ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته
ꜰɪᴋᴀ: #آینده_در_گذشته
ᴘᴀʀᴛ: 12
از زبان ات:
همه منتظر نگاهم میکردن حتی اون وزیر اخمو هم کنجکاو شده بود.
تهیونگ:«قراره چی نشونمون بدی؟»
لبخند زدم.
ات:«یه چیزی که ثابت کنه من واقعاً از آینده اومدم.»
وزیر با تمسخر گفت..
وزیر:«مطمئنم باز هم یکی از وسایل عجیبته.»
ات:«نه. این بار یه چیز بهتره.»
سریع گوشیم رو از توی کیفم بیرون آوردم و شروع کردم به گشتن بین عکسها.
خوشبختانه هنوز عکسهای موزه و حفاری داخلش بود چند ثانیه بعد عکس شمشیر رو پیدا کردم.
همون عکسی که قبل از چرخوندن شمشیر گرفته بودم گوشی رو جلوی تهیونگ گرفتم.
ات:«این رو ببین.»
تهیونگ با دقت به صفحه نگاه کرد چند ثانیه بعد اخم کرد.
تهیونگ:«این... همون شمشیره.»
ات:«درسته.»
بعد عکس بعدی رو باز کردم عکسی از محل حفاری.
ات:«اینجا جاییه که شمشیر رو پیدا کردم.»
وزیر با تعجب گفت..
وزیر:«این چه جور ساختمونیه؟»
ات:«ساختمون نیست. محل حفاریه.»
تهیونگ:«و این افراد؟»
ات:«همکارهای من.»
یکی از وزیرها جلو اومد.
وزیر:«اما این لباسها... عجیبن.»
ات:«چون متعلق به آیندهان.»
همه ساکت شدن من هم فرصت رو غنیمت شمردم.
ات:«حالا یه سوال.»
همه منتظر نگاهم کردن.
ات:«شما میدونین چند صد سال بعد گوگوریو سقوط میکنه؟»
به محض شنیدن این حرف، کل اتاق ساکت شد یکی از وزیرها با عصبانیت جلو اومد.
وزیر:«مراقب حرف زدنت باش!»
من سریع دستام رو بالا بردم.
ات:«من فقط حقیقت رو گفتم!»
تهیونگ با دقت نگاهم میکرد.
تهیونگ:«از کجا این رو میدونی؟»
ات:«چون توی آینده ما تاریخ شما رو مطالعه میکنیم.»
وزیر:«دروغه!»
ات:«پس چطوره که من اسم گوگوریو رو میدونستم؟»
هیچکس جوابی نداد تهیونگ چند لحظه ساکت موند بعد آروم گفت..
تهیونگ:«فعلاً در قصر میمونی.»
ات:«ها؟»
تهیونگ:«تا زمانی که مطمئن بشیم حقیقت چیه.»
وزیرها خواستن اعتراض کنن اما تهیونگ اجازه نداد.
تهیونگ:«این دستور منه.»
من با تعجب بهش نگاه کردم حداقل دیگه قرار نبود داخل اون خونه کوچیک زندانی بشم.
اما نمیدونستم موندن در قصر، قراره چه دردسرهایی برام درست کنه...
ادامه دارد ...:)
ᴘᴀʀᴛ: 12
از زبان ات:
همه منتظر نگاهم میکردن حتی اون وزیر اخمو هم کنجکاو شده بود.
تهیونگ:«قراره چی نشونمون بدی؟»
لبخند زدم.
ات:«یه چیزی که ثابت کنه من واقعاً از آینده اومدم.»
وزیر با تمسخر گفت..
وزیر:«مطمئنم باز هم یکی از وسایل عجیبته.»
ات:«نه. این بار یه چیز بهتره.»
سریع گوشیم رو از توی کیفم بیرون آوردم و شروع کردم به گشتن بین عکسها.
خوشبختانه هنوز عکسهای موزه و حفاری داخلش بود چند ثانیه بعد عکس شمشیر رو پیدا کردم.
همون عکسی که قبل از چرخوندن شمشیر گرفته بودم گوشی رو جلوی تهیونگ گرفتم.
ات:«این رو ببین.»
تهیونگ با دقت به صفحه نگاه کرد چند ثانیه بعد اخم کرد.
تهیونگ:«این... همون شمشیره.»
ات:«درسته.»
بعد عکس بعدی رو باز کردم عکسی از محل حفاری.
ات:«اینجا جاییه که شمشیر رو پیدا کردم.»
وزیر با تعجب گفت..
وزیر:«این چه جور ساختمونیه؟»
ات:«ساختمون نیست. محل حفاریه.»
تهیونگ:«و این افراد؟»
ات:«همکارهای من.»
یکی از وزیرها جلو اومد.
وزیر:«اما این لباسها... عجیبن.»
ات:«چون متعلق به آیندهان.»
همه ساکت شدن من هم فرصت رو غنیمت شمردم.
ات:«حالا یه سوال.»
همه منتظر نگاهم کردن.
ات:«شما میدونین چند صد سال بعد گوگوریو سقوط میکنه؟»
به محض شنیدن این حرف، کل اتاق ساکت شد یکی از وزیرها با عصبانیت جلو اومد.
وزیر:«مراقب حرف زدنت باش!»
من سریع دستام رو بالا بردم.
ات:«من فقط حقیقت رو گفتم!»
تهیونگ با دقت نگاهم میکرد.
تهیونگ:«از کجا این رو میدونی؟»
ات:«چون توی آینده ما تاریخ شما رو مطالعه میکنیم.»
وزیر:«دروغه!»
ات:«پس چطوره که من اسم گوگوریو رو میدونستم؟»
هیچکس جوابی نداد تهیونگ چند لحظه ساکت موند بعد آروم گفت..
تهیونگ:«فعلاً در قصر میمونی.»
ات:«ها؟»
تهیونگ:«تا زمانی که مطمئن بشیم حقیقت چیه.»
وزیرها خواستن اعتراض کنن اما تهیونگ اجازه نداد.
تهیونگ:«این دستور منه.»
من با تعجب بهش نگاه کردم حداقل دیگه قرار نبود داخل اون خونه کوچیک زندانی بشم.
اما نمیدونستم موندن در قصر، قراره چه دردسرهایی برام درست کنه...
ادامه دارد ...:)
- ۲۹۳
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط