وارد محله شد ....
وارد محله شد ....
ديد هم بازي هاي محله اش گوشه از کوچه جمع هستند ....
آروم نزديک شد کنار بچه ها ....
رسول نگاهي بهش کرد ...
بلند گفت : بچه ها اميد هم اومد ...
بچه ها کنار ايستادن ....
اميد نگاهي کرد به جاي که بچه ها جمع شده بودن ...
دخترکي نشته بود زمين با موهاي بلند طلايي اش ...
بهروز رو ديد روبه روي دختر عروسک به دست مسخره ميکنه ...
تا بهروز ، اميد رو ديد با صداي بلند خنديد گفت کجاي اميد بيا اين بچه لوس رو ادب کنيم ...
صداي گريه دخترک بلند شد ...
بچه ها همگي زدن زير خنده ....
اميد رفت کنار بهروز ايستاد ، نگاهش به دخترک افتاد ...
بعد عروسک رو از بهروز گرفت ....
داد به دخترک ....
دخترک عروسکش رو محکم بغل کرد اشکاش رو پاک کرد ....
خواست بلند شه بهروز بهش حمله کرد تا دوباره عروسک رو بگير ....
يک لحظه ديد ، اميد جلو دخترک ايستاد و يک مشت زد به بهروز ....
بهروز از مشت اميد گيج بود ، داد زد چرا ميزني ...
اميد چشماش پر شد ...
داد زد ....
اون خواهرمه ....
بهروز خنديد ...
گفت ديونه تو که خواهر نداري ...
اميد گفت ....
اون يه بار بهم گفته .... داداش ....
....N
ديد هم بازي هاي محله اش گوشه از کوچه جمع هستند ....
آروم نزديک شد کنار بچه ها ....
رسول نگاهي بهش کرد ...
بلند گفت : بچه ها اميد هم اومد ...
بچه ها کنار ايستادن ....
اميد نگاهي کرد به جاي که بچه ها جمع شده بودن ...
دخترکي نشته بود زمين با موهاي بلند طلايي اش ...
بهروز رو ديد روبه روي دختر عروسک به دست مسخره ميکنه ...
تا بهروز ، اميد رو ديد با صداي بلند خنديد گفت کجاي اميد بيا اين بچه لوس رو ادب کنيم ...
صداي گريه دخترک بلند شد ...
بچه ها همگي زدن زير خنده ....
اميد رفت کنار بهروز ايستاد ، نگاهش به دخترک افتاد ...
بعد عروسک رو از بهروز گرفت ....
داد به دخترک ....
دخترک عروسکش رو محکم بغل کرد اشکاش رو پاک کرد ....
خواست بلند شه بهروز بهش حمله کرد تا دوباره عروسک رو بگير ....
يک لحظه ديد ، اميد جلو دخترک ايستاد و يک مشت زد به بهروز ....
بهروز از مشت اميد گيج بود ، داد زد چرا ميزني ...
اميد چشماش پر شد ...
داد زد ....
اون خواهرمه ....
بهروز خنديد ...
گفت ديونه تو که خواهر نداري ...
اميد گفت ....
اون يه بار بهم گفته .... داداش ....
....N
- ۱.۵k
- ۰۷ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط