بچه ها این عکس جدید دوست قدیمی که تبدیل میشه به هست
بچه ها این عکس جدید دوست قدیمی که تبدیل میشه به .... هست چون گم کردم عکس قبلی رو😅
.
.
.
.
.
دوست قدیمی که تبدیل میشه به .............
.
.
پارت۱۲
Part 12
.
.
ا.ت ویو
رسیدیم به محل معامله چند دقیقه منتظر بودم که جونگهی اومد و گفت آقای مین اومده و من از ماشین پیاده شدم
ا.ت: سلام آقای مین احوال شما
یونگی: سلام خانم کیم مرسی شما چی خوبید
ا.ت: مرسی با انجام شدم معامله بهتر هم میشم
یونگی: خب پس سونگ هو( دستیارشه)
سونگ هو:بله قربان
یونگی: محموله رو بیار
سونگ هو: چشم قربان
آورد
یونگی: بفرمایید خانم کیم محموله
ا.ت: جونگهی چک کن
جونگ هی: چشم خانم
چک کرد
جونگ هی : خانم همه چی درسته
ا.ت: خوبه پول هارو بیار
آورد
ا.ت: بفرمایید پولتون
یونگی:مرسی همش درسته خوشحال شدم دیدمتون خدانگهدار
ا.ت:همچنین خداحافظ
هردوشون میرن
چند ساعت بعد
ویو ا.ت
خب از معامله چند ساعت میگذره و الان روی تخت دراز کشیدم که یونا بهم زنگ زد
/مکالمشون/
یونا : سلام ا.ت جونم خوبی
ا.ت: آره یونای قشنگم تو خوبی
یونا : آره خوبم راستی ا.ت تو واسه ی مهمونی بابات چی میپوشی
ا.ت توی ذهنش (وای به کل مهمونی بابام رو فراموش کردم
فهمیدم چی بپوشم)
ا.ت: من یه پیراهن مشکی ساده میپوشم (عکسش رو میزارم)
یونا : خوبه من باید برم یک ساعت دیگه مهمونیه بای
ا.ت :بای
/پایان مکالمشون/
ا.ت ویو
خب حاضر شدم و رفتم و رسیدم اونجا
باورم نمیشه چرا اون باید اینجا باشه..................
.
.
.
.
.
.
خب خبببب
ببخشید بابت تاخیر زیادم
بنظرتون کی بوده اون شخص😉
شرط ها:
Like:12
Comment:21
.
.
.
.
.
دوست قدیمی که تبدیل میشه به .............
.
.
پارت۱۲
Part 12
.
.
ا.ت ویو
رسیدیم به محل معامله چند دقیقه منتظر بودم که جونگهی اومد و گفت آقای مین اومده و من از ماشین پیاده شدم
ا.ت: سلام آقای مین احوال شما
یونگی: سلام خانم کیم مرسی شما چی خوبید
ا.ت: مرسی با انجام شدم معامله بهتر هم میشم
یونگی: خب پس سونگ هو( دستیارشه)
سونگ هو:بله قربان
یونگی: محموله رو بیار
سونگ هو: چشم قربان
آورد
یونگی: بفرمایید خانم کیم محموله
ا.ت: جونگهی چک کن
جونگ هی: چشم خانم
چک کرد
جونگ هی : خانم همه چی درسته
ا.ت: خوبه پول هارو بیار
آورد
ا.ت: بفرمایید پولتون
یونگی:مرسی همش درسته خوشحال شدم دیدمتون خدانگهدار
ا.ت:همچنین خداحافظ
هردوشون میرن
چند ساعت بعد
ویو ا.ت
خب از معامله چند ساعت میگذره و الان روی تخت دراز کشیدم که یونا بهم زنگ زد
/مکالمشون/
یونا : سلام ا.ت جونم خوبی
ا.ت: آره یونای قشنگم تو خوبی
یونا : آره خوبم راستی ا.ت تو واسه ی مهمونی بابات چی میپوشی
ا.ت توی ذهنش (وای به کل مهمونی بابام رو فراموش کردم
فهمیدم چی بپوشم)
ا.ت: من یه پیراهن مشکی ساده میپوشم (عکسش رو میزارم)
یونا : خوبه من باید برم یک ساعت دیگه مهمونیه بای
ا.ت :بای
/پایان مکالمشون/
ا.ت ویو
خب حاضر شدم و رفتم و رسیدم اونجا
باورم نمیشه چرا اون باید اینجا باشه..................
.
.
.
.
.
.
خب خبببب
ببخشید بابت تاخیر زیادم
بنظرتون کی بوده اون شخص😉
شرط ها:
Like:12
Comment:21
- ۳.۷k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط