تا خوابم برد...
نظر عشقولیا ..
اینم پارت اخر واسه امشب راضی شدین مراسم اخر تموم شد...
- ۸.۵k
- ۱۲ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط