Chapter Seven, Part ²⁰
Chapter Seven, Part ²⁰
(نگاهی به چند شب قبل)
چشماش شاهد رفتن رئیسش شد.
.. بالاخره میتونم جاتو بگیرم. اگه اون امپراطور به اندازه کافی شجاع باشه گیرت میندازه و منم میتونم به موقع فرار کنم. بعدش به راحتی چیزایی که خودم برات گیر آوردمو مال خودم میکنم و قدرتتم برای خودم میگیرم.
.
.
رئیس کثافتی که با قصد تهدید و آسیب وارد اتاق امپراطور شده بود رو پرتش کردن کنار زیردستش.
موقعی که زیردستش داشت فرار میکرد، فرمانده کانگ بعد از صحبتاش گفته بود که سربازا میتونن برگردن به سربازخونه. پس توی راهشون فراری رو دیدن و گرفتنش.
حالا جفتشون که به جای مغز، کاه تو جمجمه شون بود خونین و مالین روی زمین در حال خاک خوردن بودن.
× سرورم دستور چیه؟
_ دستور؟...
با حالت سرگرمی روی صورتش جلوی جفتشون به پایین اومد و به صورتای رقت انگیزشون نگاه کرد.
_ به نظر میاد به اندازه کافی کتک خوردن
دوباره دست روی زانو گذاشت و بلند شد و دستش رو سمت فرمانده گرفت تا شمشیرش رو کف دستش بزاره.
_ بدِ که قراره مامانت و رئیست تنها بشن، داستان غم انگیزی بود ولی... شخصیت اصلیه داستانی که تعریف کردی من نبودم، اشتباه گفتی... خودت بودی
بلافاصله با ترک آخرین حرف از دهنش شمشیرو به نوبت توی تن جفتشون فرو کرد و با چهره ای که انگار هیچ حسی رو در این لحظه تجربه نکرده بیرون کشید و عقب رفت.
_ نیازی نیست کسی از امشب چیزی بفهمه
با همین جمله دوباره به جای قبلیش برگشت تا حداقل ادامه ی شب رو بی خطر بگذرونه.
.
.
.
_ چی! بدون دستور من که هیچی حداقل یه اطلاع بهم میدادی!!
دست به یکی کرده بودن نزارن یه نفس راحت بکشه؟
° سرورم، شما امپراطورید درست، ولی در درجه اول پسر منید. اجازه نمیدم با بی احتیاطی و کم اهمیت جلوه دادن موضوعی به این مهمی جون خودتون رو به خطر بندازید! میتونید هر چقدر که میخواید من رو مجازات کنید ولی خواهش میکنم، امروز در جلسه آشنایی و صحبت با شمنی که میاد حضور پیدا کنید.
_ این چرندیات لازم نیست، من کاملا خوبم، اگر ادامه بد-
° اگر لازم باشه به جون خودم قسم میخورم که روی زانو ازتون التماس میکنم!
این جمله اونم از دهن ملکه ی مادر... مادرش... لال کننده بود.
° سر جونتون با هیچ کس شوخی ندارم. بگید با شلاق مجازاتم کنن، زندانیم کنید یا هرکاری که دوست دارید بکنید. فقط جلوی تلاشم از نجات دادنتون رو نگیرید... خواهش میکنم...
شنیدن این کلمات و حرفا با صدای مادرش لرزی بر تنش انداخت.
لرزی که وادارش میکرد به احساساتی شدن.
_ اگر همین الآن از روی زمین بلند شی، بهت گوش میدم
ملکه مادر سر به بالا گرفت و صورت پسرش که حالا فرقی کرده بود رو نگاه کرد. از روی زمین بلند شد و منتظر تایید و یا هر حرفی که نشان بر تایید کردن باشه بود.
_ وقتی که اومد به فرمانده کانگ بگو خبرم کنه
لبخندش که واقعا از سر شادیه عمیقش بود رو سعی کرد عقب نگه داره ولی موفقیت آمیز نبود. فقط با کلمه ای که از سر عشق مادرانه بود اتاق رو ترک کرد.
° ممنونم...
(نگاهی به چند شب قبل)
چشماش شاهد رفتن رئیسش شد.
.. بالاخره میتونم جاتو بگیرم. اگه اون امپراطور به اندازه کافی شجاع باشه گیرت میندازه و منم میتونم به موقع فرار کنم. بعدش به راحتی چیزایی که خودم برات گیر آوردمو مال خودم میکنم و قدرتتم برای خودم میگیرم.
.
.
رئیس کثافتی که با قصد تهدید و آسیب وارد اتاق امپراطور شده بود رو پرتش کردن کنار زیردستش.
موقعی که زیردستش داشت فرار میکرد، فرمانده کانگ بعد از صحبتاش گفته بود که سربازا میتونن برگردن به سربازخونه. پس توی راهشون فراری رو دیدن و گرفتنش.
حالا جفتشون که به جای مغز، کاه تو جمجمه شون بود خونین و مالین روی زمین در حال خاک خوردن بودن.
× سرورم دستور چیه؟
_ دستور؟...
با حالت سرگرمی روی صورتش جلوی جفتشون به پایین اومد و به صورتای رقت انگیزشون نگاه کرد.
_ به نظر میاد به اندازه کافی کتک خوردن
دوباره دست روی زانو گذاشت و بلند شد و دستش رو سمت فرمانده گرفت تا شمشیرش رو کف دستش بزاره.
_ بدِ که قراره مامانت و رئیست تنها بشن، داستان غم انگیزی بود ولی... شخصیت اصلیه داستانی که تعریف کردی من نبودم، اشتباه گفتی... خودت بودی
بلافاصله با ترک آخرین حرف از دهنش شمشیرو به نوبت توی تن جفتشون فرو کرد و با چهره ای که انگار هیچ حسی رو در این لحظه تجربه نکرده بیرون کشید و عقب رفت.
_ نیازی نیست کسی از امشب چیزی بفهمه
با همین جمله دوباره به جای قبلیش برگشت تا حداقل ادامه ی شب رو بی خطر بگذرونه.
.
.
.
_ چی! بدون دستور من که هیچی حداقل یه اطلاع بهم میدادی!!
دست به یکی کرده بودن نزارن یه نفس راحت بکشه؟
° سرورم، شما امپراطورید درست، ولی در درجه اول پسر منید. اجازه نمیدم با بی احتیاطی و کم اهمیت جلوه دادن موضوعی به این مهمی جون خودتون رو به خطر بندازید! میتونید هر چقدر که میخواید من رو مجازات کنید ولی خواهش میکنم، امروز در جلسه آشنایی و صحبت با شمنی که میاد حضور پیدا کنید.
_ این چرندیات لازم نیست، من کاملا خوبم، اگر ادامه بد-
° اگر لازم باشه به جون خودم قسم میخورم که روی زانو ازتون التماس میکنم!
این جمله اونم از دهن ملکه ی مادر... مادرش... لال کننده بود.
° سر جونتون با هیچ کس شوخی ندارم. بگید با شلاق مجازاتم کنن، زندانیم کنید یا هرکاری که دوست دارید بکنید. فقط جلوی تلاشم از نجات دادنتون رو نگیرید... خواهش میکنم...
شنیدن این کلمات و حرفا با صدای مادرش لرزی بر تنش انداخت.
لرزی که وادارش میکرد به احساساتی شدن.
_ اگر همین الآن از روی زمین بلند شی، بهت گوش میدم
ملکه مادر سر به بالا گرفت و صورت پسرش که حالا فرقی کرده بود رو نگاه کرد. از روی زمین بلند شد و منتظر تایید و یا هر حرفی که نشان بر تایید کردن باشه بود.
_ وقتی که اومد به فرمانده کانگ بگو خبرم کنه
لبخندش که واقعا از سر شادیه عمیقش بود رو سعی کرد عقب نگه داره ولی موفقیت آمیز نبود. فقط با کلمه ای که از سر عشق مادرانه بود اتاق رو ترک کرد.
° ممنونم...
- ۹۹۲
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط