🌙 وارث سایهها — پارت ۲۰
🌙 وارث سایهها — پارت ۲۰
بارون آروم روی شیشههای عمارت میخورد. ات کنار پنجره ایستاده بود و به خیابون خیس نگاه میکرد.
صدای جونگکوک از پشت سرش اومد:
— باز داری به چی فکر میکنی؟
ات بدون اینکه برگرده گفت:
— به اینکه چرا تو انقدر رو اعصابی! 😑
جونگکوک خندید.
— عجیبه... من فکر میکردم داری به من فکر میکنی. 😏
ات برگشت و با اخم نگاهش کرد.
— اعتمادبهنفست زیادیه!
— تقصیر توئه.
— من؟! 😳
جونگکوک یک قدم نزدیکتر شد.
— آره... هر بار نگام میکنی، بیشتر مطمئن میشم.
ات خواست جوابش رو بده که ناگهان صدای جیمین از راهرو بلند شد:
— بچههاااا! شام آمادست!
جونگکوک چشمهاشو بست و زیر لب گفت:
— این بشر دقیقاً کی قراره زمانبندی یاد بگیره؟! 😑
ات خندهاش گرفت.
— برو آقای مافیا، شام سرد میشه! 😂
جونگکوک قبل از اینکه بره، خم شد و آروم کنار گوشش گفت:
— این بحثمون هنوز تموم نشده... خانوم طراح. 😉
ات گونههاش سرخ شد.
— اَه! برو دیگه! 😳😂
وقتی وارد سالن شدند، بقیه اعضا دور میز نشسته بودند.
تهیونگ با دیدن صورت سرخ ات ابرو بالا انداخت.
— اووووه... چرا صورتت قرمزه؟ 🤨
ات سریع نشست.
— گرمه! 😐
نامجون به پنجره نگاه کرد.
— وسط بارون؟ هوا سرده که...
جین قاشقش رو بالا گرفت و گفت:
— من یه نظری دارم... 😏
جونگکوک:
— نگو.
جین:
— این دوتا بالاخره عاشق هم شدن! 😂
ات و جونگکوک همزمان:
— چیییی؟! 😳
کل میز منفجر شد از خنده.
اما درست در همان لحظه...
صدای شکستن شیشه از طبقه بالا آمد.
همه ساکت شدند.
لبخند از روی صورت جونگکوک محو شد.
دستش آرام به سمت اسلحهاش رفت.
ات زیر لب گفت:
— جونگکوک... چی شده؟
او نگاهش را به سمت پلهها دوخت.
— همه اینجا بمونن.
بعد با صدایی سرد ادامه داد:
— یکی وارد عمارت شده.
ات قلبش فرو ریخت...
چون روی پلهها، یک پاکت سیاه افتاده بود.
و روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«وارث واقعی هنوز زنده است.» 🖤
بارون آروم روی شیشههای عمارت میخورد. ات کنار پنجره ایستاده بود و به خیابون خیس نگاه میکرد.
صدای جونگکوک از پشت سرش اومد:
— باز داری به چی فکر میکنی؟
ات بدون اینکه برگرده گفت:
— به اینکه چرا تو انقدر رو اعصابی! 😑
جونگکوک خندید.
— عجیبه... من فکر میکردم داری به من فکر میکنی. 😏
ات برگشت و با اخم نگاهش کرد.
— اعتمادبهنفست زیادیه!
— تقصیر توئه.
— من؟! 😳
جونگکوک یک قدم نزدیکتر شد.
— آره... هر بار نگام میکنی، بیشتر مطمئن میشم.
ات خواست جوابش رو بده که ناگهان صدای جیمین از راهرو بلند شد:
— بچههاااا! شام آمادست!
جونگکوک چشمهاشو بست و زیر لب گفت:
— این بشر دقیقاً کی قراره زمانبندی یاد بگیره؟! 😑
ات خندهاش گرفت.
— برو آقای مافیا، شام سرد میشه! 😂
جونگکوک قبل از اینکه بره، خم شد و آروم کنار گوشش گفت:
— این بحثمون هنوز تموم نشده... خانوم طراح. 😉
ات گونههاش سرخ شد.
— اَه! برو دیگه! 😳😂
وقتی وارد سالن شدند، بقیه اعضا دور میز نشسته بودند.
تهیونگ با دیدن صورت سرخ ات ابرو بالا انداخت.
— اووووه... چرا صورتت قرمزه؟ 🤨
ات سریع نشست.
— گرمه! 😐
نامجون به پنجره نگاه کرد.
— وسط بارون؟ هوا سرده که...
جین قاشقش رو بالا گرفت و گفت:
— من یه نظری دارم... 😏
جونگکوک:
— نگو.
جین:
— این دوتا بالاخره عاشق هم شدن! 😂
ات و جونگکوک همزمان:
— چیییی؟! 😳
کل میز منفجر شد از خنده.
اما درست در همان لحظه...
صدای شکستن شیشه از طبقه بالا آمد.
همه ساکت شدند.
لبخند از روی صورت جونگکوک محو شد.
دستش آرام به سمت اسلحهاش رفت.
ات زیر لب گفت:
— جونگکوک... چی شده؟
او نگاهش را به سمت پلهها دوخت.
— همه اینجا بمونن.
بعد با صدایی سرد ادامه داد:
— یکی وارد عمارت شده.
ات قلبش فرو ریخت...
چون روی پلهها، یک پاکت سیاه افتاده بود.
و روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
«وارث واقعی هنوز زنده است.» 🖤
- ۶۵
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط