{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

برادرخوانده‌ی من پارت16:

طاقت خونه موندن و تماشاچی بودن نداشت با برداشتن چند دستمال خون روی دستش رو پاک کرد و با پوشیدن پیرهن مردونه سیاهش و بردن لبه‌هاش زیر شلوار مشکیش کمربندشو بست و آستیناشو تا زد. از اتاقش خارج شد و با دیدن خانم چوی که در حال نظافته گفت:
_خانم چوی اتاق منم باید تمیز شه
خواست از پله ها پایین بره که خانم چوی به دستش اشاره کرد:
_ارباب دستتون..
_چیزی نیست
خانم چوی باز اصرار کرد:
_باید پانسمان بشه هنوز خونریزی..
_گفتم که چیزی نیست
و با سرعت از پله ها پایین دوید. قبل از بیرون رفتنش در از طرف دیگه باز شد. جی‌اون داخل اومد و با دیدن وضع آشفته تهیونگ پرسید:
_کجا میری مگه قرار نشد امروز شرکت..
با دیدن دستش حرفش قطع شد و هینی کشید. با صدای نسبتا بلند و لحن نگرانی پرسید:
_چه بلایی سر خودت آوردی تهیونگ؟!
تهیونگ سری به تاسف تکون داد و خطاب به مادرش گفت:
_بعدا توضیح میدم الان باید برم
جی‌اون داد زد:
_با این وضع؟
_میشه بیخیال..
با داد زدن دوباره جی‌اون حرفش نصفه موند:
_بیخیال بشم؟ چیو بیخیال بشم؟ جون پسرمو؟
_چرا شلوغش میکنی مادر؟ جونم با این دو قطره خون میخواد از دست بره؟
جی‌اون عصبی جواب داد:
_با من بحث نکن نه میگی چی شده نه میگی کجا داری میری نه میگی چه غلطی داری میکنی حداقل این کوفتیو ببند
تهیونگ کلافه دست سالمشو روی صورتش کشید:
_وقت این چیزا رو ندارم خواهش میکنم..
بازم جی‌اون حرفشو قطع کرد. دست سالمشو گرفت و در حالی که سعی میکرد دنبال خودش سمت یکی از مبل‌ها بکشونتش گفت:
_بیا ببینم
تهیونگ که میدونست مادرش بیخیال بشو نیست بدون مقاومت ازش تبعیت کرد و روی مبل نشست. جی‌اون با صدای بلندی خانم چوی رو صدا زد:
_خانم چوی؟
_بله خانم؟
_از آشپزخونه جعبه‌ای که داخل کابینته رو برام بیار
خانم چوی با چشم گفتنی جعبه رو آورد و جی‌اون دست تهیونگ رو پانسمان کرد. تهیونگ تشکر کرد و از روی مبل بلند شد. جی‌اون پرسید:
_کجا؟
_گفتم که باید برم کار دارم
و قدماشو سمت در کشید که بازم صدای جی‌اون رو شنید:
_یه بار به مادرت جواب درست حسابی ندادی
تهیونگ در رو باز کرد و بدون اینکه برگرده و‌ نگاش کنه دستشو به نشونه خداحافظی بالا آورد و با خروجش در رو پشت سرش بست.

(شرکت)
قبل از رفتن به اتاقش به طرف میز منشی رفت. دختر با دیدنش بلند شد و تعطیم کرد.
_سلام آقای کیم
_سلام. آقای جئون هستن؟
_بله هم رئیس جئون و هم پسرشون تشریف دارن اما برادرتون گفتن یه ساعت دیگه میخوان برن بیرون..
قبل از اینکه دختر جملات طولانی و پر تعریف و تمجیدشو تکمیل کنه تهیونگ سری به نشونه تائید تکون داد و به طرف اتاقش رفت. قبل از اینکه به در اتاقش برسه جیمین رو دید که به سمتش میاد. جیمین مقابلش ایستاد و لبخندی زد:
_فکر میکردم امروز نمیای
تهیونگ نگاهشو به چشماش داد:
_قرار نبود بیام
جیمین خواست بپرسه پس برای چی به شرکت اومده که باند پیچی دستشو دید. دستشو گرفت و نگاهی به پانسمانش انداخت.
_دستت چی شده؟
تهیونگ نگاه کوتاهی به دستش انداخت و بعد گفت:
_قضیه‌ش طولانیه برات تعریفش میکنم اتفاقا باید باهات حرف بزنم حوصله داری؟
جیمین چند بار سر تکون داد:
_آره حتما
دیدگاه ها (۸)

خونهٔ جیمین – ساعت ۱۱:۳۰ شبجیمین با کت و شلوار رسمی مشکی، خس...

⁦⁦⁦✧⁩wolf✧⁩⁦✯part:⁴تهیونگ وارد عمارت شد شماره جیمین رو گرفت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط