{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق جاودان

رمان عشق جاودان
پارت ۵۸

آیومی: من تصمیم گرفتم بعد از به دنیا اومدن بچه هام از اینجا برم ، می‌خوام برم و یک زندگی جدیدی رو شروع کنم
دازای: به انتخابت احترام میزارم ، ولی هر موقع کمک لازم داشتی بهم بگو
آیومی : ممنون
دازای: خب بریم
بلند شدیم و رفتیم سمت ماشین ، به آیومی کمک کردم بشینه و بعد خودم نشستم و به سمت خونه حرکت کردیم. وقتی رسیدیم به آیومی کمک کردم پیاده بشه و باهم وارد خونه شدیم . آیومی رفت توی اتاقش و منم رفتم توی اتاق چویا. توی این دو ماه کلا توی اتاق چویا بودم . بوی عطرش هنوز توی این اتاق بوده. روی تخت دراز کشیدم و بعد از چند دقیقه سیاهی....




من کجام ، چرا همه جا تاریکه ، یهو وسط تاریکی نوری دیدم رفتم سمتش . وسط اون نور یکی ایستاده بود بهش نگاه کردم . اون چویا بود
دازای: چ....چو...چویا
چویا: سلام دازای
دازای: تو ... تو واقعا زنده ای؟!
چویا: دازای
دازای: چیه ؟
چویا: منو پیدا کن ، منتظرتم.
دازای: منظورت چیه؟
چویا: دوست دارم
دازای: هی هی ، منظورت چیه ، چویااااا(با داد)
دیدگاه ها (۳)

رمان عشق جاودان پارت ۵۹ویو دازاییهو از خواب پریدم همش خواب ب...

عشق جاودان پارت ۶۰ویو شوگواگه چویا رو پیدا کنم دوباره ميتونم...

رمان عشق جاودان پارت ۵۷آیومی: خوبه ، خداحافظ بلند شدم و از ا...

رمان عشق جاودانپارت۵۶ دازای:جنسیت شون چیه دکتر:یه دختر یه پس...

ریسس مافیای عاشق

#خواهر_عاشق_من پارت۲ساعت۱٠شب بود دازای رفته بود خونه توی مق...

سناریو درخواستی ______________________ویو چویایه روز از خواب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط