{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

افسانه‌ی گل صورتی

افسانه‌ی گل صورتی

پارت چهارم | خانه‌ای دور از قصر

سه روز از فرارشان گذشته بود.

وایولت و جانت، پس از ساعت‌ها پیاده‌روی، بالاخره به روستایی کوچک در نزدیکی جنگل رسیدند.

خانه‌ای چوبی با باغچه‌ای پر از گل‌های رنگارنگ...

همان‌جا، مادر جانت زندگی می‌کرد.

درِ خانه باز شد.

زن میانسال، همین که جانت را دید، با خوشحالی او را در آغوش گرفت.

ـ جانت! دخترم!

اما وقتی نگاهش به وایولت افتاد، با تعجب پرسید:

ـ این دختر خانم کیه؟

جانت با احترام گفت:

ـ مامان...

ایشون شاهزاده وایولتن.

اما لطفاً... این راز بین خودمون بمونه.

زن لحظه‌ای مات ماند.

بعد بدون اینکه چیزی بپرسد، دست وایولت را گرفت و با مهربانی گفت:

ـ اینجا کسی شاهزاده یا خدمتکار نیست.

هر دو دختر من هستین.

چشم‌های وایولت از اشک پر شد.

سال‌ها بود...

کسی این‌قدر ساده و صمیمی با او حرف نزده بود.


---

چند روز بعد...

وایولت کم‌کم به زندگی در روستا عادت کرده بود.

صبح‌ها به باغچه آب می‌داد.

برای مادر جانت غذا درست می‌کرد.

و عصرها کنار پنجره می‌نشست و پرنده‌ها را تماشا می‌کرد.

لبخندش...

کم‌کم واقعی‌تر می‌شد.


---

صبح یکی از روزها...

مادر جانت سبدی حصیری به دست دخترش داد.

ـ جانت، قارچ‌های خونه تموم شده.

اگه میشه با وایولت برین از جنگل چند تا جمع کنین.

جانت لبخند زد.

ـ چشم، مامان.

وایولت هم با ذوق سبد را برداشت.

ـ منم کمک می‌کنم.


---

جنگل...

نور خورشید از میان شاخه‌های بلند درختان عبور می‌کرد.

صدای پرنده‌ها همه‌جا شنیده می‌شد.

وایولت با خوشحالی خم شد و یکی از قارچ‌ها را داخل سبد گذاشت.

ـ جانت! نگاه کن! این یکی چقدر قشنگه!

جانت خندید.

ـ آروم‌تر، شاهزاده. هنوز کلی راه مونده.

وایولت با شیطنت گفت:

ـ اینجا دیگه شاهزاده نیستم.

همون وایولت کافیه.

دو دختر، بی‌خبر از خطر، میان درختان جلوتر رفتند...

اما چند متر آن‌طرف‌تر...

دو مرد ناشناس، پشت تنه‌ی درختی پنهان شده بودند.

یکی از آن‌ها پارچه‌ای را از جیبش بیرون آورد.

بوی گیاهان خواب‌آور در هوا پیچید.

مرد آهسته گفت:

ـ خودشه...

دستور این بود که دختر موصورتی رو زنده ببریم.

نفر دوم سری تکان داد.

ـ بدون سروصدا...

...

وایولت ناگهان احساس کرد سرش گیج می‌رود.

ـ جا... جانت...

جانت برگشت.

ـ وایولت؟

اما قبل از اینکه بتواند کاری کند...

دنیا مقابل چشمان هر دو تار شد.

سبد قارچ روی زمین افتاد.

قارچ‌ها روی علف‌ها پخش شدند.

و هر دو، آرام روی زمین بی‌هوش شدند...

بی‌خبر از اینکه چند کیلومتر آن‌طرف‌تر...

ولیعهد کشوری که سال‌ها دشمن سرزمینشان بود، با اسبش در همان مسیر پیش می‌آمد...

و این دیدار...

قرار بود سرنوشت دو پادشاهی را برای همیشه تغییر دهد.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

افسانه‌ی گل صورتیپارت سوم | خداحافظ، قصریک ماه بعد...روزها ی...

افسانه‌ی گل صورتیپارت دوم | سکوت یک شاهزادهصبح روز بعد...نور...

اسم رمان:افسانه‌ی گل صورتیپارت اول | دختری که هیچ‌کس نخواستب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط