{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(نبرد عشق و انفجار )

(نبرد عشق و انفجار )

پارت ۵

ایزوکو توی یه اتاقِ تاریک و سرد بیدار میشه. چشمانش رو به سختی باز میکنه و میبینه که توی یه محفظهی شیشهای بزرگ، استوانهای شکل، با دیوارههای ضخیم و شفاف، قرار داره. محفظه پر از آبِ سرد و زلالِ آبیست که بوی کلر و فلز میده. لولههای متعدد و نازکِ فلزی، به بازوها، گردن، سینه و حتی شقیقههاش وصل شدن و مایعی سرد و بیحسکننده، ازشون عبور میکنه. آب، سرده و نفس کشیدن براش سخت و سنگینه. از پشت شیشه، رئیسِ ویلنها رو میبینه که با لبخندی سرد و چشمانی که مثل دو نقطهی آتشین میدرخشن، بهش نگاه میکنه و با صدای خشدار میگه: «خوش اومدی، میدوریا. چند روز دیگه، من کامل قدرت رو به تصرف میگیرم و قدرتِ وان فور اول، مال من میشه. تا اون موقع، استراحت کن و به این فکر کن که باکوگو، بدون تو، چقدر بیچارست.» ایزوکو با تمام قدرتی که توی بدنِ ضعیفش مونده، مشت به شیشه میکوبه. ولی صدا و قدرتی نداره. مشتش فقط یه ضربهی نرم و بیاثر به شیشه میزنه. اشک از گوشهی چشماش جاری میشه و توی آب، با خودش فکر میکنه: «کاچان... کجایی؟... کمکم کن... نمیتونم... نمیتونم تنها باشم.» و لولهها، انرژی و کوییرکش رو آروم آروم میمکند. چشمانش سنگین میشه و دوباره به خوابِ عمیقی فرو میره.
دیدگاه ها (۲)

وایییی الان من چرا باید اینو ببینم🤣🤣🤣

( نبرد عشق و انفجار)پارت ۳ساعت ۸ صبحه. خورشید از لای پردههای...

(نبرد عشق وانفجار)پارت ۴همهی قهرمانها وارد عمل میشن. تودوروک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط