فصل دوم رمان گرفتار تو پارت اول
رمان: گرفتار تو (فصل دوم)
پارت اول: خبری که دنیای اونجین رو روشن کرد
عمارتِ سرد و بیروح، مثل همیشه غرق در سکوت بود. جونگکوک پشت میزِ کارش نشسته بود و با قیافهای خسته به پروندههای بیپایان خیره شده بود. انگار تمامِ رنگهای دنیا براش خاکستری شده بود. درِ اتاق ناگهان باز شد. وو منشی، با چهرهای که میشد توش هیجان و ترس رو همزمان دید، وارد شد.
وو منشی با صدایی که سعی میکرد کنترلش کنه، گفت: «رئیس… یه چیزی پیدا کردم. باورکردنی نیست.»
جونگکوک اصلاً سرش رو بالا نیاورد: «وو، الان وقتش نیست.»
«اما رئیس! دربارهی تهیونگئه… اون زندهست! من امروز توی مرکز شهر دیدمش. اون زنده و سالمه!»
قلبِ جونگکوک انگار برای لحظهای ایستاد. قلم از دستش افتاد و روی فرشِ گرونقیمتِ اتاق غلت خورد. همون لحظه، اونجین که داشت از کنارِ اتاق رد میشد و کنجکاویِ بچهگانهاش باعث شده بود گوش وایسه، در رو کامل باز کرد.چشماش از تعجب و خوشحالی برق میزد. موهای مرتبش کمی بهم ریخته بود و با همون ظاهرِ بچهگانهاش، با صدای بلند و لرزون گفت:
«تهیونگ؟ واقعاً؟ اون برگشته؟»
جونگکوک به اونجین نگاه کرد. اون دختر کوچولو که بعد از رفتنِ تهیونگ، تنها یادگارِ روزهای خوبِ گذشته بود، حالا با چشمهای پر از امید بهش نگاه میکرد. جونگکوک نتونست جلوی لبخندِ تلخش رو بگیره. همونجا بود که جونگکوک تصمیم گرفت: «باید پیداش کنم… حتی اگه لازم باشه تمامِ شهر رو زیر و رو کنم.»
(پایان پارت اول)
پارت اول: خبری که دنیای اونجین رو روشن کرد
عمارتِ سرد و بیروح، مثل همیشه غرق در سکوت بود. جونگکوک پشت میزِ کارش نشسته بود و با قیافهای خسته به پروندههای بیپایان خیره شده بود. انگار تمامِ رنگهای دنیا براش خاکستری شده بود. درِ اتاق ناگهان باز شد. وو منشی، با چهرهای که میشد توش هیجان و ترس رو همزمان دید، وارد شد.
وو منشی با صدایی که سعی میکرد کنترلش کنه، گفت: «رئیس… یه چیزی پیدا کردم. باورکردنی نیست.»
جونگکوک اصلاً سرش رو بالا نیاورد: «وو، الان وقتش نیست.»
«اما رئیس! دربارهی تهیونگئه… اون زندهست! من امروز توی مرکز شهر دیدمش. اون زنده و سالمه!»
قلبِ جونگکوک انگار برای لحظهای ایستاد. قلم از دستش افتاد و روی فرشِ گرونقیمتِ اتاق غلت خورد. همون لحظه، اونجین که داشت از کنارِ اتاق رد میشد و کنجکاویِ بچهگانهاش باعث شده بود گوش وایسه، در رو کامل باز کرد.چشماش از تعجب و خوشحالی برق میزد. موهای مرتبش کمی بهم ریخته بود و با همون ظاهرِ بچهگانهاش، با صدای بلند و لرزون گفت:
«تهیونگ؟ واقعاً؟ اون برگشته؟»
جونگکوک به اونجین نگاه کرد. اون دختر کوچولو که بعد از رفتنِ تهیونگ، تنها یادگارِ روزهای خوبِ گذشته بود، حالا با چشمهای پر از امید بهش نگاه میکرد. جونگکوک نتونست جلوی لبخندِ تلخش رو بگیره. همونجا بود که جونگکوک تصمیم گرفت: «باید پیداش کنم… حتی اگه لازم باشه تمامِ شهر رو زیر و رو کنم.»
(پایان پارت اول)
- ۳۴۶
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط