Daddy Jimin and Nurse Zabel
Daddy Jimin and Nurse Zabel
Part ۹
تهیونگ با افتخار جلو آمد: «ببینید! بچه فهمید کی از همه خوشتیپتره! بیا پیش دایی تهیونگ...»
اما همین که تهیونگ سولگی را بغل کرد، بوی عجیبی در اتاق پیچید. نوزاد با لبخندی شیطنتآمیز و صدایی شبیه به «پووووف»، یکی از آن حرکتهای معروفش را انجام داد.
صورت تهیونگ از حالت خنده به وحشت تغییر کرد: «اوه... نه... نه... جیمین! این بچه... این بچه بمب شیمیایی زد به هودیِ لیمیتد ادیشنِ من!»
جین از خنده روی زمین پهن شد: «حقته! تا تو باشی وسط لحظات رمانتیک مردم فضولی نکنی!»
سویون که سعی میکرد خندهاش را کنترل کند، سولگی را از تهیونگ گرفت. «بسه دیگه! همه برید بیرون. جیمین، تو هم برو به تهیونگ کمک کن تا غش نکرده. من باید پوشک این وروجک رو عوض کنم.»
جیمین در حالی که بقیه را با زور به سمت بیرون هل میداد، لحظهای مکث کرد. او به سویون که با مهارت و لبخند داشت به سولگی رسیدگی میکرد نگاه کرد. با اینکه نقشهاش برای یک شب رویایی خراب شده بود، اما حس میکرد این هرجومرج و حضور این آدمها، دقیقاً همان «خانواده»ای است که همیشه آرزویش را داشت.
او از لای در به سویون زمزمه کرد: «شب بخیر سویونشی... و ببخشید بابت بمب شیمیاییِ سولگی!»
سویون سرش را بالا آورد، چشمکی زد و گفت: «شب بخیر بابایِ قهرمان. فردا نوبت توئه که ظرفای صبحانه رو بشوری، چون مچت گرفته شده!»
جیمین با لبخندی که تا بناگوشش رسیده بود، در را بست، در حالی که در راهرو، صدای داد و بیداد تهیونگ و خندههای بقیه اعضا، کل آپارتمان را پر کرده بود.
صبح روز بعد، در حالی که پرتوهای طلایی خورشیدِ سال ۲۰۲۶ از پنجرههای بلند آپارتمان به داخل میتابید، جیمین زودتر از همه بیدار شده بود. او که هنوز حسِ گرمای بوسه دیشب زیر پوستش بود، تصمیم گرفت یک صبحانه مفصل درست کند تا دل سویون را به دست بیاورد.
سویون، با چشمهای خوابآلود و موهایی که کمی بهم ریخته بود، در حالی که سولگی را در آغوش داشت، وارد آشپزخانه شد. سولگی با دیدن جیمین، دستهای کوچکش را تکان داد و صدای «با-با» مانندی از خودش درآورد.
جیمین با شنیدن این صدا، قلبش لرزید. پیشبند را کنار گذاشت و به سمت آنها رفت. «صبح بخیر فرشتههای من.»
با لبخندی سرشار از محبت به سویون و سولگی نگاه کرد. «بیاین صبحانه بخوریم.»
Part ۹
تهیونگ با افتخار جلو آمد: «ببینید! بچه فهمید کی از همه خوشتیپتره! بیا پیش دایی تهیونگ...»
اما همین که تهیونگ سولگی را بغل کرد، بوی عجیبی در اتاق پیچید. نوزاد با لبخندی شیطنتآمیز و صدایی شبیه به «پووووف»، یکی از آن حرکتهای معروفش را انجام داد.
صورت تهیونگ از حالت خنده به وحشت تغییر کرد: «اوه... نه... نه... جیمین! این بچه... این بچه بمب شیمیایی زد به هودیِ لیمیتد ادیشنِ من!»
جین از خنده روی زمین پهن شد: «حقته! تا تو باشی وسط لحظات رمانتیک مردم فضولی نکنی!»
سویون که سعی میکرد خندهاش را کنترل کند، سولگی را از تهیونگ گرفت. «بسه دیگه! همه برید بیرون. جیمین، تو هم برو به تهیونگ کمک کن تا غش نکرده. من باید پوشک این وروجک رو عوض کنم.»
جیمین در حالی که بقیه را با زور به سمت بیرون هل میداد، لحظهای مکث کرد. او به سویون که با مهارت و لبخند داشت به سولگی رسیدگی میکرد نگاه کرد. با اینکه نقشهاش برای یک شب رویایی خراب شده بود، اما حس میکرد این هرجومرج و حضور این آدمها، دقیقاً همان «خانواده»ای است که همیشه آرزویش را داشت.
او از لای در به سویون زمزمه کرد: «شب بخیر سویونشی... و ببخشید بابت بمب شیمیاییِ سولگی!»
سویون سرش را بالا آورد، چشمکی زد و گفت: «شب بخیر بابایِ قهرمان. فردا نوبت توئه که ظرفای صبحانه رو بشوری، چون مچت گرفته شده!»
جیمین با لبخندی که تا بناگوشش رسیده بود، در را بست، در حالی که در راهرو، صدای داد و بیداد تهیونگ و خندههای بقیه اعضا، کل آپارتمان را پر کرده بود.
صبح روز بعد، در حالی که پرتوهای طلایی خورشیدِ سال ۲۰۲۶ از پنجرههای بلند آپارتمان به داخل میتابید، جیمین زودتر از همه بیدار شده بود. او که هنوز حسِ گرمای بوسه دیشب زیر پوستش بود، تصمیم گرفت یک صبحانه مفصل درست کند تا دل سویون را به دست بیاورد.
سویون، با چشمهای خوابآلود و موهایی که کمی بهم ریخته بود، در حالی که سولگی را در آغوش داشت، وارد آشپزخانه شد. سولگی با دیدن جیمین، دستهای کوچکش را تکان داد و صدای «با-با» مانندی از خودش درآورد.
جیمین با شنیدن این صدا، قلبش لرزید. پیشبند را کنار گذاشت و به سمت آنها رفت. «صبح بخیر فرشتههای من.»
با لبخندی سرشار از محبت به سویون و سولگی نگاه کرد. «بیاین صبحانه بخوریم.»
- ۵.۲k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط