Stirring Ashes
تکاپوی خاکستر: پارت 8
ویو جونگکوک:
غرق در شکار کردن و هدف قرار دادن اون آهو بودم که یه نفر با صدای به شدت زیبایی داد زد
- هوییییییییی چیکار آهو دارییی
تعجب کردم و سرمو چرخوندم
ناگهان چشمام به دختری کوچولو و ریزه میزه افتاد که زیباییش قابل توصیف نبود.
موهای مشکی پرکلاغی پریشون و بلند، چشماش اون چشماش، انگار کل رنگها رو تو خودش جا داده بود...
بینی قلمی
لبای قلوهای و به شدت خواستنی
غرق تماشاش شدم که یهو یه سنگ برداشت و به سرم زد
اون سنگ به حدی کوچولو و سبک بود که دلم خواست بخندم اما برای نزدیک شدن به اون دختر خودمو به بیهوشی زدم
خیلی بامزه بود، خیلی گوگولی و خواستنی، داد زد:
-خوبییییی؟ وایییی
نهههه
تو رو خدا نمیررر
خندم گرفته بود اما حفظ ظاهر کردم و از خدا خواسته از سرم هم خون اومد
با اون دستای ظریف و لطیفش پوستمو نوازش میکرد جوری که دیوونه میشدم
سریع یه تیکه از لباسشو پاره کرد و به سرم بست
خیلی جلوی خندمو گرفتم و عجیب بودددد
تازه فهمیده بودم من باید بازیگر تئاتر میشدم اینقدر که بازیگری من خوب بود( وایییی نمکدوننننن🤣)
( حال میکنین نویسنده چطوری خودشو تخریب میکنه😂)
بر خلاف انتظارم چند ساعت دووم آوردم و اون هم از ترس دستاش یخ زده بود...
گاهی چشمامو باز میکردم و با دقت نگاش میکردم و سریع میبستمشون
برام قابل درک نبود که چطور یه نفر میتونه اینقدر زیبا باشه
دیگه صبرم تموم شده بود...
اون غرق در افکارش بود و من آروم دستمو سمت صورتش بردم و با نوازش و لطافت صورتشو لمس کردم
که یهو داد زد
-چیکار میکنیییییی منحرفففففف عوضییییی
-گمشووووو روانییی دیوننههه
از واکنشش خندم گرفته بود ولی حفظ ظاهر کردم...
ویو جونگکوک:
غرق در شکار کردن و هدف قرار دادن اون آهو بودم که یه نفر با صدای به شدت زیبایی داد زد
- هوییییییییی چیکار آهو دارییی
تعجب کردم و سرمو چرخوندم
ناگهان چشمام به دختری کوچولو و ریزه میزه افتاد که زیباییش قابل توصیف نبود.
موهای مشکی پرکلاغی پریشون و بلند، چشماش اون چشماش، انگار کل رنگها رو تو خودش جا داده بود...
بینی قلمی
لبای قلوهای و به شدت خواستنی
غرق تماشاش شدم که یهو یه سنگ برداشت و به سرم زد
اون سنگ به حدی کوچولو و سبک بود که دلم خواست بخندم اما برای نزدیک شدن به اون دختر خودمو به بیهوشی زدم
خیلی بامزه بود، خیلی گوگولی و خواستنی، داد زد:
-خوبییییی؟ وایییی
نهههه
تو رو خدا نمیررر
خندم گرفته بود اما حفظ ظاهر کردم و از خدا خواسته از سرم هم خون اومد
با اون دستای ظریف و لطیفش پوستمو نوازش میکرد جوری که دیوونه میشدم
سریع یه تیکه از لباسشو پاره کرد و به سرم بست
خیلی جلوی خندمو گرفتم و عجیب بودددد
تازه فهمیده بودم من باید بازیگر تئاتر میشدم اینقدر که بازیگری من خوب بود( وایییی نمکدوننننن🤣)
( حال میکنین نویسنده چطوری خودشو تخریب میکنه😂)
بر خلاف انتظارم چند ساعت دووم آوردم و اون هم از ترس دستاش یخ زده بود...
گاهی چشمامو باز میکردم و با دقت نگاش میکردم و سریع میبستمشون
برام قابل درک نبود که چطور یه نفر میتونه اینقدر زیبا باشه
دیگه صبرم تموم شده بود...
اون غرق در افکارش بود و من آروم دستمو سمت صورتش بردم و با نوازش و لطافت صورتشو لمس کردم
که یهو داد زد
-چیکار میکنیییییی منحرفففففف عوضییییی
-گمشووووو روانییی دیوننههه
از واکنشش خندم گرفته بود ولی حفظ ظاهر کردم...
- ۱۸۶
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط