در روزگاران قدیم پیرمردى تنها در روستایى زندگى میکرد او ی
در روزگاران قدیم پیرمردى تنها در روستایى زندگى میکرد او یک دختر داشت که با شوهرش در شهر زندگى میکردند و دخترش او را در روستا تنها گذاشته و پی زندگی خودش رفته بود . پیرمردِ تنها هرروز صبح به جنگل میرفت و بعدازظهر به خانه برمیگشت، کسی نمیدانست که چرا پیرمرد هر روز به جنگل میرود. بعد از چند ماه، دیگر از پیرمرد خبرى نبود. پیرمرد مرده بود ولی کسی از مردن ِ او خبرى نداشت. اهالى روستا تصمیم گرفتند به خانه پیرمرد بروند تا از او خبرى بگیرند. هرچه در خانه او را زدند کسى در را باز نکرد مردم روستا نگران پیرمرد تنها بودند و رفتند تبر آوردند و در خانه را شکستند، وقتى وارد خانه شدند دیدند که خونه پیرمرد پر از گلهاى رنگارنگ و قشنگ است و پیرمرد کنارِ گلها مرده. پیرمرد این گلها را جمع کرده بود تا براى دخترش باغچه اى کوچک درست کند چون دخترش به او قول داده که اگر آرزویش را برآورده کند به پیشش بر میگردد. پیرمرد نتوانست آخرین گل را از جنگل بچیند و آرزوى دخترش را برآورده کند. چون نامزدِ دخترش خبر مرگ دخترش را براى پیرمرد آورده بود و از شدت ناراحتى زیاد قلب پیرمرد مى ایستد و از دنیا میرود...
- ۶۸۶
- ۲۵ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط