{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نم نم باران شعاع ِچشم تارم را گرفت

نم نم باران شعاع ِچشم تارم را گرفت
چشم وا کردم، غمت دارو ندارم را گرفت

اشکهای بی قرارم رود ِشورِغصه شد
سیل غم آمد همه ایل و تبارم را گرفت

هر چه کردم تا فراموشت کنم اما نشد
خاطرات هرشبت صبر و قرارم را گرفت

آمدم گرمای اغوش تو آرامم کند
سردی ِلبخندهایت ، روزگارم را گرفت

خواستم باتو بِرویَم بازهم مانند گل
فصل زرد رفتنت شوقِ بهارم را گرفت

معتبر بودم به یُمنِ این غرور شیشه ای
سنگ ِ سنگینِ نگاهت اعتبارم را گرفت
دیدگاه ها (۶)

نم نم باران شعاع ِچشم تارم را گرفت چشم وا کردم، غمت دارو ندا...

نم نم باران شعاع ِچشم تارم را گرفت چشم وا کردم، غمت دارو ند...

نم نم باران شعاع ِچشـــــم تارم را گرفت چشم وا کردم، غمت دار...

#نم نم باران شعاع ِچشم تارم را گرفتچشم وا کردم، غمت دارو ندا...

آمدم گرمای آغوش تو آرامم کند سردی ِلبخندهایت ، روزگارم را گر...

بابک@

نم نم باران شعاع چَشم تارم را گرفت چَشم وا کردم غمت دارو ندا...

برگ ریزانم ؛ بهارم را به یغما برده اند بادها صبر و قرارم را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط