Daddy Jimin and Nurse Zabel

Daddy Jimin and Nurse Zabel
Part ۸

جیمین لبخندی زد که گوشه‌ی لبش پیدا بود و درست قبل از اینکه فاصله‌ی میان لب‌هایشان را به صفر برساند، با صدایی که مثل مخمل بود گفت: «عشق هیچ‌وقت عاقلانه نبوده، سویون...»
درست در لحظه‌ای که لب‌های جیمین با نرمی و احتیاط روی لب‌های سویون نشست، انگار زمان برای هر دو متوقف شد. این یک بوسه معمولی نبود؛ پیمانی بود که در میان هرج‌ومرجِ زندگیِ یک ستاره و یک نوزادِ رها شده، بسته می‌شد. بوسه‌ای طولانی، گرم و لبریز از وعده‌هایی که فقط قلب‌های عاشق از پسِ درکش برمی‌آمدند.

بوسه نرم و رمانتیک آن‌ها درست مثل یک صحنه از فیلم‌های کلاسیک بود، تا اینکه ناگهان صدای «کلیک» ضعیفی سکوت اتاق را شکست.
سویون و جیمین مثل دو تایی که برق بهشان وصل شده باشد، با وحشت از هم جدا شدند. جیمین در حالی که سعی می‌کرد نفس‌بندی‌اش را درست کند، سرش را به سمت در برگرداند و با صحنه‌ای روبرو شد که آرزو می‌کرد کاش زمین دهان باز می‌کرد و او را می‌بلعید.
شش جفت چشم در تاریکی راهرو می‌درخشید. جین، نامجون، یونگی، هوسوک، تهیونگ و جونگ‌کوک، مثل یک ردیف کلم بروکلی پشت سر هم چیده شده بودند. گوشیِ جونگ‌کوک بالا بود و فلش دوربینش هنوز کمی نور داشت.
جونگ‌کوک با نیشخند گفت: «اوپس! یادم رفت فلش رو خاموش کنم. ولی نگران نباشید، زاویه عکس عالی شد. جیمین هیونگ، خیلی رمانتیک افتادی!»
هوسوک با ذوق دست‌هایش را جلوی دهانش گذاشت: «وای خدای من! چقدر کیوت! انگار داریم فصل جدید درامای "پرستار و پادشاه" رو زنده تماشا می‌کنیم!»
جیمین که گوش‌هایش از شدت خجالت لبو شده بود، ایستاد و با تته‌پته گفت: «شما... شما اینجا چکار می‌کنید؟ مگه نگفتم برید بخوابید؟»
یونگی که هنوز با چشمان نیمه‌باز به دیوار تکیه داده بود، با بیخالی گفت: «اومدیم آب بخوریم، دیدیم صدای لالایی نمیاد، گفتیم شاید سولگی سویون رو خورده باشه! اومدیم چک کنیم، که دیدیم بله... شما دارید همو می‌خورید!»
سویون که از خجالت پشت موهایش قایم شده بود، سعی کرد بحث را عوض کند: «بچه‌ها... لطفاً... سولگی بیدار می‌شه!»
اما انگار دیر شده بود. سولگی که از فلاش دوربین و صدای پچ‌پچِ اعضا بیدار شده بود، ابتدا لب‌هایش را ورچید و بعد با صدایی شبیه به آژیر خطر، شروع کرد به گریه کردن. اما این بار گریه‌اش معمولی نبود؛ او دست‌هایش را به سمت تهیونگ دراز کرد.
دیدگاه ها (۱)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

### پارت سوم: فرار از سایه‌ی ملاقه!سکوتِ سنگین و پر از کششِ ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۳۳: جلسه‌ی بازجویی ساحلیهمه هنوز روی ایوان...

و قلبم دوباره تپیدpart: 5 ...

『 #Dark Fantasy Romance 』The Scarlet Cure━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━پا...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁴⁰ویو میکا_____سکوت سنگی...

دختر و پارتی

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیا.ت: «کوکی… باید باهات حرف بز...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط