{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چمدانش را بر زمین نهاد و شال پیچیده دور گردنش را اندکی

چمدانش را بر زمین نهاد و شالِ پیچیده دوِر گردنش را اندکی آزاد کرد . دستش را مشت نمود و نگاهی به درِ پیِش رو انداخت ، آرام ، متفکر و بی حرکت . رنگش پوسته پوسته شده و آثار گذر زمان بر آن مشهود بود . به اطراف چشم چرخاند و همه چیز را به دقت زیر نظر گرفت ، سپس به آرامی جلو رفت ، زنگِ در را فشرد و کمی بعد صدایی بلند شد : – کیه ؟! صدایِ مرد خشک بود و سرد
دانلود رمان زمهریر هور نودهشتیا

منم . باز کن ! لحظاتی بعد دِر فلزی با صدای بدی گشوده شد. پوزخندی زد : – یه روغن میزدی بد نبود ، کِل شهر خبردار شدن ! مردی که در را گشوده بود ، با پشتِ دست عرق از پیشانی گرفت و پوفی کشید : – بیا تو ، اوضاع داخل رو ببین ، میفهمی چرا وقِت روغن زدن به در رو نداشتم ! به آرامی از لای در گذشت ؛ قد و قامت بلندش در پالتوِی سیاهی که تا رویِ زانویش کشیده میشد ، فرو رفته بود . همانطور که به خانه ی قدیمی و حیاِط پر از برگ و آشغال خیره بود
، به آرامی گفت : –

چمدون و سایلم بیرونه ، بیارشون تو . مردِ دوم ، مکثی کرد ؛ دلش می خواست مخالفتی کند یا چیزی بگوید اما . . ترجیح داد سکوت کند . بیرون رفت و کمی بعد هن و هن کنان بازگشت ، دو بار دیگر هم این کار را انجام داد و سپس در را بست و در تماِم این مدت مرِد پالتو پوش همانجا ایستاده و به خانه خیره بود . همانطور که با دست لباسش را می تکاند ، کناِر او ایستاد : – جاِی بدی نیست . ولی مرِد کناری اش قصدِ حرف زدن نداشت ،

نه تائیدش کرد و نه تکذیبش. ساختمان پیشِ رویش را با چشماِن خیره ، اش می سنجید ، خانه ای قدیمی و متروکه .کلنگی نبود اما بی شک برای اینکه تبدیل به مکانی برای زندگی شود هم کار بسیار داشت .
پنجره هایش چوبی و قدیمی بودند

و این نشان از قدمتش داشت ؛بعضی لنگه هایشان از لولا آویزان بودند و با هر بادی تکان می خوردند و صدای ناهنجاری تولید می کردند . شیشه ی بعضی دیگر شکسته بود و تصویرِ نامطلوبی ارائه می کرد . برگ های پائیزی سطِح حیاط را پوشانده بودند اما فقط آنها چهره ی حیاطِ بزرگ و دلباز را کثیف و بد منظره نمی کردند ؛ آشغال های زیادی اینجا و آن جا بر زمین ریخته بود . گوشه ای خرت و پرت های چوبی شکسته روی هم تلمبار شده و جایی دیگر ،
لباس های پاره.

مردِ پالتو پوش سری تکان داد : – جای بدی نیست . ولی کار زیاد داره . بالاخره رضایت داد لب بگشاید. مردِ کناری اش هم خوشحال از واکنشش، لبخند زد : – میدونستم خوشِت میاد ماکان . ماکان دوباره پوزخندش را تکرار داد :



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b2%d9%85%d9%87%d8%b1%db%8c%d8%b1-%d9%87%d9%88%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

کتاب ملت عشق در ترکیه بیش از ۵۰۰ بار به چاپ رسیده و توانسته ...

نام رمان:آخرین کیفرنویسنده:مژگان رضایی رادژانر: عاشقانهpdfتع...

انسان در تمام مراحل زندگیبا صبر واستقامت باید در راهدرست قدم...

خلاصه: در مورد دختری به نام پانیذ که پدر و مادرش به قتل میرس...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط