ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡39
______
*با جمله سومی جونگکوک ناگهان طوری از صندلی بلند شد که صندلی چند سانتی متر عقب رفت...با جدیت و صورتی سرد و خشن قدم به قدم به سومی نزدیک تر میشد اختلاف قدیشون باعث کوچیک تر شدن سومی کنار جونگکوک میشد*
×تمومش کنیم؟...فکر کردی به همین راحتیه؟!
+...د..داری منو میترسونی…(همراه با جلو اومدن جونگکوک عقب میره)
׫تمومش کنیم؟…
تو واقعاً جرأت کردی اینو جلوی من بگی؟
بعد از همه چی؟ بعد از اینکه منو تا این حد کشوندی پایین، تا این حد دیوونهم کردی، حالا وایسادی و انقدر راحت از “تموم شدن” حرف میزنی؟
نه... نه، اینطوری کار نمیکنه.
تو حق نداری منو به این جهنم بکشونی و بعد وانمود کنی میتونی درشو ببندی و بری.
میفهمی چی باهام کردی؟
میفهمی از من چی مونده؟
هیچی.
یه مشت اعصاب پوسیده، یه مغز از هم پاشیده، یه قلبی که هر بار اسم تو میاد انگار از توی سینهم کنده میشه.
همهش کار توئه. همهش.
تو منو به جایی رسوندی که دیگه هیچ چیز آرومم نمیکنه.
نه خواب. نه سکوت. نه زمان.
فقط تو. فقط لعنتی خود تو.
بعد حالا میخوای بگی «بسه»؟
میخوای بگی «ولش کن»؟
چی رو ول کنم؟
چیزی از من نمونده که بخواد ول کنه. من خودم رو هم از دست دادم وقتی تو شدی فکر اول و آخرم.
تو فکر میکنی این یه رابطهست که بشه نشست، منطقی دربارهش حرف زد و بعد تمومش کرد؟
نه، سومی...
این از خیلی وقت پیش دیگه از عشق عادی رد شده.
این مرضه.
این زخمه.
این یه چیزی لعنتیه که توی استخونم رفته و هرچی بیشتر میخوام بکشمش بیرون، بیشتر توی من فرو میره.
من ازت عصبانیام، میفهمی؟
اونقدری عصبانیام که اگه یه لحظه بیشتر نگات کنم، یا باید همه چی رو خورد کنم یا خودمو.
چون تو نمیفهمی وقتی میگی «تمومش کنیم»، برای من....برای من حکم مرگه. .
تو میخوای بری؟
برو.
ولی فکر نکن با رفتنت همه چی تموم میشه.
فکر نکن من اونجا میایستم و نگاه میکنم و بعد یاد میگیرم بدون تو زندگی کنم.
من از اون آدما نیستم.
من بلد نیستم نصفهنیمه دوست داشته باشم، بلد نیستم آروم کنار بکشم، بلد نیستم وانمود کنم چیزی حس نمیکنم.
من وقتی یکی رو میخوام، تا تهش میخوام.
اونقدری که خودم زیرش دفن میشم....و مطمعینم اینو تو باید تا الان خوب میفهمیدی سومی...
+...م..من...
×تو چی سومی؟...پشیمونی؟...از اینکه باهام آشنا شدی؟....برام مهم نیست اون پیرمرد بیریخت که مثل یه تیکه گوشت بی مصرف روی صندلیش میشینه بهت چی گفته ولی اینو بدون سومی...حرف های اون هیچ تاثیری روی من نداره....بهت گفته یتیمی؟..خودم بابات میشم...گفته یه اشتباهی؟...باور کن اگه صد بارم قرار بود این مدت رو از اول طی کنم بازم همون جعبه کوفتی کتابو جلو در خونت میزاشتم و از تو سایه نگاهت میکردم که چطور چشمات بعد دینش برق میزد...
+....
*جونگکوک کلافه از سکوت سومی و خشمی که از پدرش داشت کلافه دستی به موهاش کشید و روشو سمت دیگه ای کرد تا کمی خودشو آروم کنه...تا از چشم تو چشم شدن با سومی جلوگیری کنه...ولی*
×...لعنتی_
*جونگکوک به طرف سومی برگشت و بلاخره اخرین قدم هارو برداشت و بدون اینکه سومی وقت کنه بالا رو نگاه کنه سرشو به طرف خودش بلند کرد و کمی خم شد و وحشیانه شروع به بوسیدن لبای سومی کرد...اون لبای شیرینش...حالا تنها طعم زندگیش شده بود...لبای کسی که حالا زندگیش به اسمش خلاصه میشد "سومی"*
*سومی از بوسه ناگهانی جونگکوک شکه شده بود و با چشمای شوکه بهش نگاه میکرد که چطور وحشیانه و دیوانه وار لبای سومی رو میمکید...ولی...الان وضعیت طوری بود که هیچی دست خود سومی نبود پس با وجود کم آوردن نفس دستاشو دور گردن جونگکوک حلقه کرد و برای اولین بار بوسه جونگکوک رو پذیرفت...زبون جونگکوک داخل دهن سومی طعمش رو میچشید و هر از گاهی هم مک عمیقی به لباس مزد...با شدت گرفتن بوسه و بالا رفتن دمای بدن هر دوشون جونگکوک دستش رو از صورت سومی جدا کرد و ران پاهاش از پشت گرفت و تو بغلش بلندش کرد و به طرف ساختمون عمارت رفتن همینطور که جونگکوک میبوسیدش به طرف اتاق خواب رفت...با پاش در رو باز کرد و بعد از وارد شدن در رو قفل کرد*
(پارت بعد اسمات‼️🫀)
P♡39
______
*با جمله سومی جونگکوک ناگهان طوری از صندلی بلند شد که صندلی چند سانتی متر عقب رفت...با جدیت و صورتی سرد و خشن قدم به قدم به سومی نزدیک تر میشد اختلاف قدیشون باعث کوچیک تر شدن سومی کنار جونگکوک میشد*
×تمومش کنیم؟...فکر کردی به همین راحتیه؟!
+...د..داری منو میترسونی…(همراه با جلو اومدن جونگکوک عقب میره)
׫تمومش کنیم؟…
تو واقعاً جرأت کردی اینو جلوی من بگی؟
بعد از همه چی؟ بعد از اینکه منو تا این حد کشوندی پایین، تا این حد دیوونهم کردی، حالا وایسادی و انقدر راحت از “تموم شدن” حرف میزنی؟
نه... نه، اینطوری کار نمیکنه.
تو حق نداری منو به این جهنم بکشونی و بعد وانمود کنی میتونی درشو ببندی و بری.
میفهمی چی باهام کردی؟
میفهمی از من چی مونده؟
هیچی.
یه مشت اعصاب پوسیده، یه مغز از هم پاشیده، یه قلبی که هر بار اسم تو میاد انگار از توی سینهم کنده میشه.
همهش کار توئه. همهش.
تو منو به جایی رسوندی که دیگه هیچ چیز آرومم نمیکنه.
نه خواب. نه سکوت. نه زمان.
فقط تو. فقط لعنتی خود تو.
بعد حالا میخوای بگی «بسه»؟
میخوای بگی «ولش کن»؟
چی رو ول کنم؟
چیزی از من نمونده که بخواد ول کنه. من خودم رو هم از دست دادم وقتی تو شدی فکر اول و آخرم.
تو فکر میکنی این یه رابطهست که بشه نشست، منطقی دربارهش حرف زد و بعد تمومش کرد؟
نه، سومی...
این از خیلی وقت پیش دیگه از عشق عادی رد شده.
این مرضه.
این زخمه.
این یه چیزی لعنتیه که توی استخونم رفته و هرچی بیشتر میخوام بکشمش بیرون، بیشتر توی من فرو میره.
من ازت عصبانیام، میفهمی؟
اونقدری عصبانیام که اگه یه لحظه بیشتر نگات کنم، یا باید همه چی رو خورد کنم یا خودمو.
چون تو نمیفهمی وقتی میگی «تمومش کنیم»، برای من....برای من حکم مرگه. .
تو میخوای بری؟
برو.
ولی فکر نکن با رفتنت همه چی تموم میشه.
فکر نکن من اونجا میایستم و نگاه میکنم و بعد یاد میگیرم بدون تو زندگی کنم.
من از اون آدما نیستم.
من بلد نیستم نصفهنیمه دوست داشته باشم، بلد نیستم آروم کنار بکشم، بلد نیستم وانمود کنم چیزی حس نمیکنم.
من وقتی یکی رو میخوام، تا تهش میخوام.
اونقدری که خودم زیرش دفن میشم....و مطمعینم اینو تو باید تا الان خوب میفهمیدی سومی...
+...م..من...
×تو چی سومی؟...پشیمونی؟...از اینکه باهام آشنا شدی؟....برام مهم نیست اون پیرمرد بیریخت که مثل یه تیکه گوشت بی مصرف روی صندلیش میشینه بهت چی گفته ولی اینو بدون سومی...حرف های اون هیچ تاثیری روی من نداره....بهت گفته یتیمی؟..خودم بابات میشم...گفته یه اشتباهی؟...باور کن اگه صد بارم قرار بود این مدت رو از اول طی کنم بازم همون جعبه کوفتی کتابو جلو در خونت میزاشتم و از تو سایه نگاهت میکردم که چطور چشمات بعد دینش برق میزد...
+....
*جونگکوک کلافه از سکوت سومی و خشمی که از پدرش داشت کلافه دستی به موهاش کشید و روشو سمت دیگه ای کرد تا کمی خودشو آروم کنه...تا از چشم تو چشم شدن با سومی جلوگیری کنه...ولی*
×...لعنتی_
*جونگکوک به طرف سومی برگشت و بلاخره اخرین قدم هارو برداشت و بدون اینکه سومی وقت کنه بالا رو نگاه کنه سرشو به طرف خودش بلند کرد و کمی خم شد و وحشیانه شروع به بوسیدن لبای سومی کرد...اون لبای شیرینش...حالا تنها طعم زندگیش شده بود...لبای کسی که حالا زندگیش به اسمش خلاصه میشد "سومی"*
*سومی از بوسه ناگهانی جونگکوک شکه شده بود و با چشمای شوکه بهش نگاه میکرد که چطور وحشیانه و دیوانه وار لبای سومی رو میمکید...ولی...الان وضعیت طوری بود که هیچی دست خود سومی نبود پس با وجود کم آوردن نفس دستاشو دور گردن جونگکوک حلقه کرد و برای اولین بار بوسه جونگکوک رو پذیرفت...زبون جونگکوک داخل دهن سومی طعمش رو میچشید و هر از گاهی هم مک عمیقی به لباس مزد...با شدت گرفتن بوسه و بالا رفتن دمای بدن هر دوشون جونگکوک دستش رو از صورت سومی جدا کرد و ران پاهاش از پشت گرفت و تو بغلش بلندش کرد و به طرف ساختمون عمارت رفتن همینطور که جونگکوک میبوسیدش به طرف اتاق خواب رفت...با پاش در رو باز کرد و بعد از وارد شدن در رو قفل کرد*
(پارت بعد اسمات‼️🫀)
- ۴۰۶
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط