برادرخواندهی من پارت17:
جیمین خیلی وقت بود که از حس تهیونگ نسبت به جونگکوک آگاه بود. تهیونگ به جیمین به عنوان یه دوست اعتماد زیادی داشت و جیمین تموم تلاششو میکرد تا لایق این اعتماد باشه. حالا دقایقی بود که توی اتاق تهیونگ به صحبت نشسته بودن و تهیونگ تموم ماجرای صبح رو براش تعریف کرده بود.
_نمیدونم باید چه غلطی کنم جیمین
جیمین کلافه پوفی کرد و طبق عادت دستی بین موهای مشکیش کشید.
_میدونی تهیونگ به نظرم یه عشق واقعی ارزش جنگیدن داره
مکثی کرد و در حالی که کمی روی میز خم میشد نگاهشو به چشمای تهیونگ داد.
_البته باید حواست باشه که داری برای به دست آوردن عشقت میجنگی یا گند میزنی به زندگی خودت
تهیونگ تکیهشو از صندلیش گرفت.
_متوجه منظورت نمیشم
_منظورم واضحه، ببین این جنگ واقعا به بهاش میارزه یا نه
در حالی که گذشته خودش و خاطرات عشقی که از سر گذرونده بود براش تدایی میشد ادامه داد:
_حاضری غرورت و همه دار و ندارت رو بذاری تو راه بدست آوردن جونگکوک؟
تهیونگ با لحن عصبی اما صدای آرومی جواب داد:
_حاضرم جونمم براش بدم ولی اون تا نیم ساعت دیگه میره سر قرار با یکی دیگه متوجهی من تو چه موقعیتیم؟ اگه از دختره خوشش بیاد و اگه همه چی جور بشه دیگه هیچ شانسی برای من وجود نداره
مکثی کرد و با لحن ملایمتری ادامه داد:
_گر چه همین الانشم نمیدونم بهم گرایش داره یا اصلا میتونه بهم علاقهمند بشه یا نه..
جیمین به پشتی صندلیش تکیه داد و با لحن بیخیالی گفت:
_خب اینم ممکنه که ته این جنگ شکست بخوری!
تهیونگ کلافه دستی روی چهرهش کشید.
_واقعا ممنون
_چیه خب باید همه احتمالات رو در نظر گرفت
تهیونگ به پشتی صندلی تکیه داد و با عقب بردن سرش چشماشو بست.
_مسخره نشو جیمین. امروز چیکار کنم؟
جیمین ژست متفکری گرفت:
_به نظرم امروز هیچ کاری نکن بذار بره دختره رو ببینه شاید اصلا ازش خوشش نیومد
تهیونگ سرشو جلو آورد و نگاهشو به جیمین داد:
_و اگه خوشش اومد؟
_بالاخره که باید ببینتش نمیتونی قرارشونو به هم بزنی پس فقط برای امروز هیچکاری نکن
تهیونگ که حسابی کلافه بود دوباره سرشو به پشتی صندلیش تکیه داد.
_من که فکرم به جایی قد نمیده حداقل حرف زدن با تو یه کم از فشاری که متحملش بودم کم کرد
جیمین لبخند زد.
_مطمئن باش همه جوره کمکت میکنم. دلم نمیخواد دردی که من کشیدم نصیب قلبت بشه...
جیمین خیلی وقت بود که از حس تهیونگ نسبت به جونگکوک آگاه بود. تهیونگ به جیمین به عنوان یه دوست اعتماد زیادی داشت و جیمین تموم تلاششو میکرد تا لایق این اعتماد باشه. حالا دقایقی بود که توی اتاق تهیونگ به صحبت نشسته بودن و تهیونگ تموم ماجرای صبح رو براش تعریف کرده بود.
_نمیدونم باید چه غلطی کنم جیمین
جیمین کلافه پوفی کرد و طبق عادت دستی بین موهای مشکیش کشید.
_میدونی تهیونگ به نظرم یه عشق واقعی ارزش جنگیدن داره
مکثی کرد و در حالی که کمی روی میز خم میشد نگاهشو به چشمای تهیونگ داد.
_البته باید حواست باشه که داری برای به دست آوردن عشقت میجنگی یا گند میزنی به زندگی خودت
تهیونگ تکیهشو از صندلیش گرفت.
_متوجه منظورت نمیشم
_منظورم واضحه، ببین این جنگ واقعا به بهاش میارزه یا نه
در حالی که گذشته خودش و خاطرات عشقی که از سر گذرونده بود براش تدایی میشد ادامه داد:
_حاضری غرورت و همه دار و ندارت رو بذاری تو راه بدست آوردن جونگکوک؟
تهیونگ با لحن عصبی اما صدای آرومی جواب داد:
_حاضرم جونمم براش بدم ولی اون تا نیم ساعت دیگه میره سر قرار با یکی دیگه متوجهی من تو چه موقعیتیم؟ اگه از دختره خوشش بیاد و اگه همه چی جور بشه دیگه هیچ شانسی برای من وجود نداره
مکثی کرد و با لحن ملایمتری ادامه داد:
_گر چه همین الانشم نمیدونم بهم گرایش داره یا اصلا میتونه بهم علاقهمند بشه یا نه..
جیمین به پشتی صندلیش تکیه داد و با لحن بیخیالی گفت:
_خب اینم ممکنه که ته این جنگ شکست بخوری!
تهیونگ کلافه دستی روی چهرهش کشید.
_واقعا ممنون
_چیه خب باید همه احتمالات رو در نظر گرفت
تهیونگ به پشتی صندلی تکیه داد و با عقب بردن سرش چشماشو بست.
_مسخره نشو جیمین. امروز چیکار کنم؟
جیمین ژست متفکری گرفت:
_به نظرم امروز هیچ کاری نکن بذار بره دختره رو ببینه شاید اصلا ازش خوشش نیومد
تهیونگ سرشو جلو آورد و نگاهشو به جیمین داد:
_و اگه خوشش اومد؟
_بالاخره که باید ببینتش نمیتونی قرارشونو به هم بزنی پس فقط برای امروز هیچکاری نکن
تهیونگ که حسابی کلافه بود دوباره سرشو به پشتی صندلیش تکیه داد.
_من که فکرم به جایی قد نمیده حداقل حرف زدن با تو یه کم از فشاری که متحملش بودم کم کرد
جیمین لبخند زد.
_مطمئن باش همه جوره کمکت میکنم. دلم نمیخواد دردی که من کشیدم نصیب قلبت بشه...
- ۲۶۳
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط