(#قرمز_ممنوع ❤️
(#قرمز_ممنوع ❤️
#part¹¹
﴿ویو ات﴾
وقتی چشمهایم را باز کردم، همهجا تار بود.
سرم بهشدت درد میکرد.
دستهایم از پشت به صندلی بسته شده بود.
چند بار تلاش کردم خودم را آزاد کنم، اما طناب محکمتر از آن بود که باز شود.
آرام زیر لب گفتم:
ات: من کجام...؟
صدای کفشهای پاشنهبلند در فضا پیچید.
تق...
تق...
تق...
درِ فلزی باز شد.
زنی با کت مشکی و عینک آفتابی وارد اتاق شد.
چند نفر هم پشت سرش ایستادند.
او آرام عینکش را برداشت.
لبخندی سرد روی لبهایش نشست.
زن: بالاخره بیدار شدی.
اخم کردم.
ات: تو کی هستی؟
زن بدون اینکه جواب بدهد، صندلی روبهرویم نشست.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد گفت:
زن: اسم من برات مهم نیست...
فعلاً.
ات: چرا منو دزدیدی؟
زن لبخندش محو شد.
زن: چون تو نباید وارد اون مدرسه میشدی.
ات: منظورت چیه؟
زن: از روزی که وارد اون مدرسه شدی...
همهچیز به هم ریخته.
با عصبانیت گفتم:
ات: من هیچی از حرفات نمیفهمم!
زن از جایش بلند شد.
به آرامی دستش را روی شانهام گذاشت.
زن: فک نکنم برات مهم باشه
در همان لحظه، یکی از افرادش با عجله وارد اتاق شد.
مرد: خانم...
آدمهای تهیونگ دارن همهجا رو میگردن.
زن بدون ذرهای نگرانی خندید.
زن: انتظارش رو داشتم.
بعد رو به مرد گفت:
زن: ماشینها رو آماده کنید.
قبل از غروب از اینجا میریم.
مرد سریع از اتاق خارج شد.
...
﴿ویو تهیونگ﴾
عمارت قدیمی کنار مدرسه به پایگاه جستوجو تبدیل شده بود.
چند نفر از افراد تهیونگ پشت میز بزرگی ایستاده بودند.
روی صفحهی مانیتور، تصاویر دوربینهای مداربسته پخش میشد.
جین با دقت فیلمها را جلو برد.
ناگهان تصویر متوقف شد.
ون مشکی.
جونگکوک جلو آمد.
جونگکوک: شماره پلاکش معلوم نیست...
جین با ناراحتی مشتش را روی میز کوبید.
جین: عمداً پوشوندنش.
تهیونگ از اول جلسه حتی یک کلمه هم نگفته بود.
فقط به تصویر ون خیره شده بود.
چند ثانیه بعد آرام گفت:
تهیونگ: دوباره پخشش کن.
فیلم از اول پخش شد.
این بار جونگکوک چیزی را دید.
چشمهایش ریز شد.
جونگکوک: صبر کن...
فیلم را نگه داشت.
با انگشت به گوشهی تصویر اشاره کرد.
کنار ون...
روی دیوار...
علامت کوچکی با اسپری مشکی کشیده شده بود.
تهیونگ همان لحظه آن علامت را شناخت.
برای اولین بار رنگ از چهرهاش پرید.
جین: تهیونگ...
این علامت...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از صفحه بردارد، زیر لب گفت:
تهیونگ:خودشه.....)
#part¹¹
﴿ویو ات﴾
وقتی چشمهایم را باز کردم، همهجا تار بود.
سرم بهشدت درد میکرد.
دستهایم از پشت به صندلی بسته شده بود.
چند بار تلاش کردم خودم را آزاد کنم، اما طناب محکمتر از آن بود که باز شود.
آرام زیر لب گفتم:
ات: من کجام...؟
صدای کفشهای پاشنهبلند در فضا پیچید.
تق...
تق...
تق...
درِ فلزی باز شد.
زنی با کت مشکی و عینک آفتابی وارد اتاق شد.
چند نفر هم پشت سرش ایستادند.
او آرام عینکش را برداشت.
لبخندی سرد روی لبهایش نشست.
زن: بالاخره بیدار شدی.
اخم کردم.
ات: تو کی هستی؟
زن بدون اینکه جواب بدهد، صندلی روبهرویم نشست.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد گفت:
زن: اسم من برات مهم نیست...
فعلاً.
ات: چرا منو دزدیدی؟
زن لبخندش محو شد.
زن: چون تو نباید وارد اون مدرسه میشدی.
ات: منظورت چیه؟
زن: از روزی که وارد اون مدرسه شدی...
همهچیز به هم ریخته.
با عصبانیت گفتم:
ات: من هیچی از حرفات نمیفهمم!
زن از جایش بلند شد.
به آرامی دستش را روی شانهام گذاشت.
زن: فک نکنم برات مهم باشه
در همان لحظه، یکی از افرادش با عجله وارد اتاق شد.
مرد: خانم...
آدمهای تهیونگ دارن همهجا رو میگردن.
زن بدون ذرهای نگرانی خندید.
زن: انتظارش رو داشتم.
بعد رو به مرد گفت:
زن: ماشینها رو آماده کنید.
قبل از غروب از اینجا میریم.
مرد سریع از اتاق خارج شد.
...
﴿ویو تهیونگ﴾
عمارت قدیمی کنار مدرسه به پایگاه جستوجو تبدیل شده بود.
چند نفر از افراد تهیونگ پشت میز بزرگی ایستاده بودند.
روی صفحهی مانیتور، تصاویر دوربینهای مداربسته پخش میشد.
جین با دقت فیلمها را جلو برد.
ناگهان تصویر متوقف شد.
ون مشکی.
جونگکوک جلو آمد.
جونگکوک: شماره پلاکش معلوم نیست...
جین با ناراحتی مشتش را روی میز کوبید.
جین: عمداً پوشوندنش.
تهیونگ از اول جلسه حتی یک کلمه هم نگفته بود.
فقط به تصویر ون خیره شده بود.
چند ثانیه بعد آرام گفت:
تهیونگ: دوباره پخشش کن.
فیلم از اول پخش شد.
این بار جونگکوک چیزی را دید.
چشمهایش ریز شد.
جونگکوک: صبر کن...
فیلم را نگه داشت.
با انگشت به گوشهی تصویر اشاره کرد.
کنار ون...
روی دیوار...
علامت کوچکی با اسپری مشکی کشیده شده بود.
تهیونگ همان لحظه آن علامت را شناخت.
برای اولین بار رنگ از چهرهاش پرید.
جین: تهیونگ...
این علامت...
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از صفحه بردارد، زیر لب گفت:
تهیونگ:خودشه.....)
- ۹۷
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط