{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادرخوانده‌ی من پارت15:

_جونگ‌کوک تو قراره مدیریتش کنی؟
جونگ‌کوک آب دهنشو قورت داد و جواب داد:
_اگه شما موافق باشین میخوام این‌بار صفر تا صدش با خودم باشه
جونگ‌هیون خندید:
_اوه پسر من میخواد مدیریت رو به دست بگیره! کی انقدر بزرگ شدی؟
با لبخند خجالت‌زده جونگ‌کوک دوباره خندید:
_پس من چی پدر سوخته؟ دیگه پیر شدم نه؟
جونگ‌کوک کوتاه خندید و فارغ از نگاه خندون برادرخونده‌ش خطاب به پدرش گفت:
_من اینو نگفتم
_میدونم و اینکه قبوله این پروژه رو میسپرم به خودت ببینم چیکار میکنی
جونگ‌کوک متعجب از اینکه رضایت داده نگاش میکرد. جونگ‌هیون ادامه داد:
_دیگه وقتشه رو پای خودت وایستی
تهیونگ از دیدن رابطه اونا تلخ شده بود اما چیزی به روی خودش نمیاورد. خیلی وقت بود که وجود پدر ازش دریغ شده بود و جونگ‌هیون همیشه به یه نحوی پدری کردنش برای جونگ‌کوک رو به رخ تهیونگ میکشید. حسادت نمیکرد و به نداشتن پدر خیلی وقت بود که عادت کرده بود اما از اینکه جونگ‌هیون سعی میکرد هر طور شده با عوضی بازیاش اذیتش کنه عصبی میشد. دقایقی در سکوت سپری شد و بعد جونگ‌هیون نگاهی به ساعتش انداخت و از روی صندلیش بلند شد.
_جونگ‌کوک پاشو بریم که کلی کار داریم
جونگ‌کوک به تبعیت ازش بلند شد و هر دو با خداحافظی از تهیونگ به طرف در رفتن. تهیونگ هم از پله‌ها بالا رفت تا به اتاقش بره اما توجهش به صدای آروم جونگ‌هیون جلب شد. بالای پله ها قدماشو متوقف کرد و حرفایی رو شنید که کاش نمیشنید.
_دختر شریک ایتالیاییمون اومده کره. برای ناهار یه قرار تنظیم کردم که همدیگه رو ببینید و بعد از آشنایی اولیه میریم سراغ مراسمات رسمی تر و ازدواجتون.
این‌بار صدای جونگ‌کوک رو شنید:
_بهتر نبود قبلش با منم هماهنگ کنید؟
و بعد دوباره جواب جونگ‌هیون:
_الان وقت این حرفا نیست جونگ‌کوک فعلا ببینش بعد صحبت میکنیم. دختر زیبا و باوقاریه و خانواده خوبی داره ازدواج شما به نفع شرکت هم هست.
جونگ‌کوک اعتراض کرد:
_پدر! من حتی کسی که ازش حرف میزنید رو نمیشناسم
_رو حرف من حرف نیار جونگ‌کوک باهاش آشنا میشی در ضمن ببینیش ازش خوشت میاد
تهیونگ بعد از شنیدن همه اینا طوری که انگار یه سطل آب سرد رو سرش خالی کرده باشن تنش سست شده بود... با بیرون رفتن جونگ‌هیون و جونگ‌کوک و بسته شدن در قدم‌های سستش رو به طرف اتاقش کشید. گوشاش از حرفایی که شنیده بود سوت میکشیدن و در حینی که پوستش یخ کرده بود، درونش گر گرفته بود. باورش نمیشد که جونگ‌کوک، برادرخونده‌ای که از یه زمانی به بعد شده بود تموم جونش، قراره ازدواج کنه.. باور نمیکرد از دست دادنش رو.. از اول هم میدونست عشقش به راحتی پذیرفته نمیشه. به هر حال اونا دو مرد بودن.. اما انتظار رقیب پیدا کردن رو هم نداشت. با افکار سیاهش قدماشو سمت آینه کشید و به چشمای بی حس خودش توی آینه نگاه کرد. ثانیه بعد مشتش بود که با شدت زیادی به آینه مقابلش کوبیده شد و صدای فریاد مردی که شکسته تر از آینه بود. بی توجه به خونی که از دستش نشئت گرفته بود و پارکت های کف اتاقش رو به رنگ سرخ در میاورد دستاشو ستون دراور مقابلش کرد و در حالی که برای نفس کشیدن به تقلا افتاده بود با دست خونیش چنگی به یقه پیرهنش انداخت و زیر لب ناسزایی رو نثار جونگ‌هیون کرد.
_حرومزاده..
دیدگاه ها (۶)

ناپلئون گمشده(فصل اول)

ناپلئون گمشده (فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط