{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صدایت میزنم ...

صدایت میزنم ...
پرستوها لال میشوند .
نگاهت میکنم ...
شب رنگش را به چشمان تو میبخشد .
دست هایت را
میگیرم ...
خورشید جلوی پاهای من زانو میزند .
در آغوشت آمدم ...
دیگر ادامه ی شعر یادم رفت...
دیدگاه ها (۱)

یه وقتایی،یه حرفایی،چنان آتیشت میزنه،که دوست داری فریاد بزنی...

کاش سرخپوستی بودم تا رد شاخه های شکسته را می گرفتم و تو را پ...

از قدرت و زیبایی جوانیت لذت ببر ، و یادت باشه قدر قدرت و زیب...

‫آنقدر برای دیدنت عجله کردم که هنوز، "دلم" بند کفش هایش را ن...

سلامممم به همگی چطورین؟امیدوارم همطون حالتون خوب باشه خیله خ...

Chapter Seven, Part ²⁰(نگاهی به چند شب قبل)‌چشماش شاهد رفتن ...

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ قرار ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط