{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتم کتابخونه، گفتم :ببخشید از سعدی چی دارین؟

رفتم کتابخونه، گفتم :ببخشید از سعدی چی دارین؟
میگه :کتابشو میخوای؟
گفتم پ نه پ انگشتری, لباسی, کفشی اگه مونده میخوام
دیدگاه ها (۳)

مادر :پسرم بیا اسفناج بخور، آهن داره... پسر :مامان جون الآن ...

چند تا مورد هست میگم قشنگ با حس بهش فکر کنین ۱ - ناخون کشیدن...

چندتا عمه ی پیر داشتم همیشه توی عروسی ها میومدن میزدن تو پهل...

تو خیابون از یه دختره خوشم اومد رفتم می گم ببخشید خانوم می ت...

رومان عشق مافیا پارت 15 از زبان ا/تیکم که فکر کردم دیدم چیزی...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:77-بزار توضیح بدم بهت!+چه توض...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

پارت ۱۴۶ * عجب گیری کردم * کیان : من هر جوری که دلم بخواد با...

『روانی عاشق』𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟓𝟎~وای نه شما کجا بودین سه ساعت داشتیم دنبا...

رمان تو خود منی

#اونـ_مالـ_منهـ𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟑... :از ته فاصله بگیر این فقط یه هشدار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط