ازدواج اجباری
☆ازدواج اجباری☆
P♡37
______
*عمارت پدر جونگکوک به اندازه عملرت جونگکوک و تهیونگ بزرگ بود و به همون اندازه هم لوکس...حیاط عمارت از مجسمه های الهه های یونانی پر بود و یه استخر بزرگ وسط حیاط بود و حیاط عمارت سنگفرش بود...سومی و جونگکوک از پله ها بالا رفتن و وارد عمارت شدن و به طرف سالن اصلی که خدمتکار راهنمایی کرد رفتند نور کم بود و لوکس بودن خونه تو اون سکوت سنگین رو نمایی میکرد...پدر جونگکوک مرد مسنی بود که حدود ۷۰ یا ۸۰ ساله بود که با کت شلواری که انگار نخ به نخ اتو کشیده شده بود و موهای طوسی رنگ روی مبل چرم سالن نشسته بود و قهوه و شکلات تلخ همراهش میخورد و ندیمه ای هم کنارش منتظر امر اون بود...*
*آقای جئون با ورودشون نگاهی به پسرش و بعد سر تا پای سومی که حالا چند قدم عقب تر از جونگکوک وارد شده بود و انگار پشتش مخفی شده بود نگاهی انداخت و گوشه لبشو به نشانه تمسخر یا ناشخند بالا برد و فنجان قهوه رو روی میز گزاشت و با صدای سرد و خش خش و جدی ای شروع به صحبت کرد*
#..این باید همسرت باشه...سومی
+(با صدای آهسته)سلام، آقای جئون… خوش_
#سادهترین اسم ممکن برای سادهترین ظاهری که دیدم
+....
×میخواستی ببینیش...(سرد و جدی)
#(پدر مکث میکند، و با صدای آرام اما سنگین اضافه میکند،)...پدر و مادرت چیکارن؟
+...خ..خب من...من....
*ویو سومی*
*از وقتی وارد عمارت شده بودیم و باهاش روبه رو شده بودیم با هر کلمش تحقیر میکرد انگار فقط واسه طعنه زدن ساخته شده بود...وقتی صحبت از پدر و مادرم شد...سوزشی توی چشمم حس کردم..نباید میگفتم که در واقع یه دختر یتیم بودم که پدرم منو توی شهربازی ول کرده بود و توسط یه پیر مرد معتاد دختر باز به فرزندی قبول شده بودم....و برای اولین بار...احساس کردم لیاقت بودن تو اون موقعیت رو ندارم...لیاقت بودن با جونگکوک و صحبت کردن با همچین ادمی...قبلا همش برام مثل یه اتفاق و سرنوشت بود ولی الان انگار همچیز فرق میکرد و خیلی جدی تر بود...*
#...جونگکوک...فعلا میتونی بیرون منتظر باشی...تا من و..."عروسم" کمی صحبت خصوصی داشته باشیم...(کلمه عروس رو با طعنه گفت)
×پدر_
#بیرون.منتظر باش...
*جونگکوک فکش رو منقبض کرد ولی میدونست نمیتونه جلوی پدرش در این باره مخالفت کنه چون اوضاع رو بدتر میکرد ولی همچنان نگران بود پدر جونگکوک قرار بود به سومی چی بگه...حالا فقط آقای جئون و سومی توی اتاق بودند*
#لازم نیست منمن کنی. من میدونم تو رو کجا جا گذاشتن… شهربازیها معمولاً جای گمشدن بچههاست، نه؟پدر و مادر واقعیات حتی زحمت نکشیدن دنبالِت بگردن جالبه که پسر من الان حاضر شده برایت بجنگه....
*سومی سرش پایین است، چشمانش مرطوب اما بغض را فرو میخورد*
+خ..خب...
#چند سالته؟
+...۱۹
#(نیشخند)تو واقعا فکر میکنی چیزی داری که بخواد یه مرد بالغ ۳۱ ساله رو جذب کنه جز جوونی و نادانی؟
+من...من خومو مجبور نکردم وارد زندگیش بشم
#تو عشق رو با پناه اشتباه گرفتی سومی....و این اشتباه دختراییه که زود تنها شدن
*سومی دیگه تحمل حرف های تحقیر آمیز آقای جئون رو نداشت انگار...اون داشت روی زخمی که سال ها بود فکر میکرد فراموش کرده نمک میپاشید و فشار میداد...دیگه...دیگه صبرش نمیتونست این رو تحمل کنه.....اشک هاش آروم از گونه هاش ریختن ولی اینبار نباید کم میاورد...دیگه نباید اجازه میداد کسی دوباره اون حس رو درش زنده کنه پس با جسارت تمام و بدون فکر کردن به عواقبی که ممکنه حتی براش و با مرگ تموم بشه گوشه پیرهنش رو محکم تو مشتش گرفت و سرشو بالا آورد و و برای اولین بار درست تو چشمای پیرمرد نگاه کرد*
+من میدونم چی نداشتم، لازم نیست شما هی یادم بندازین، من هر روز باهاش بیدار شدم، هر روز باهاش خوابیدم، با این حس که کسی منو نخواسته، کسی منو نگه نداشته… ولی اگه یکی بالاخره منو دیده، اگه یکی منو خواسته، شما حق ندارین اون رو هم ازم بگیرین فقط چون فکر میکنین من زیادی شکستهم…آره من کم سنم، آره گذشتهم قشنگ نیست، آره خانوادهای که باید پشتم میبودن نبودن، ولی خسته شدم از اینکه هرکی منو میبینه اول زخمهامو میشمره بعد درباره لیاقتم حرف میزنه، من آدمم، سربار نیستم، اشتباه نیستم، و فقط چون زندگیم از اول درست شروع نشده دلیل نمیشه حق نداشته باشم یه جای واقعی توی زندگی یکی داشته باشم…!!(یک ضرب و بدون مکث)
*بعد از گفتن این حرف ها بدون لحظه ای مکث به طرف در خروجی میره و در رو باز میکنه...جونگکوک کمی دور تر منتظر بود و با خارج شدن سومی با قیافه اشکی سریع به سمتش اومد ولی سومی سریع پسش زد و به راهش ادامه داد...درونش پر بود از نفرت و خشم...از نا امیدی و جسارت...یا حتی...میل به انتقام و ثابت کردن خودش*
P♡37
______
*عمارت پدر جونگکوک به اندازه عملرت جونگکوک و تهیونگ بزرگ بود و به همون اندازه هم لوکس...حیاط عمارت از مجسمه های الهه های یونانی پر بود و یه استخر بزرگ وسط حیاط بود و حیاط عمارت سنگفرش بود...سومی و جونگکوک از پله ها بالا رفتن و وارد عمارت شدن و به طرف سالن اصلی که خدمتکار راهنمایی کرد رفتند نور کم بود و لوکس بودن خونه تو اون سکوت سنگین رو نمایی میکرد...پدر جونگکوک مرد مسنی بود که حدود ۷۰ یا ۸۰ ساله بود که با کت شلواری که انگار نخ به نخ اتو کشیده شده بود و موهای طوسی رنگ روی مبل چرم سالن نشسته بود و قهوه و شکلات تلخ همراهش میخورد و ندیمه ای هم کنارش منتظر امر اون بود...*
*آقای جئون با ورودشون نگاهی به پسرش و بعد سر تا پای سومی که حالا چند قدم عقب تر از جونگکوک وارد شده بود و انگار پشتش مخفی شده بود نگاهی انداخت و گوشه لبشو به نشانه تمسخر یا ناشخند بالا برد و فنجان قهوه رو روی میز گزاشت و با صدای سرد و خش خش و جدی ای شروع به صحبت کرد*
#..این باید همسرت باشه...سومی
+(با صدای آهسته)سلام، آقای جئون… خوش_
#سادهترین اسم ممکن برای سادهترین ظاهری که دیدم
+....
×میخواستی ببینیش...(سرد و جدی)
#(پدر مکث میکند، و با صدای آرام اما سنگین اضافه میکند،)...پدر و مادرت چیکارن؟
+...خ..خب من...من....
*ویو سومی*
*از وقتی وارد عمارت شده بودیم و باهاش روبه رو شده بودیم با هر کلمش تحقیر میکرد انگار فقط واسه طعنه زدن ساخته شده بود...وقتی صحبت از پدر و مادرم شد...سوزشی توی چشمم حس کردم..نباید میگفتم که در واقع یه دختر یتیم بودم که پدرم منو توی شهربازی ول کرده بود و توسط یه پیر مرد معتاد دختر باز به فرزندی قبول شده بودم....و برای اولین بار...احساس کردم لیاقت بودن تو اون موقعیت رو ندارم...لیاقت بودن با جونگکوک و صحبت کردن با همچین ادمی...قبلا همش برام مثل یه اتفاق و سرنوشت بود ولی الان انگار همچیز فرق میکرد و خیلی جدی تر بود...*
#...جونگکوک...فعلا میتونی بیرون منتظر باشی...تا من و..."عروسم" کمی صحبت خصوصی داشته باشیم...(کلمه عروس رو با طعنه گفت)
×پدر_
#بیرون.منتظر باش...
*جونگکوک فکش رو منقبض کرد ولی میدونست نمیتونه جلوی پدرش در این باره مخالفت کنه چون اوضاع رو بدتر میکرد ولی همچنان نگران بود پدر جونگکوک قرار بود به سومی چی بگه...حالا فقط آقای جئون و سومی توی اتاق بودند*
#لازم نیست منمن کنی. من میدونم تو رو کجا جا گذاشتن… شهربازیها معمولاً جای گمشدن بچههاست، نه؟پدر و مادر واقعیات حتی زحمت نکشیدن دنبالِت بگردن جالبه که پسر من الان حاضر شده برایت بجنگه....
*سومی سرش پایین است، چشمانش مرطوب اما بغض را فرو میخورد*
+خ..خب...
#چند سالته؟
+...۱۹
#(نیشخند)تو واقعا فکر میکنی چیزی داری که بخواد یه مرد بالغ ۳۱ ساله رو جذب کنه جز جوونی و نادانی؟
+من...من خومو مجبور نکردم وارد زندگیش بشم
#تو عشق رو با پناه اشتباه گرفتی سومی....و این اشتباه دختراییه که زود تنها شدن
*سومی دیگه تحمل حرف های تحقیر آمیز آقای جئون رو نداشت انگار...اون داشت روی زخمی که سال ها بود فکر میکرد فراموش کرده نمک میپاشید و فشار میداد...دیگه...دیگه صبرش نمیتونست این رو تحمل کنه.....اشک هاش آروم از گونه هاش ریختن ولی اینبار نباید کم میاورد...دیگه نباید اجازه میداد کسی دوباره اون حس رو درش زنده کنه پس با جسارت تمام و بدون فکر کردن به عواقبی که ممکنه حتی براش و با مرگ تموم بشه گوشه پیرهنش رو محکم تو مشتش گرفت و سرشو بالا آورد و و برای اولین بار درست تو چشمای پیرمرد نگاه کرد*
+من میدونم چی نداشتم، لازم نیست شما هی یادم بندازین، من هر روز باهاش بیدار شدم، هر روز باهاش خوابیدم، با این حس که کسی منو نخواسته، کسی منو نگه نداشته… ولی اگه یکی بالاخره منو دیده، اگه یکی منو خواسته، شما حق ندارین اون رو هم ازم بگیرین فقط چون فکر میکنین من زیادی شکستهم…آره من کم سنم، آره گذشتهم قشنگ نیست، آره خانوادهای که باید پشتم میبودن نبودن، ولی خسته شدم از اینکه هرکی منو میبینه اول زخمهامو میشمره بعد درباره لیاقتم حرف میزنه، من آدمم، سربار نیستم، اشتباه نیستم، و فقط چون زندگیم از اول درست شروع نشده دلیل نمیشه حق نداشته باشم یه جای واقعی توی زندگی یکی داشته باشم…!!(یک ضرب و بدون مکث)
*بعد از گفتن این حرف ها بدون لحظه ای مکث به طرف در خروجی میره و در رو باز میکنه...جونگکوک کمی دور تر منتظر بود و با خارج شدن سومی با قیافه اشکی سریع به سمتش اومد ولی سومی سریع پسش زد و به راهش ادامه داد...درونش پر بود از نفرت و خشم...از نا امیدی و جسارت...یا حتی...میل به انتقام و ثابت کردن خودش*
- ۷۷۸
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط