(#قرمز_ممنوع ❤️
(#قرمز_ممنوع ❤️
#part¹²
﴿ویو ات﴾
صدای بسته شدن در فلزی دوباره در اتاق پیچید.
سکوت سنگینی حاکم شد.
دستهایم هنوز بسته بود و طناب روی مچهایم رد انداخته بود.
با تمام توان سعی کردم خودم را آزاد کنم.
بیفایده بود.
چند دقیقه بعد در دوباره باز شد.
همان زن وارد شد.
این بار بدون عینک.
با لیوان قهوهای در دست.
کنارم ایستاد.
زن: هنوز هم قصد فرار داری؟
با عصبانیت نگاهش کردم.
ات: معلومه که دارم.
لبخند کوتاهی زد.
زن: شجاعی...
همین باعث دردسرته.
ات: تو از من چی میخوای؟
زن چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
زن: تو هدف من نیستی.
اخم کردم.
ات: پس چرا من اینجام؟
زن نگاهش را به پنجرهی کوچک اتاق دوخت.
زن: چون تهیونگ همیشه چیزی رو که براش مهم باشه، نجات میده.
و من...
میخواستم مطمئن بشم این بار هم همین کارو میکنه.
حرفش را نفهمیدم.
ات: من هیچ نسبتی با تهیونگ ندارم.
زن فقط لبخند زد.
زن: خودش هم هنوز اینو باور کرده...
...
﴿ویو تهیونگ﴾
هوای بیرون رو به تاریکی میرفت.
تهیونگ کنار ماشین مشکیاش ایستاده بود.
جین با عجله نزدیک شد.
جین: یکی از بچهها رد ون رو پیدا کرده.
تهیونگ سریع برگشت.
تهیونگ: کجا؟
جین: یه انبار قدیمی نزدیک بندر.
جونگکوک همان لحظه سوار ماشین شد.
جونگکوک: معطل نکنیم.
سه ماشین با سرعت از محوطهی مدرسه خارج شدند.
...
ده دقیقه بعد...
جلوی انبار متروکه توقف کردند.
همهجا تاریک بود.
تنها صدای باد بین سولهها میپیچید.
تهیونگ آرام اسلحهاش را از داخل داشبورد برداشت.
جین هم آماده شد.
جونگکوک اطراف را زیر نظر گرفت.
جونگکوک: زیادی ساکته...
تهیونگ بدون حرف به سمت در انبار رفت.
با یک ضربه، در فلزی باز شد.
همه با احتیاط وارد شدند.
داخل...
کاملاً خالی بود.
طنابهای بریده روی زمین افتاده بود.
یک صندلی واژگون.
و...
روی دیوار، با رنگ قرمز، فقط یک جمله نوشته شده بود.
«برای نجاتش دیر رسیدی...»
تهیونگ چند ثانیه بیحرکت ماند.
مشتش را گره کرد.
در همان لحظه...
صدای زنگ تلفنش بلند شد.
شماره ناشناس.
تماس را وصل کرد.
صدای همان زن از پشت خط شنیده شد.
زن: دنبال من نگرد، تهیونگ...
این تازه شروع بازیه.
و قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگوید...
تماس قطع شد.
)
#part¹²
﴿ویو ات﴾
صدای بسته شدن در فلزی دوباره در اتاق پیچید.
سکوت سنگینی حاکم شد.
دستهایم هنوز بسته بود و طناب روی مچهایم رد انداخته بود.
با تمام توان سعی کردم خودم را آزاد کنم.
بیفایده بود.
چند دقیقه بعد در دوباره باز شد.
همان زن وارد شد.
این بار بدون عینک.
با لیوان قهوهای در دست.
کنارم ایستاد.
زن: هنوز هم قصد فرار داری؟
با عصبانیت نگاهش کردم.
ات: معلومه که دارم.
لبخند کوتاهی زد.
زن: شجاعی...
همین باعث دردسرته.
ات: تو از من چی میخوای؟
زن چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
زن: تو هدف من نیستی.
اخم کردم.
ات: پس چرا من اینجام؟
زن نگاهش را به پنجرهی کوچک اتاق دوخت.
زن: چون تهیونگ همیشه چیزی رو که براش مهم باشه، نجات میده.
و من...
میخواستم مطمئن بشم این بار هم همین کارو میکنه.
حرفش را نفهمیدم.
ات: من هیچ نسبتی با تهیونگ ندارم.
زن فقط لبخند زد.
زن: خودش هم هنوز اینو باور کرده...
...
﴿ویو تهیونگ﴾
هوای بیرون رو به تاریکی میرفت.
تهیونگ کنار ماشین مشکیاش ایستاده بود.
جین با عجله نزدیک شد.
جین: یکی از بچهها رد ون رو پیدا کرده.
تهیونگ سریع برگشت.
تهیونگ: کجا؟
جین: یه انبار قدیمی نزدیک بندر.
جونگکوک همان لحظه سوار ماشین شد.
جونگکوک: معطل نکنیم.
سه ماشین با سرعت از محوطهی مدرسه خارج شدند.
...
ده دقیقه بعد...
جلوی انبار متروکه توقف کردند.
همهجا تاریک بود.
تنها صدای باد بین سولهها میپیچید.
تهیونگ آرام اسلحهاش را از داخل داشبورد برداشت.
جین هم آماده شد.
جونگکوک اطراف را زیر نظر گرفت.
جونگکوک: زیادی ساکته...
تهیونگ بدون حرف به سمت در انبار رفت.
با یک ضربه، در فلزی باز شد.
همه با احتیاط وارد شدند.
داخل...
کاملاً خالی بود.
طنابهای بریده روی زمین افتاده بود.
یک صندلی واژگون.
و...
روی دیوار، با رنگ قرمز، فقط یک جمله نوشته شده بود.
«برای نجاتش دیر رسیدی...»
تهیونگ چند ثانیه بیحرکت ماند.
مشتش را گره کرد.
در همان لحظه...
صدای زنگ تلفنش بلند شد.
شماره ناشناس.
تماس را وصل کرد.
صدای همان زن از پشت خط شنیده شد.
زن: دنبال من نگرد، تهیونگ...
این تازه شروع بازیه.
و قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگوید...
تماس قطع شد.
)
- ۲۸۷
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط