چند پارتی
چند پارتی.....8
NEME : پیچ و خم در وینستون
G _=
کمی مکث کرد ، دستش را در جیب کتش برد و به آرامی پاکت 20 تایی سیگار وینستون اش را در آورد ، آن را با فندکی قدیمی که هدیه جین به او بود روشن کرد ، هیچ دلیلی نداشت که چرا آن فندک را هنوز نگه داشته....در واقع به گفته خودش «فقط به دردش میخورد و حوصله خریدن فندک جدید نداشت»
اما خودش هم میدانست واقعیت چیز دیگریست.
بعد از چند پُک به راهش ادامه داد ، همانطور که دود در اطرافش بخش میشد ذهنش هم آلوده تر شد.
هنوز دو دل بود ، تکرار یک ماجرای ترسناک با پسر عمویش فین آن هم با جین که به خودش قول داده بود دیگر او را نبیند سخت تر از واقعیت برایش به نظر میرسید.
از چندین خیابان با نام و نشانی های مختلف گذشت ، زمان طولانی سپری شد اما او نمی دانست.
زندگی برایش ماننده یک چرخه تکرار شده بوده که بی هیچ دلیلی آن را ادامه میداد؛ بعد از مدتی طولانی به ساختمانی قدیمی اما تمیز رسید که ساکنان زیادی نداشت و به بلندی برج های دیگر نبود....اما سخت و محکم تر از همه درست مانند خودش ، در پوسیده و در این حال تمیز را با کلیدی همچون خود در باز کرد و وارد شد ورودی تاریک و ساکت بود ، سکوت نه از روی آرامش بلکه از روی درد و خستکی بر زمان و مکان ساکن شده بود....
ناگهان خود به خود ایستاد و بعد از مدتی کوتاه راهش را به سمت راه پله کج کرد ، معلوم بود که انگار از چرخه حوصله سر برش بدون اینکه خودش متوجه شود خسته شدست. نیاز به کمی تغيير داشت....به دلیل نا معلومی از راه پله ها رفت ، انگار میخواست از زندگی یک رنگش فرار کند ، به در خانه اش در طبقه 3 رسید در چهارم ظلع شرقی ساختمان ؛ کلید را در در انداخت و آن را باز کرد.
ادامه دارد....
RINKA_FOJISAWA _-_H...R
خوشحال میشم نظرتو بدونم!!
سایونارا!
NEME : پیچ و خم در وینستون
G _=
کمی مکث کرد ، دستش را در جیب کتش برد و به آرامی پاکت 20 تایی سیگار وینستون اش را در آورد ، آن را با فندکی قدیمی که هدیه جین به او بود روشن کرد ، هیچ دلیلی نداشت که چرا آن فندک را هنوز نگه داشته....در واقع به گفته خودش «فقط به دردش میخورد و حوصله خریدن فندک جدید نداشت»
اما خودش هم میدانست واقعیت چیز دیگریست.
بعد از چند پُک به راهش ادامه داد ، همانطور که دود در اطرافش بخش میشد ذهنش هم آلوده تر شد.
هنوز دو دل بود ، تکرار یک ماجرای ترسناک با پسر عمویش فین آن هم با جین که به خودش قول داده بود دیگر او را نبیند سخت تر از واقعیت برایش به نظر میرسید.
از چندین خیابان با نام و نشانی های مختلف گذشت ، زمان طولانی سپری شد اما او نمی دانست.
زندگی برایش ماننده یک چرخه تکرار شده بوده که بی هیچ دلیلی آن را ادامه میداد؛ بعد از مدتی طولانی به ساختمانی قدیمی اما تمیز رسید که ساکنان زیادی نداشت و به بلندی برج های دیگر نبود....اما سخت و محکم تر از همه درست مانند خودش ، در پوسیده و در این حال تمیز را با کلیدی همچون خود در باز کرد و وارد شد ورودی تاریک و ساکت بود ، سکوت نه از روی آرامش بلکه از روی درد و خستکی بر زمان و مکان ساکن شده بود....
ناگهان خود به خود ایستاد و بعد از مدتی کوتاه راهش را به سمت راه پله کج کرد ، معلوم بود که انگار از چرخه حوصله سر برش بدون اینکه خودش متوجه شود خسته شدست. نیاز به کمی تغيير داشت....به دلیل نا معلومی از راه پله ها رفت ، انگار میخواست از زندگی یک رنگش فرار کند ، به در خانه اش در طبقه 3 رسید در چهارم ظلع شرقی ساختمان ؛ کلید را در در انداخت و آن را باز کرد.
ادامه دارد....
RINKA_FOJISAWA _-_H...R
خوشحال میشم نظرتو بدونم!!
سایونارا!
- ۱.۲k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط