خلاصه در مورد دختری به نام پانیذ که پدر و مادرش به قتل م
خلاصه: در مورد دختری به نام پانیذ که پدر و مادرش به قتل میرسند. پانیذ به دنبال این اتفاق از همه خلافکار ها متنفر میشه و یه جورایی با پلیس همکاری میکنه. بدون هیچ نام و نشونی از خودش خلافکار ها رو لو میده. پانیذ میره که انتقامش رو از قاتلای پدر و مادرش بگیره . ببینید سرانجام این انتقام چجوری تموم میشه
مقدمه:
او تنها یک دختر است! با تمام دخترانگی هایش … با چشمان آبی نافذ… که هیچ کس راز چشمانش رو نخواهد دانست… چشمانش پرده ای ست… بین خودش و درونش… که داند چه بر سر درونش آمده؟! که به این روزش آورده؟! تنها خودش… و تنها خودش می داند… درونش… آنجاییست که نفرت فرمانروایی میکند… عطش انتقامی سخت در درونش.
نشان از درد او دارد… دردی که احساسش را… دخترانگی اش را… عشقش را… در هم پیچیده… و از شالوده تمام احساساتش… بنایی ساخته از جنس نفرت… و درست در لحظه پیروزی… عشق از درونش می جوشد… و آن جایی که عشق بر نفرت پیروز می گردد و فوران می کند… آن چشمان تشنه انتقام… دیگر دیده نمی شود… او احساس نفرت را… در پشت چشمان آبی اش مخفی می کند… درونش همچنان انتقام را می جوید… انتقامی به رنگ آبی چشمانش… او به دنبال آبی انتقام می گردد… نفرتش تسلیم می شود… فریاد عشق سر می دهد… و او می شود دختر…
آری… او تنها یک دختر ست… با چشمان آبی نافذ…!
یسنا- بروبچ، مگسا دوباره پیداشون شده!
عسل-درووووغ!
یسنا- دروغم کجا بود!؟
باران- دفعه پیش از دستمون در رفت.
عسل- این دفعه نمی ذاریم.
آیلین- آماده این بریم تو پرشون؟
عسل- بللله!
یسنا- چه جورم!
آیلین- پانیذ هستی؟
من- هستم.
باران- منم هستم.
من- ولی کار سخت میشه.
عسل- آره
آیلین- اونا ما رو شناختن.
باران- باهوش تر شدن.
من- باید تغییر شیوه بدیم.
عسل- اصلا یه سوال. مگه اینا رو نگرفتن؟
باران- نه بابا فرار کردن.
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d9%82%d8%a7%d9%85-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
مقدمه:
او تنها یک دختر است! با تمام دخترانگی هایش … با چشمان آبی نافذ… که هیچ کس راز چشمانش رو نخواهد دانست… چشمانش پرده ای ست… بین خودش و درونش… که داند چه بر سر درونش آمده؟! که به این روزش آورده؟! تنها خودش… و تنها خودش می داند… درونش… آنجاییست که نفرت فرمانروایی میکند… عطش انتقامی سخت در درونش.
نشان از درد او دارد… دردی که احساسش را… دخترانگی اش را… عشقش را… در هم پیچیده… و از شالوده تمام احساساتش… بنایی ساخته از جنس نفرت… و درست در لحظه پیروزی… عشق از درونش می جوشد… و آن جایی که عشق بر نفرت پیروز می گردد و فوران می کند… آن چشمان تشنه انتقام… دیگر دیده نمی شود… او احساس نفرت را… در پشت چشمان آبی اش مخفی می کند… درونش همچنان انتقام را می جوید… انتقامی به رنگ آبی چشمانش… او به دنبال آبی انتقام می گردد… نفرتش تسلیم می شود… فریاد عشق سر می دهد… و او می شود دختر…
آری… او تنها یک دختر ست… با چشمان آبی نافذ…!
یسنا- بروبچ، مگسا دوباره پیداشون شده!
عسل-درووووغ!
یسنا- دروغم کجا بود!؟
باران- دفعه پیش از دستمون در رفت.
عسل- این دفعه نمی ذاریم.
آیلین- آماده این بریم تو پرشون؟
عسل- بللله!
یسنا- چه جورم!
آیلین- پانیذ هستی؟
من- هستم.
باران- منم هستم.
من- ولی کار سخت میشه.
عسل- آره
آیلین- اونا ما رو شناختن.
باران- باهوش تر شدن.
من- باید تغییر شیوه بدیم.
عسل- اصلا یه سوال. مگه اینا رو نگرفتن؟
باران- نه بابا فرار کردن.
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d8%a8%db%8c-%d8%a7%d9%86%d8%aa%d9%82%d8%a7%d9%85-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۲.۵k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط